دلم خواهد که امشب با تو از دیدار بنویسم
مجال دوست بگزینم دم از گفتار بنویسم
عدم گردم اگر گوید برو مشکل گشا باشی
وصال دوست آسان است اگر اسرار بنویسم
چو کلک یار مجنونی نویسد نغمهی شوقش
نمی ترسم نمی لرزم که بر دلدار بنویسم
همای غیب را صورت به کار عیب نتوان بست
اگر من راز دل بر دختر بازار بنویسم
مهیا می کند غم را ندای خواب دوشینم
که یاران غرق شادیند اگر افکار بنویسم
قلم خونش به جوش آید اگر داند نویسد، عشق
مرکب در قلم ماند اگر انکار بنویسم
سروش از پرده می خواند برو مردانه مردی کن
که شنگولان نمی خوانند اگر بسیار بنویسم
تقدیم به نغمه عزیز بابت همه زحماتت
مجال دوست بگزینم دم از گفتار بنویسم
عدم گردم اگر گوید برو مشکل گشا باشی
وصال دوست آسان است اگر اسرار بنویسم
چو کلک یار مجنونی نویسد نغمهی شوقش
نمی ترسم نمی لرزم که بر دلدار بنویسم
همای غیب را صورت به کار عیب نتوان بست
اگر من راز دل بر دختر بازار بنویسم
مهیا می کند غم را ندای خواب دوشینم
که یاران غرق شادیند اگر افکار بنویسم
قلم خونش به جوش آید اگر داند نویسد، عشق
مرکب در قلم ماند اگر انکار بنویسم
سروش از پرده می خواند برو مردانه مردی کن
که شنگولان نمی خوانند اگر بسیار بنویسم
تقدیم به نغمه عزیز بابت همه زحماتت



