برای کفشی که همیشه پایت را می زند
فرقی نمیکند تو راهت رو درست رفته باشی یا اشتباه
هر مسیری را با او هم قدم شوی شوی
باز هم دست آخر به تاول های پایت می رسی
آدم ها به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را می زند
آدمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه دردی را تحمل کردی تا با او همقدم شوی
کنجِ خاطراتمان نشسته ام و
با حسرت های آهـــــار زده ام،
به حوالیِ آغوشی فکر میکنم که
برای من خلق نشده بود..،
تنها مُقدر گشته بود تا
ضمانت کند مفهومِ تنهایی را
در تاریخِ معاصرِ شعرهایی که
از سرِ عشق، تشنه برگشته اند..
گاهی خودت را جای من بگذار و
از دید یک شعر نشین
به خاطراتمان نگاه کن.. و
اگر از سرِ اتفاق به مخمل دلت چـُروک افتاد،
به بغض های زنجیره ایِ شاعری بیاندیش که
در سایه روشنِ ظلمِ تاریخیِ آغوشت،
ردای تنهایی به تن کرد..
تو می رفتی
تا آبی ترین رویای ت
من اما
ثابت روی همان صندلی نشسته م
با کمی تفاوت
که دیگر کتاب نمی خوانم
چای ندارم
سیگار دود نمی کنم
نفس
نمی کشم
نيما_معماريان