نتایح جستجو

  1. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سر است بدین حال گواست فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
  2. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    در اقصای گیتی بگشتم بسی بسر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه‌ای یافتم ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
  3. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم همه را دیده نباشد که ببینند آن را
  4. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
  5. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را
  6. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
  7. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
  8. sisah

    سخنان بزرگان، جملات کوتاه و زیبا

    بالاترين ارزش براي انسان اينست كه راهي به شناخت خويش پيدا كند. (امام علي «ع»)
  9. sisah

    .........::::::::: خر تو خر که میگن یعنی این؟؟؟؟:::::::::...........

    اینجا کجاست؟:surprised:
  10. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تا کی به جمال و مال دنیا نازی آمد گه آنکه راه عقبی سازی ای دیر نشسته وقت آنست که جای یک چند به نوخاستگان پردازی
  11. sisah

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    سلام یعنی اسم اون فرد رو میشه گذاشت پدر؟!! ممنون،داستان تکان دهنده و پندآموزی بود.
  12. sisah

    درخواست تغيير نام كاربري

    سلام، خسته نباشید. اگه ممکنه لطف کنید و sisah را به soda یا sama تغییر بدید. ممنون:gol:
  13. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند تا در سبیل دوست به پایان برد وفا
  14. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    یکی را دیدم اندر جایگاهی که می‌کاوید قبر پادشاهی به دست از بارگاهش خاک می‌رفت سرشک از دیده می‌بارید و می‌گفت ندانم پادشه یا پاسبانی همی بینم که مشتی استخوانی
  15. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ماهی امید عمرم از شست برفت بیفایده عمرم چو شب مست برفت عمری که ازو دمی به جانی ارزد افسوس که رایگانم از دست برفت
  16. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    مرا به صورت شاهد نظر حلال بود که هرچه می‌نگرم شاهدست در نظرم دو چشم در سر هرکس نهاده‌اند ولی تو نقش بینی و من نقشبند می‌نگرم
  17. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تدبیر صواب از دل خوش باید جست سرمایه‌ی عافیت کفافست نخست شمشیر قوی نیاید از بازوی سست یعنی ز دل شکسته تدبیر درست
  18. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟ آنوقت که کس نباشد الا من و تو
  19. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت پروانه‌ی مستمند را شمع نسوخت آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت
  20. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت
بالا