نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان کژال

    کمی که رفتیم یه مرتبه صدای زوزه ی گرگ اومد! شایان اسبش رو نگه داشت! هرسه تا اسب داشتن بو می کشیدن و سرشون زو این طرف و اون طرف می بردن! انگار بوی گرگ هارو شنیده بودن! بلافاصله شایان و خسرو تفنگ ها شونو از رو شونه شون آوردن پاییین و دست شون گرفتن! اون موقع متوجه شدم که توی کوه های اینجا تفنگ چه...
  2. ملیسا

    رمان کژال

    وقتی خیالش راحت شد ، دوباره صورتم رو بوسید و رفت. منم دوباره با خیال راحت نشستم به کتاب خوندن! یه ساعت بعد خسرو برگشت درمانگاه. خیلی از اونجاها خوشش اومده بود. براش یه چایی ریختم. نشست کنار میزم. جریان ننه احمد رو براش گفم. انگار اونم بدش نمی اومد کمی هیجان وارد زندگیش بشه! بر خلاف تصور من...
  3. ملیسا

    رمان کژال

    «اون روز عصری درمانگاه رو باز نکردم ! چند تا قرص آرامبخش خورده بودم تا کمی اعصابم آروم بشه . ظهرش به خونه ی عموم اینا تلفن کرده بودم و جریان رو به طور مختصر برای خسرو گفته بودم. اونم فقط کمی لداری م داده بود و ازم خواسته بود که قوی باشم! حدود ساعت سه بعد از ظهر بود که خان بانوام که جریان رو...
  4. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    رمان عشقی ماندگار نویسنده : معصومه عزیزی تعداد صفحات : 200 صفحه
  5. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    گلابتون عزیزم و محسن مهربان . نمی گم خسته نباشید ، بلکه میگم خدا قوت . اگر موافق باشید میخوام رمان عشقی ماندگار را که یکی از دوستان خودم ( نویسنده کتاب ) هدیه داده بهم را برای دوستای گلم تایپ کنم . امیدوارم مورد موافقت شما عزیزان واقع شود . :redface:
  6. ملیسا

    عبدالغنی جان به امید خدا سعی می کنم تا آخر این هفته رمان عشقی ماندگار را تمام کنم و رمان جدید...

    عبدالغنی جان به امید خدا سعی می کنم تا آخر این هفته رمان عشقی ماندگار را تمام کنم و رمان جدید شما را تایپ می کنم . اگر دوست داشتی در سایت 98 هست مطالعه کن . رمان سلام عاشقونه را من تایپ میکنم .
  7. ملیسا

    سلام دوست عزیزم ، ببخشید از اینکه دیر جواب شما را دادم ، آخه از صبح جمعه مسافرت بودم تا به الان...

    سلام دوست عزیزم ، ببخشید از اینکه دیر جواب شما را دادم ، آخه از صبح جمعه مسافرت بودم تا به الان که ساعت 18 روز یک شنبه هست رسیدم تهران . باشه من حاضرم کمک کنم به شما . بگید چکار باید بکنم ؟
  8. ملیسا

    سلام خواهش میکنم . خوبید شما ؟

    سلام خواهش میکنم . خوبید شما ؟
  9. ملیسا

    سلام به روی ماهت . آخی چقدر نازی ، در ضمن آواتار قشنگی هم داری . [IMG]

    سلام به روی ماهت . آخی چقدر نازی ، در ضمن آواتار قشنگی هم داری . [IMG]
  10. ملیسا

    سلام ، احوال شما ؟ خوبید شما ؟

    سلام ، احوال شما ؟ خوبید شما ؟
  11. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  12. ملیسا

    [IMG] سلام ، باعث افتخار من هست که شما به لیست دوستان خود اضافه کنید .

    [IMG] سلام ، باعث افتخار من هست که شما به لیست دوستان خود اضافه کنید .
  13. ملیسا

    " در ماهی می‌میریم "

    وای جاوید جان از طرف من به برادر گلت بخاطر همچین استعدادی تبریک بگو .:gol:
  14. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    چه خیالها ... ((سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی)) نه به دل رسید شوری نه به لب رسید آبی نه تو آمدی کنارم که دل فلک بدزدیم نه من آمدم به میعاد به رسم دوستیابی نه ز جبر نکته خواندم نه مرور درس شیمی نه زبان و تستهایش نه علومی و حسابی نه فیزیک و بخش نوری نه که شادی و سروری...
  15. ملیسا

    سلام دوست عزیزم . ممنون از لطف شما . راستش من خودم رمان بامداد خمار و از همه بیشتر امشب اشکی...

    سلام دوست عزیزم . ممنون از لطف شما . راستش من خودم رمان بامداد خمار و از همه بیشتر امشب اشکی میریزد را بیشتر دوست دارم .
  16. ملیسا

    رمان زیر هم تمام شد : غزاله کاربر : عبدالغنی و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=170587

    رمان زیر هم تمام شد : غزاله کاربر : عبدالغنی و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=170587
  17. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    :gol::gol::gol: پایان :gol::gol::gol:
  18. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    _این یه امانته خیال غزاله روی کیسه ترمه ای,چهره خسته,فرتوت و مهربان عزیزی را تماشا می کرد.یادش آمد هر وقت مادر بزرگ فریدون صندوق چوبی و پوست بلغاری جهیزیه اش را دوده می گرفت کنار صندوق زانو می زد,پژواک صدای عزیزی را شنید. _اینا مال وقت عروسیمه,این بیخ گاوی نشانمه,این انگشترو رونما بهم...
  19. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    وای من نه صبوری که دوری، جدایی طرفه خاکی بر سرم کرد . نگاهای غزاله و نیره از میان فضای خالی درهای دو لختی نیمه باز شده اتاق پذیرایی روی چهره های اشک گرفته محمود و الهی نشستند و برخاستند. سرپنجه های نقش و نغمه آفرین ارژنگ و الهی به هم گره خوردند . گل پژمرده گونه هایش را باران ابر چشم نم آب زد...
  20. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    نگاه های محمود و الهی عشقه وار به هم تاب خوردند. قابلی نداره خوشتون می آد ببریدش. استاد گل رو شاخه تو باغ بمونه سرزنده تره. رنگ و حال سکوتی لبریز حرف و قصه و کلمه نگاههای به هم تاب خورده محمود و الهی را نوازش داد. خیال محمود دردمند و مصیبت دیده از کوچه باغهای مه گرفته گذشت. از دیوارهای آجری و...
بالا