بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

DOZI

اخراجی موقت
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او



گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای



جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای



نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی


خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو / این لیلای تو ..... من نیستم



گفت ای دیوانه لیلایت منم.

در رگ پنهان و پیدایت منم



سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی



عشق لیلا در دلت انداختم.

صدقمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت



روز و شب او را صدا کردی ولی..

دیدم امشب با منی گفتم بلی..


مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم.

صد چو لیلا کشته در راهت کنم
 

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز
حالیا معجزه باران را باور كن...
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین ...
و محبت را در روح نسیم....
كه در این كوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد...
خاك جان یافته است...
تو چراسنگ شدی؟؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟؟؟
بازكن پنجره را و بهار را باور كن...
*فریدون مشیری*
 

DOZI

اخراجی موقت
كاش ميشد لحظه ها را پس گرفت

كاش ميشد از تو بود و با تو بود

کاش مي شد در تو گم شد از همه

كاش ميشد تا هميشه با تو بود


كاش فردا را كسي پنهان كند

لحظه را در لحظه سرگردان كند

كاش ساعت را بميراند به خواب

ماه را بر شاخه آويزان كند
 

آیورودا

عضو جدید
کاربر ممتاز
شعرهای زیبا

شعرهای زیبا

یا علی ع
باز امشب منادی کوفه،از امامی غریب می خواند
گوشه ی خانه دختری تنها،دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشم اَز خون دل تری دارد
این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده
بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه ،چشمه در چشمه،متعجب زبان گرفته!پدر
خار درچشم، اُستخوان به گلو،درگلوم اُستخوان گرفته پدر

آه بابا به چهره ات اصلاً،زخم ودرد و وَرم نمی آید
چه کنم من شکاف زخم سرت،هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا،علت درد پیکرم شده ای
ماه «اَبرو شکسته» باباجان،چه قَدَر شکل مادرم شده ای

سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا
مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

پاشو اَز جا کرامت کوفه،آنکه خرما به دوش می بردی
زود در شهر کوفه می پیچد،که شما بازهم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا،خواب دیدم وَگریه ها کردم
اَز همان بُغچه ای که مادر داد،کَفنی باز دست وپا کردم

کاملاً در نگاه تو دیدم،مثل اینکه مسافری این بار
گر شما می روی برو اما،بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی،روزگاری بزرگ می گردند
می نویسند نامه اَما بعد،بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز،همه افراد خیزران کارند
یا که آهنگری شده آن جا،تیرهای سه شعبه می آرند

وای اَز مردمان بی احساس،دردهای بدون اندازه
وای اَز آن سوارکاران و،نعل اسبی که می شود تازه

وای اَز دست های نامَحرم،آتش ودود وچادر و دامان
وای اَز کوچه ی یهودی ها،سنگ باران قاری قرآن...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در سرزمين من زني از جنس آه نيست
اين يک حقيقت است که در برکه ماه نيست

اين يک حقيقت است که در هفت شهر عشق
ديگر دلي براي سفر رو به راه نيست

راندند مردم از دل پر کينه، عشق را
گفتند: جاي مست در اين خانقاه نيست

دنيا بدون عشق، چه دنياي مضحکي‌ست
شطرنج، مسخره‌ست زماني که شاه نيست

زن يک پرنده است که در عصر احتمال
گاهي ميان پنجره‌ها هست و گاه نيست

افسرده مي‌شوي اگر اي دوست، حس کني
جز ميله هاي سرد قفس تکيه‌گاه نيست

در عشق آن که يکسره دل باخت، بُرده است
در اين قمار، صحبتي از اشتباه نيست

فردا که گسترند، ترازوي داد را،
آن‌جا که کوه بيشتر از پر کاه نيست،

سوادبه روسپيد و سياووش روسفيد
در رستخيز عشق، کسي روسياه نيست

عليرضا بديع
 

alinazarian

عضو جدید
دل من قصد سیر چشمهایت داشت وگفتم
نرو گم میشوی اخر دل تنهای شبگردم
ورفت ودر شب چشم تو گم شد
خودش هم گفته بود اینبار دیگر برنمیگردم
 

Sima.N

عضو جدید
Dar manio inhame ze man joda ba manio didat be soye gheir/ bahre man namande rahe goftego to neshaste garme goftegoye gheir.......
 

Paydar91

کاربر فعال تالار مهندسی برق ,
کاربر ممتاز
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
.
.
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
.
.
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
.
.
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
 

Paydar91

کاربر فعال تالار مهندسی برق ,
کاربر ممتاز
من یه پست گذاشتم تو تاپیک نوشته های ماندگار....
.
.
حالا اومدم میبینم سر از این جا دراورده:razz:......
.
.
فقط میتونم بگم متاسفم.....
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دل من دير زمانی است كه می پندارد :[/FONT]

[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]« دوستی » نيز گلی است ؛[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]مثل نيلوفر و ناز ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]ساقه ترد ظريفی دارد .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]جان اين ساقه نازك را [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] - دانسته- [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] بيازارد ![/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]در زمينی كه ضمير من و توست ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]از نخستين ديدار ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]هر سخن ، هر رفتار ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دانه هايی است كه می افشانيم .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]برگ و باری است كه می رويانيم [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]عطر جان‌پرور عشق [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دانه ها را بايد از نو كاشت .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]خرج می بايد كرد .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]رنج می بايد برد .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دوست می بايد داشت ! [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دست يكديگر را [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بفشاريم به مهر[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]جام دل هامان را [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] مالامال از ياری ، غمخواری [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بسپاريم به هم [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بسراييم به آواز بلند :[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]- شادی روی تو ![/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] ای ديده به ديدار تو شاد[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]تازه ، [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] عطر افشان [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] گلباران باد .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] "فریدون مشیری"[/FONT]​
 

DOZI

اخراجی موقت
دید مجنون را یکی صحرانورد
بربه رو پشته ای بنشسته فرد


صفحه اش از خاک و انگشتان قلم
بر به روی خاک هی میزد رقم


گفت کای مجنون بی دل کیست این؟
می نگاری نامه بهر کیست این؟


گفت: مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم


چون میسر نیست با من کام او
عشق بازی می کنم با نام او
 

**ALmA**

عضو جدید
بهانه هایت برای رفتن چه بچه‌گانه بود،
چه بیقرار بودی تا زودتر بروی، از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی...
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
 

دختر شرقی

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "

فروغ
 

shadmehrali

عضو جدید
در دو روز عمر کوته ، سخت جانی کردم
با همه نامهربانان ، مهربانی کردم
هم دلی ، هم آشیانی ، هم زبانی کردم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست..............
 

salvador

کاربر فعال ادبیات
کاربر ممتاز



همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی



به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی



به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم

شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مویه مویی



همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی



چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی



شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی



بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی



همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی



نه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویم

نه دماغ اینکه از گل، شنوم بکام بویی



ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند

رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی



نه وطن پرستی از من به وطن نموده یادی

نه ز من کسی به غربت بنموده جست و جویی



بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی

بنمود مو سپیدم، صنم سپید رویی



نظری به سوی (رضوانی) دردمند مسکین

که بجز درت ندارد نظری به هیچ سویی



_ فصيح الزمان شيرازي "رضواني"






 

elena_75

عضو جدید
کاربر ممتاز
بغض

بغض

راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....

تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...

می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...

پس من می روم ... اما...

جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...

پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند...

می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...

تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....

به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...

بودنشان رازی بود ...

آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی ....

همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...

و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...

می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...
ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...

آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم...

همه چیز می گذرد ...

سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان

حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است...

همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند

و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...

ما که می ترسیم از هجرت دوست

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد....

 

vajiheh.kh

عضو جدید
سنه توی توتولدی اما منه بزم غـــم گورولدی
یری وار دسم بوشهره گتیرین قرا چکیم مــــن
دیی بولمورم بوظولمون نئجه ایلییم قصاصـون
توتوم اود ووروم رقیبه یاداکی دارا چکیم مــــن
 

vajiheh.kh

عضو جدید
یه خیابونایی…
یه عطرایی…
یه آهنگایی…
یه تکیه کلامایی…
یه لباسایی…
یه کارایی…
یه روزایی…
یه پارکایی…
یه فیلمایی…
یه عکسایی…
یه…
اینا شاید هیچی نباشن،اما گاهی خیلی عذاب آورن برای
یه آدمایی!!!
 

vajiheh.kh

عضو جدید
شاید آینده ی دور...

دیدم او را بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست یا نه دیگریست
چیزکی در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پریست؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود
د
ست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او ک
ه از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شد او

حمید مصدق
 

*zahedan

عضو جدید
کاربر ممتاز
روزگاري عشق را پايان نبود

سنگ اندازي به دل اسان نبود
هركسي در سينه عشق پاك داشت

كي زپاكان عالم ، باك داشت

حال : در اين دوره ره تاريك شد

ريسمان عاشقي باريك شد
آسمان عشق ها شد بي فروغ
راستي مٌرد و به جايش شد دروغ
قلبها دركوچه ها با هم شدند
نام عشق دزديده و آدم شدند
هرچه ناپاكيست در دل رم شده
عشق درد درگاه شيطان خم شده
جملگي از اصل خود وا مانده ايم
كاروان رفتست وما جا مانده ايم
عشق را با پول ديگر مي خرند

قلب را افسار بسته مي برند



__________________
 

*zahedan

عضو جدید
کاربر ممتاز
بغض

بغض


كاش می دانستم...

چه كسی این سرنوشت را برایم بافت...

آنوقت به او میگفتم...

یقه را آنقدر تنگ بافته ای...
كه بغض هایم را نمی توانم فرو دهم...!!!




 

alexdanger

عضو جدید
الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار
 

FARHAD...MEHRAD

عضو جدید
تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی­روزن
یک سقف پابرجا ، محکم­تر از آهن

سقفی که تن­پوش هراس ما باشه
تو سردی شب­ها لباس ما باشه
سقفی اندازه­ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آئینه­ها واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می­گم
از تو و از خواستن تو می­گم و دوباره می­گم
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می­گیرم
گم می­شم تو معنی تو معنی تازه می­گیرم
سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه
یه افق یه بی­نهایت ، کم­ترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم ، یک سقف رویایی
سقفی برای ما ، حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی روزن
سقفی برای عشق ، برای تو و من

زیر این سقف اگه باشه می­پیچه عطر تن تو
لختی پنجره­هاشو می­پوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطر خود­فراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم
شعر : ایرج جنتی عطایی
اجرا:فرهاد مهراد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یادت نماند .
یادت نماند و باز ماند
پنجره ی دل حیرت زده ام !
در غروب بوران زده ای که
سنگفرش پرت بی عبورش ،
هیچ ذوق تماشا نداشت ..

دستهای بی توشم ...
همچون تاکی پیر و خسته ...
به هر آسمانی ..
به هر فصلی ...
گرمای وجودت را به تُهی آغوش ،
خواهش می کند ...
و نمی یابد !

دورم ،
دور مانده ام ..
از هیاهوی تن ت ،
از تمامی من ،
در تمنای ما ،،،

نیستی ...
نماندی ...
افسانه ام شدی .
یادی و رویایی در خواب شبانه ..

آوایی می آید ،
آوای دوری می آید ...
صدایی ..
ناله ای ..
نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها ..

بیا ،
با من ،
به خاطره ، خاطر من ....
پاییز آخر ،،
آنجا .. کنج تک نیمکت غریبه ی پارک ...
با شاخه ای سوال بی جواب در دست ...
ماندم ..

برگهای خرد شده به زیر گام های رفتنت را ...
می شناختم .
یکی شان ،
همان بهار اول
به رویم خندیده بود ....

کاش ،
تویی که می دانستی
زمستان ،
طولانی تر از خواب من است ..
هُرم نفس های شبانه ات را دریغ نمی کردی ..
 

yalda.2008

عضو جدید
کاربر ممتاز
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه
یادگاری جاودانه،بر طراز بی بقای خاک

« احمد شاملو »
 

mina12345

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خدایا آنان که همه چیز دارند مگر ترا
به سخره میگیرند آنانی را که هیچ ندارند مگر ترا
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا