دل داده ام به یاری مه پیکری نگاری
هر لحظه ام به زاری ، می بایدم قراری
سرمست عشق یارم، باجام شعر نابی
گر شوکران دهندم، سر می کشم چو آبی
دل داده ام به یاری مه پیکری نگاری
هر لحظه ام به زاری ، می بایدم قراری
سرمست عشق یارم، باجام شعر نابی
گر شوکران دهندم، سر می کشم چو آبی
نیست صبری در وجودم تا از این هجران نسوزمنغمهپرداز سکوت خانهام، آن دلرباست
ای صبا، آن نغمهساز مهربان را بازرسان
در غیابش، گل میان باغ دل خشکیده است
آن بهار عمر من، آن یاسمن را بازرسان
شوق وصلش میکشد هر لحظه در راهش مرا
پای آن گمگشته در دور زمان را بازرسان
چشم دل هر دم به راهش خیره مانده، منتظر
آن طبیب خستگان و درد جان را بازرسان
ترسم آنست رقیبم به رخت چشم بدوزدموج ها از ناوک مژگان چو بر چشمم نشست
هر دم از جانم هزاران موج با مهر برخواست
ت
ترازوی سخن باشد، عروض و وزن و آهنگش
که بر نظم آورد هر واژه را با جان فرهنگش
تمامِ رکن و ارکانش، چو معمار خرد باشد
جواهر وار میتابد ز هر بیتی، ز هر رنگش
دین و دنیای مرا عشق تو باید که بسوزد
هر کسی دیده به آن لعل شکرخند بدوزد
دوش گفتم که خدا ریشهی اغیار بسوزد
تا که دیگر به رخت چشم بد خویش ندوزد
تشنه ی یک جرعه ناب از بوسه رویت منمتـو بـیـا تـا کـه بـمـانـم، بـه تـمـانـای نـگـاهـت
تـو بـیـا تـا کـه بـمـیـرم، بـه سـر کـوی وفـایت
نفسم سوخت در این حسرت و در آتش هجرت
چه کنم گر نشوم کشتهی آن جور و جفایت
من و این کلبهیِ تاریک و غمِ دوری چشمت
چه شود گر بشود جان من خسته فدایت![]()
"من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی"مهرِ تو در سینهام چون گنج پنهان است و باز
مبتلای آن خم ابروی چوگانت منم
میگدازم در هوایت، ای تمام هستیم
مرغ شبخیز دعا در باغ رضوانت منم
دل به زنجیر سر زلفت سپردم ناگهان
کشتهی آن چشم مست و تیر مژگانت منم![]()
یارم امروز قرار است به سویم آیدیار زیبا لب دریا نشد؟!
ساعتی چند مرا تا دل صحرا ببری؟!
دلا آمد بهار دلکش اما نیست احوالیدلا دردی که در دل دارم از دستت دوا دارد
دمادم دیدهام دریاست، دلم صبری رسا دارد
در این درگاه بییاران، دمادم درد میبارد
دریغا سینه ی تنگم، دگر کی جانفدا دارد
دلم در بند گیسویت، به دست دهر درمانده
دوان در دشت دلتنگی، دگر بانگ نوا دارد؟
دهان دوزم ز درد دل، دمی دمساز غم گردم
درون دیدهام دایم، دل خونین صفا دارد
دو صد دفتر ز درد دل نوشتم در دهان شب
دریغا دولت دنیا، دگر کی باوفا دارد
![]()
دال
![]()
یارب اندوه دل ما را به دیدارش ببریگانه داور هستی، نگاهی کن به حال ما
که خشکیدهست باغ دل، ز هجر ابر بارانی
همه در چهرهها دیدم غبار حسرت و اندوه
بباران بر دل خسته، امید سبز، بارانی
نمانده در دل مردم، توان صبر و آرامش
نشسته بر لب هر کس، سکوتی تلخ و طولانی
خدایا باز کن راهی به سوی روشن فردا
که شاید گل کند در جان، نفسهای بهارانی![]()
روزی ما را به دیدار رخ ماهش مقدر کن خداونداراه این دل را، ز بند رنج و تیمارش ببر
خستهجانیم، سوی آن چشم دلآرایش ببر
دیدهام از اشک حسرت شد ، چو دریا بیقرار
یارب این دریا به ساحل، پای دیدارش ببر
جان ما بیتاب آن لبخند شیرین وصال
یارب این بیتابی جان را ، به آرامش ببر
آتش افروز دل دیوانه شد ، آن چشم مست
یارب این دیوانه را بر شمع رخسارش ببر
گر نصیبم نیست بوسه ، بر لب آن یار ناز
یارب آخر نام من را دست کم، یادش ببر
سوختهام من در فراقش، این دل دیوانه را
یارب این خاکستر دل را ، به گلزارش ببر![]()
![]()
| Thread starter | عنوان | تالار | پاسخ ها | تاریخ |
|---|---|---|---|---|
|
|
مشاعره با اشعار شاهنامه | مشاعره | 18 | |
|
|
مشاعره با اشعار فروغ فرخ زاد | مشاعره | 443 | |
|
|
مشاعره با اشعار ترکی | مشاعره | 215 | |
|
|
**مشاعره با اشعار سهراب سپهری** | مشاعره | 819 | |
|
|
مشاعره با نام کاربر قبلی | مشاعره | 2093 |