نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    بدون لباس و با پای برهنه ، توی اون برف شدید از خونه زد بیرون . با سرعتی که تا این لحظه قدرتش رو تو پاهاش ندیده بود ، به طرف خونه مریم می دوید . خدایا دروغ باشه ... مریم ؟ ... نه ! ... ما به همدیگه قول دادیم که تا آخرش به پای همدیگه بمونیم . نه !... دروغ می گن ... توی همین فکرها بود که رسید به...
  2. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    فصل یک فصل یک فصل یک 5اردیبهشت 1351 اونروزا خانواده حسابی و تهرانی ، روزهای شلوغ و خوبی را پشت سر می گذاشتند . همه به آرزوهایشان رسیده بودند . به جز مهشید و جمشید . آخه تنها پسر خانواده حسابی داشت داماد می شد که دختر خانواده تهرانی رو خوشبخت کنه . این دوتا از بچگی با هم دیگه بزرگ شده بودن...
  3. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    :gol::gol::gol: کسانی هستند که با خاطره ای زندگی می کنند و زنده اند و متاسفند که کسانی با هزاران خاطره زندگی نمی کنند و فقط نفس می کشند . :gol::gol::gol:
  4. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    :gol::gol::gol: به نام او که عزیز است و درست برای همه و بنده ای داشت عزیز و درست برای من . :gol::gol::gol:
  5. ملیسا

    رمان سالهای بی کسی کاربر : pirate girl...

    رمان سالهای بی کسی کاربر : pirate girl http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=102756&highlight=%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86 لطفا قفل کنید .
  6. ملیسا

    رمانهای درجریان ساخت

    رمان عشقی ماندگار نویسنده : معصومه عزیزی تعداد صفحات : 200 :gol:
  7. ملیسا

    سلام دوست عزیزم مشکلی نداره ، برام کامل بفرستید .

    سلام دوست عزیزم مشکلی نداره ، برام کامل بفرستید .
  8. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  9. ملیسا

    رمان کژال کاربر : ASREJAVAN و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=97583 این هم تمام شد .

    رمان کژال کاربر : ASREJAVAN و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=97583 این هم تمام شد .
  10. ملیسا

    رمان کژال

    پایان
  11. ملیسا

    رمان کژال

    «حالا نوبت پدرش بود که جبران خیلی چیزها رو بکنه! نوبت پدرش بود که به تمام مردایی که دخترا و زن هاشون رو برده می دونستن نشون بده که این طوری نیست! نوبت پدرش بود که به همه بگه دختر یا پسر فرقی نداره! نوبت پدرش بود که فریاد بزنه و به همه بگه که یه دخترم می تونه شیر باشه! آروم رفت جلوی کژال و...
  12. ملیسا

    رمان کژال

    وضعیت ده خیلی عجیب شده بود! خونواده ی کژال طرد شده بودن! یعنی شاید باید گفت که پدز کژال طرد شده بود چون زن ها و دخترهای آبادی، دور از چشم پدراشون با خونواده ی کژال رفت و آمد می کردن و حتی وقتی پدر کژال رو می دیدن، احترام خیلی زیادی بهش میذاشتن! احترام به تصمیمش! احترام به عقایدش و احترام به...
  13. ملیسا

    رمان کژال

    «یه مرتبه صورتش رو گرفت تو دستاش و همونجورگریه کرد که زود بغلش کردم و گفتم» - گریه برای چیه؟! تو کار بدی نکردی که! کی گفته تو کار بدی کردی؟! «صورتش رو بلند کرد و گفت» - حالا شما چه فکری در مورد من می کنین؟! بعد از اون همه محبت شما آخه چرا باید این طوری بشه؟! چرا برای من؟! - یه دقیقه گوش می...
  14. ملیسا

    رمان کژال

    آخرین بار که به ساعت نگاه کردم، یه ربع به دوازده بود که یه مرتبه از بیرون صدای له شدن برگ زیر پا اومد! سه تایی گوش ها مونو تیز کردیم! بلافاصله یه صدای دیگه و بعدش چند تا ضربه به درِ خونه! یه مرتبه هر سه تا پریدیم طرف در که هر سه تایی زدیم زیر خنده و من در رو باز کردم! طفلک کژال، با دیدن ما سه...
  15. ملیسا

    رمان کژال

    - اون شب که شماها رفتین، من فقط حواسم به اون بود! یعنی اولش ازم خواست که منم برگردم! وقتی دید قبول نمی کنم بهم گفت که از کنارش تکون نخورم! تو همون مدت که وقت داشتیم و هنوز اون مردا نرسیده بودن بالا،کمی باهاش صحبت کردم! دتر باهوش و منطقی ایه! خیلی م شجاعه! وقتی اون آدما رسیدن بهمون، شروع کرد به...
  16. ملیسا

    رمان کژال

    « یه نگاه به خسرو کردم و گفتم» - خسرو یه لحظه بیا اون اتاق! «خودم بلند شدم رفتم تو اون اتاق که خسروام اومد! یه خنده ای بهش کردم و گفتم» - چی تو کله توئه؟! «خندید و گفت» - خودمم نمی دونم! - ازکژال خوشت اومده؟! «خندید!» - راست بگو! - نمی دونم! یعنی آره اما مسئله بابام اینام هست! «خندیدم...
  17. ملیسا

    رمان کژال

    «فردای اون روز طبق معمول تو درمانگاه نشسته بودم و کتاب می خوندم. خسروام همونجا داشت قدم می زد که یه صدایی از و حیاط درمانگاه شنیدم! صدای یه مرد و یه زن بود که داشتن با همدیگه پچ پچ می کردن! آروم از جام بلند شدم و رفتم جلو در که دیدم درست حدس زدم. پدر و مادر کژال بودن! این طور که معلوم بود پدرش...
  18. ملیسا

    رمان کژال

    «دیدم راست می گه حتماً کار کژاله!» - حالا همه ی مزرعه ش سوخته؟! - نه بوآ! نمیه ش گُر گرفته بی که به دادش رسیدن! های بنازُمِت کِژال! «دوتایی خندیدیم و ازش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم و رفتیم تو خونه و سماور رو روشن کردم. خسرو رفت و دست و صورتش رو شست و منم لباسامو عوض کردم و نشستیم. اومدم...
  19. ملیسا

    رمان کژال

    شایانم برگشته بود و به کوه نگاه می کرد! ماها تقریباً پایین کوه بودیم و شاید ده دقیقه ی دیگه می رسیدیم نزدیک قلعه! دلم می خواست الان اون بالا پیش خسرواینا بودم! حداقل شاید می تونستم مواظبش باشم که یه وقت دیوونگی نکنه! یعنی ممکن بود اون خسرویی که من می شناختم از این قهرمان بازیا در بیاره! آره! این...
  20. ملیسا

    رمان کژال

    کژال- ده دیگه؟ اونجام مثل اینجاس! مگه میشه یه دختر از یه ده فرار کنه و بره تو یه ده دیگه زندگی کنه! خسرو- پس باید برین شهر! کژال- تنها؟! یه دختر تنها می تونه مثلاً تو تهران زندگی کنه؟! اونم با وضعیت من؟! خسرو- نه! فکر نکنم! شایان- پس چیکار میخواین بکنین؟! کژال- واقعاً نمی دونم! تمام راه ها بسته...
بالا