داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

olel_albab

مدیر تالار ریاضی
مدیر تالار
کاربر ممتاز
اتل متل یه بابا، دلیر و زار و بیمار، اتل متل یه مادر، یه مادر فداكار
اتل متل بچه‌ها ،كه اونارو دوست دارن، آخه غیر اون دوتا، هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو می‌خواد، بابا عاشق اونه، به غیر بعضی وقتا، بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر، دست می‌ذاره رو گیجگاش، اون بابای مهربون، فحش می‌ده به بچه‌هاش
همون وقتی كه هرچی، جلوش باشه می‌شكنه، همون وقتی كه هرچی، پیشش باشه می‌زنه
غیر خدا و مادر، هیچ‌كسی رو نداره، اون وقتی كه باباجون، موجی می‌شه دوباره
دویدم و دویدم، سر كوچه رسیدم، بند دلم پاره شد، از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه، افتاده بود رو زمین، مامان هوار می‌زد، شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد، می‌زد توی صورتش، قسم می‌داد بابارو، به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی، زشته میون كوچه، بچه داره می‌بینه، تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره، بچههای محله، بابا یه هو دوید و زد، تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو، بابا می‌زد تو دیوار،قسم می‌داد حاجی رو، حاجی گوشی رو بردار
نعره‌های بابا جون، پیچید یه هو تو گوشم، الو الو كربلا، جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت، گرفت سر بابا رو، بابا با گریه می‌گفت، كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد، خودش خوابید رو زمین، گفت كه مواظب باشین، خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا،پس نخودا چی شدن؟، كمك می‌خوایم حاجی جون، بچه‌ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد، هی سرشو تكون داد، رو به تماشاچیا، چشاشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن،بعضی فقط خندیدن، اونایی كه از بابام، فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم، بالا سرش رسیدم، از درد غربت اون، هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا، غنیمت نَبرده، شرافت و خون دل، نشونه‌های مرده
ای اونایی كه امروز، دارین بهش می‌خندین، برای خنده‌هاتون، دردشو می‌پسندین
امروزشو نبینین،بابام یه قهرمونه، یهروز به هم می‌رسیم، بازی داره زمونه
موج بابام كلیده، قفل در بهشته، درو كنه هر كسی، هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون می‌شین، كه دیگه خیلی دیره،گریه‌های مادرم، یقه تونو می‌گیره
بالا رفتیم ماسته، پایین اومدیم دروغه، مرگ و معاد و عقبی، كی میگه كه دروغه؟
12_8804231371_L600.jpg


 
آخرین ویرایش:

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند؟ پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست ‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد!
مسافر رفت و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود...
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست...
مسافر بازگشت. رنجور و نا اميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده بود! به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد، جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت وحالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست..
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
ثــانيــه هــاي انتــظار پشــت چــراغ قــرمز را تــاب بيــاور...

شــايد دارنــد آرزوي کــودکي دســت فــروش را بــراي ...

يــــک دقيــقه کاسبــي بيــشتر بــرآورده ميــکننــد......

 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
تــابلــو نقــاش را ثــروتمــند کــرد

شعــرِ شــاعــر بــه چنــد زبــان تــرجــمه شــد

کــارگــردان جــايزه ها را درو کــرد و هــنوز ســر همــان چــهارراه واکــس ميــزنــد

کــودکــي کــه بــهــتريــن ســوژه بــود ....

 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
ﮐﻤﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ...

ﺩﻋﺎیت ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ !

ﭘیر ﺷﺪﻡ ...!
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﯼ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺍﯾﻦ
ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ :
” ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺑﻪ
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ “.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺠﺪﺩﻥ ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ :
“ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻐﺬﯾﻪ
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ “!
ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ. ﺁﺧﺮﯾﻦ
ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ :
” ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻋﺰﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ”!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همه ی دانشمندان تصمیم می گیرند قایم باشک بازی کنند . از بخت بد ، اینشتین کسی است که باید چشم بگذارد . او باید تا ۱۰۰ بشمرد و سپس شروع به گشتن کند . همه شروع به قایم شدن می کنند به جز نیوتن .
نیوتن فقط یک مربع یک متری روی زمین می کشد و داخل آن روبه روی اینشتین می ایستد . اینشتین می شمرد ۳،۲،۱، …. ،۱۰۰،۹۹،۹۸،۹۷ .
او چشمانش را باز می کند و می بیند که نیوتون رو به روی او ایستاده است .
اینشتین می گوید : « سوک سوک نیوتن ! » .
نیوتن انکار می کند و می گوید نیوتن سوک سوک نشده است. او ادعا می کند که نیوتن نیست .
تمام دانشمندان بیرون می آیند تا ببینند چگونه ثابت می کند که نیوتن نیست .
نیوتن می گوید : « من در یک مربع ۱×۱ ایستاده ام ، این باعث می شود که من بشوم نیوتن بر متر مربع ……
چون یک نیوتن بر متر مربع معادل یک پاسکال است پس من پاسکال هستم .
« پس پاسکال سوک سوک »
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
پسر:واییی،چه دختر خوشگلی.اسمتون چیه؟


دختر:مدرسان شریف


پسر:چی؟


دختر:مدرسان شریف


پسر:واییییی کجایی هستی؟


دختر:مدرسان شریف


پسر:
شماره ات چنده؟


بیست و نه دو تا شیش
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ!
ﺍﺯ ﭼﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﯽ؟
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﮑﺸﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﮑﺸﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺫﺭﻩ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻭ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮﯼ
ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﯿﺪﻡ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻢ
ﺗﺮﻩ .
ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ ﻣﺮﺩ !..
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
اگـــر تمـــام حـــلزونـــهای عـــالم دســـت بـــه دســـت هـــم بدهنـــد

تـــا بـــه چـــین رنـــج هـــایـــت ســـفر کنند؛

بـــاز هـــم کـــاری از پیـــش نخـــواهنـــد بـــرد ،

گیـــرم عصـــاره شـــفابـــخش هـــم داشـــته بـــاشنـــد.

چیـــن و چـــروک رنـــجهایـــت را مـــرهمـــی نیـــامـــده

مـــــــــــــــادر ...
 

olel_albab

مدیر تالار ریاضی
مدیر تالار
کاربر ممتاز
ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ!
ﺍﺯ ﭼﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﯽ؟
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﮑﺸﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﮑﺸﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺫﺭﻩ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻭ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮﯼ
ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﯿﺪﻡ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻢ
ﺗﺮﻩ .
ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ ﻣﺮﺩ !..
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

اسپم ممنوع هست.
ولی واقعا تاثیرگذاره، دمت گرم:(;)
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
خواستم چشمهایت را از پشت بگیرم
ولی دیدم طاقت اسم هایی را
که میاوری ندارم!
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
صحبت از گرمای هوا بود که به ماه رمضان رسید ...

# امسال روزه می گیری؟

+ اگر خدا بخواهد ...

# من هم می گیرم، ولی کدام پزشک این همه سختی را برای بدن تایید می کند؟

+ همان که وقتی همه پزشکان جوابت کردند ، برایت معجزه می کند !
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
خدایا تو این ماه رمضونیه که ما گناه نمیکنیم

این دوتا فرشته رو شونه هامونم بیکارن

قربونت بگو یکم شونه هامو ماساژ بدن ، مرسی !
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
یستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور اورا دید
اورا به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت مواظب خودت باش
کودک پرسید : ببخشید خانم شما خدا هستید؟؟؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت : می دانستم با او نسبتی داری...
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
قند خون مادر بالاست
اما دلش همیشه شور می زند برای ما
اشکهای مادر...مروارید شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید
حرف ها دارد چشمان مادر... گویی زیر نویس فارسی دارد
دستانش را نوازش می کنم
داستانی دارد دستانش
ادعای عشق می کنیم و فراموش کرده ایم رنگ چشم های مادرمان را
 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
خدایا التماست می کنم

همه دنیایت ارزانیِ دیگران !

ولی ...

آنکه دنیایِ من است

مالِ دیـگری نباشد

 

sanijoon

کاربر فعال تالار مقالات ,
کاربر ممتاز
در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست
در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى
در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه
در ٣٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن
در ٤٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن
در ٥٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن
در ٦٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه
در ٦٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى
در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست
در ٧٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار
اخرشم به خوبی و باتوشه پر رفتن به اونا دنیا یعنی موفقیت............
 

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=5]کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و می گساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است.
[/h][h=5]مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.

بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم... اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است....
[/h]
 

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
خواسته های قلبت را دنبال کن، بدون آنکه توجه کنی دیگران به تو چه می گویند
در پایان این تویی که باید با تصمیم هایت زندگی کنی
نه دیگران
 

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
در بدن انسان 7میلیون عصب وجود دارد و بعضیها
توانایی این را دارند که روی تک تک این عصبها راه بروند.
 

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
شرلوک هلمز

شرلوک هلمز

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...
" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند
 

sara23

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مجلس میهمانی بود.

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.

و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت.

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.

به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...
 

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نیایش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان نیایش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام نیایش او را به درخت ببندند تا اصول نیایش را درست به جای آورده باشند و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام نیایش....
 

Similar threads

بالا