_این یه امانته
خیال غزاله روی کیسه ترمه ای,چهره خسته,فرتوت و مهربان عزیزی را تماشا می کرد.یادش آمد هر وقت مادر بزرگ فریدون صندوق چوبی و پوست بلغاری جهیزیه اش را دوده می گرفت کنار صندوق زانو می زد,پژواک صدای عزیزی را شنید.
_اینا مال وقت عروسیمه,این بیخ گاوی نشانمه,این انگشترو رونما بهم...