نتایح جستجو

  1. ک

    دروغ مقدس یک فیلسوف!!!

    خواهرم! با يک فيلسوف در افتادن کار چندان ساده‌اي نيست! کلام نيچه شايد به ظاهر در رأي تو و دوستان، جنون‌آميز، دروغ و محال و... باشد، اما با تفسير دقيق و درستي از آن، چنين نيست. مي‌دانم اصلا بحث تو نيچه نيست، بهانه‌اي است، براي کساني که بي‌اعتقادندپس بر همان موضوع اصلي صحبت مي‌کنيم، فقط خواستم...
  2. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم؟! لطف‌ها مي‌کني اي خاک درت تاج سرم
  3. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    مده جام مي و پاي گل از دست ولي غافل مباش از دهر بدمست لب سرچشمه‌اي و طرف جويي نم اشکي و با خود گفت‌وگويي به ياد رفتگان و دوست‌داران موافق گرد با ابر بهاران چو نالان آمدت آب روان پيش مدد بخشش از آب ديده‌ خويش
  4. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    منشين چنين زار و حزين چون روي‌زردان شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان ره دور و فرصت دير،‌ اما شوق ديدار منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان من بر همان عهدم که با زلف تو بستم پيمان شکستن نيست در آيين مردان!
  5. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت ولي اجل به ره عمر رهزن امل است! :gol:
  6. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    من از بيگانگان هرگز ننالم! که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد!
  7. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم گلبن حسنت نه خود شد دل‌فروز ما دم همت بر او بگماشتيم نکته‌ها رفت و شکايت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتيم (آقاي کارو!‌ بهتر نيست در اين مشاعره، و همه جا، هم‌رنگ جماعت باشيد؟ تکه‌ شعرهاي نوات سازش مخالف است!)
  8. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد؟! زاهد ار راه به رندي نبرد معذورست عشق کاري است که موقوف هدايت باشد!
  9. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    رنگ خون دل ما را که نهان مي‌کردي هم‌چنان در لب لعل تو عيانست که بود زلف هندوي تو گفتم که دگر ره نزند سال‌ها رفت و بدان سيرت و سانست که بود!
  10. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي جامه‌اي بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود مي‌دانست و آتش چهره به اين کار بر افروخته بود! ... يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد آن‌که يوسف به زر ناسره بفروخته بود!
  11. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولي بد عهدي زمانه زمانم نمي‌دهد! گفتم روم به خواب و بينم خيال دوست حافظ ز آه و ناله امانم نمي‌دهد! :gol:
  12. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    دوش مي‌‌‌گفت که فردا بدهم کام دلت سببي ساز خدايا که پشيمان نشود! حسن خلقي ز خدا مي‌طلبم حسن تو را تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود! :gol:
  13. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    مرا در منزل جانان چه امن و عيش چون هردم جرس فرياد مي‌دارد که بر بنديد محمل‌ها! شب تاريک و بيم‌ موج و گردابي چنين هايل کجا دانند حال ما سبک‌بالان ساحل‌ها؟ :gol:
  14. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق ترک کام خود گرفتم تا برايد کام دوست!
  15. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي تو از اين چه سود داري که نمي‌کني مدارا؟ هه شب درين اميدم که نسيم صبح‌گاهي به پيام آشنايان بنوازد آشنا را (ياسر جان!‌ براي همه همين‌طوره) :gol:
  16. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    نذر کردم گر ازين غم بدر آيم روزي تا در ميکده شادان و غزل‌خوان بروم به هواداري او ذره‌ صفت رقص‌کنان تا لب چشمه‌‌ي خورشيد درخشان بروم
  17. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    وگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز پياله‌اي بدهش گو دماغ را تر کن! چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن! سلام دوست خوبم :gol:
  18. ک

    بدون شرح

    جالب بود حميد جان! دستت درد نکنه... :gol:
  19. ک

    خلوتی با خدا

    مخلصتم اوس کريم! :gol:
  20. ک

    مشاعرۀ سنّتی

    حافظ حافظ در عيش نقد کوش که چون آب‌خور نماند آدم بهشت روضه‌ي دارالسلام را در بزم دور يک دو قدح درکش و برو يعني طمع مدار وصال دوام را
بالا