دوست عزیز نظر شما محترمه
.
.
عشق نه همیشه ولی خیلی وقتا تلخه.......این نظر منه
عشق همیشه تلخه
البته اگه عشقی وجود داشته باشه
دوست عزیز نظر شما محترمه
.
.
عشق نه همیشه ولی خیلی وقتا تلخه.......این نظر منه
من یک معلم پیانو هستم . این داستان را هم به خواسته ی چند تا از دوستانم بازگو میکنم ، چراکه هنوز هم از به یاد آوری آن
یک حس نا گفتنی به من دست می دهد و تمام تنم می لرزد. سالها پیش من شاگردان زیادی داشتم که به آنها پیانو یاد می دادم خوب طبیعی بود که یکی از آنها با استعداد بود و یکی استعداد کمتری داشت ، روزی من یک شاگرد را پذیرفتم به نام ” جک ” … جک پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله بود و به همراه مادرش زندگی می کرد . انگیزه ی او از یادگیری پیانو هم این بود که روزی بتواند برای مادرش پیانو بنوازد و یک کار را بی عیب و نقص اجرا کند. من مادر جک را از نزدیک ندیده بودم فقط دیده بودم که جک را جلوی در پیاده می کرد و وقتی من را از پشت پنجره می دید با یک بوق و یک لبخند با من سلام و احوال پرسی می کرد. خلاصه من به جک پیانو درس می دادم اما او از بی استعداد ترین شاگرد من هم بی استعداد تر بود!!! هر چه که به او درس می دادم بی فایده می نمود اما جک همچنان با پشتکار به کلاسهای من می آمد. تا اینکه یک روز که قرار بود جک برای تمرین بیاید ، نیامد . همینطور هفته ها گذشت . اکنون ۶ ماه بود که از جک خبری نبود ، من از جهتی نگران او بودم اما از جهتی هم خوشحال بودم چون یک همچین شاگرد بی استعدادی برای من سو تبلیغ به حساب می آمد!!! تا اینکه قرار شد من به همراه شاگردانم در کلیسای شهر برنامه اجرا کنم .شب قبل از اجرا ناگهان تلفن خانه ی من زنگ زد ، پسری پشت خط بود اول او را نشناختم بعد فهمیدم که جک است او از من درخواست کرد که او هم در برنامه کلیسا شرکت کند و پیانو بنوازد . من از او پرسیدم که این همه مدت کجا بوده است و او فقط جواب داد مادرم مریض بود. خلاصه بعد از کلی اصرار پذیرفتم که فردا شب در آخر برنامه جک بیاید و پیانو بنوازد. چراکه اگر اول این اتفاق می افتاد و جک می خواست اولین نفر اجرا باشد آبروی چندین ساله من می رفت اما اگر او در آخر برنامه پیانو می زد می شد که به نحوی جمع و جور شود. شب برنامه فرارسید. در میانه های برنامه جک با سر و وضعی آشفته و با لباسی ژولیده وارد کلیسا شد. با خودم اندیشیدم : یعنی مادرش نمی توانست یک لباس درست تن او کند؟ به آخر برنامه که رسیدیم من از جک خواستم که به روی صحنه بیاید و قطعه خودش را بنوازد. جک آمد و پشت پیانو نشست جمعیت ساکت شد و من هم منتظر یک آبرو ریزی بزرگ بودم . اما جک که با اعتماد به نفس کامل نشسته بود ، شروع به نواختن قطعه ای از شوبرت کرد. من باورم نمی شد که این پسر همان پسر بی استعدادی است که روزی شاگرد من بود. به قدری زیبا این قطعه را می نواخت که همه حاضران مات و مبهوت نشسته بودند و نگاه می کردند. آخر اجرا من جک را آوردم میکروفن را به او دادم و از او پرسیدم ک جک تو که به خاطر مادرت می خواستی پیانو یاد بگیری چرا او را همراه خودت نیاوردی؟ جک رو به من ایستاد و گفت : خانم جونز یادتان می آید که به شما گفتم مادرم مریض است؟ گفتم: بله گفت : او از ۶ ماه قبل سرطان گرفت و دیشب مرد. گوشهای مادرم از دوران کودکی ناشنوا بود برای همین نمی تواست بشنود که من چطور پیانو می نوازم. اما امشب اولین شبی است که او واقعا می تواند صدای پیانو زدن من را بشنود!!!! من زبانم بند آمده بود و فقط گریه می کردم حاضران هم وضعشان بهتر از این نبود!
خیلی خیلی فوق العاده بودن همه شون به خصوص این دوتا و به خصوص داستان علی
علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد. نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره. بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني امروز تمام كارها رو خودم انجام ميدم آرزو لبخندي زد علي عاشق لبخند آرزو بود ولي باز اين بغض نذاشت بيشتراز اين از لبخند آرزو لذت ببره. علي از آرزو پرسيد نهار چي دوست داري برات بپذم .بعد درحالي كه مي خنديد گفت اين كه پرسيدن نداره تو عاشق قرمه سبزي هستي. علي مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روي اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو. علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز مي خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشاي سريال محبوبشان.بعد از تمام شدن فيلم تازه يادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولي هنگامي به آشپزخونه رسيد كه همه چي سوخته بود. علي درحالي كه لبخند ميزد گفت مثل اينكه امروز بايد غذاي فرنگي بخوريم .بعد رفت وسفارش دو پيتزا داد. بعد از خورن پيتزاها به آرزو گفت امروز ميخوام بريم بيرون .مي ريم پارك جنگلي همون جايي كه اولين بار همديگه رو ديديم باز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه گلوي علي رو مي فشرد. نزديكيهاي بعد از ظهر علي به آرزو گفت آماده شو بريم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمين موقع رعد و برق زد علي زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون مي اومد. علي لبخند زنان به آرزو گفت مثل اينكه امروز روز ما نيست ولي من نمي ذارم روزمون خراب بشه. ميدونست كه آرزو از بارون خوشش مياد به همين خاطر هر دو به حياط رفتند و مدتي زير بارون باهم قدم زدند وقتي به خونه اومدند سر تا پا خيس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند. علي و آرزو وارد حال شدند وروي مبل نشستند. علي با خودش گفت واي كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسيد چقدر منو دوست داري وباز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه داشت علي رو مي كشت.علي به آرزو گفت من خوشبخت ترين مرد دنيام كه زني مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علي. آره علي و آرزو ديوانه وار همديگر رو دوست داشتند. اونها از نوجواني با هم دوست بودند ورفته رفته اين دوستي تبديل شد به يه عشق پاك. علي همچنان داشت با همسرش صحبت مي كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علي از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش مي امد وعلي رو ناراحتر از روز قبل مي كرد مي رفت. مادرش باز بعد ازگفتن حرفهاي تكراري كه من پيرم مريضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم ميشناسيش كه همسايمونو ميگم ميخواستم ببينم حرف آخرشون چيه علي جواب اونها مثبته مهتاب ميتونه توروخوشبخت..... علي فرياد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز مي ري خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار. مادرش با گريه گفت: چرا نمي خواي باور كني آرزو مرده و ديگه هم زنده نمي شه. اون رفته وبا اين كارهاي تو بر نمي گرده تو بايد سر سامون بگيري. آره آرزو يكسال بود كه مرده بود در يك تصادف.اون يكسال پيش رفته بود. ولي اون در مغز و قلب و خيالات و رروياهاي علي زنده بود و علي نمي خواست از اين رويا بيرون بياد علي هر روز و هر ساعت در خيالاتش با آرزو زندگي مي كرد. باز اين بغض لعنتي داشت علي رو خفه مي كرد.
عشق همیشه تلخه
البته اگه عشقی وجود داشته باشه
خیلی خیلی فوق العاده بودن همه شون به خصوص این دوتا و به خصوص داستان علی
واقعا عالی بود
مرسی
کمتر بنده ای رو دیدم که عاشق خدا باشهقبول داری مثه شکلات تلخ می مونه اسمش شکلاته ولی طعمش تلخه
خو یه عشق هس که تلخ نی اونم عشق خدا به بندشو بنده به خدا....این حقیقته
کمتر بنده ای رو دیدم که عاشق خدا باشه
به امضام نگاه کن
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...
چه زجری میکشد آن کس که انسان است...
اینجا بحث ازاده
و حالا من یک سوال دارم
چرا خدا ما رو خلق کرده؟ چه نیازی به ما داره؟ اگه نیاز داره پس میشه یه موجود نیازمند
به فرض هم نیاز به عبادت ما داشته! فرشته ها که بهتر و خالصتر براش انجام میدادن
خواهشا جوابتون رو با فکر بم بدبد خیلی برام مهمه
ناز بودن
اما عشق اونی نیست که تو داستان گفتی
اینجا بحث ازاده
و حالا من یک سوال دارم
چرا خدا ما رو خلق کرده؟ چه نیازی به ما داره؟ اگه نیاز داره پس میشه یه موجود نیازمند
به فرض هم نیاز به عبادت ما داشته! فرشته ها که بهتر و خالصتر براش انجام میدادن
خواهشا جوابتون رو با فکر بم بدبد خیلی برام مهمه
نظرت محترم
تو یه نمونه داستان از عشق بیار اینجا پست بده.....
شرمنده من عشق رو قبول ندارم اگر هم باشه اینا نیس
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه
میدونستی این واقعیه ؟؟!!!!!!!
مرسی برا داستان های زیبایی که گذاشتی
من داستان بلد نیستم شما بگو من تشکر میکنم.
من داستان دارم واقعی اما حوصله نوشتن ندارم ممنون داستان خوبی بودن
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه
..........................
چقدراین متن هاطولانی هستندبابا،حوصله نداریم بخونیم خووووووووووووووووو![]()
![]()
کوتاه تربذارین![]()
خو تو زرنگی کن اول و تهشو بخون
حالا چرا؟
اولشو بخون که ببینی قضیه از چه قرار بوده لیلی زن بوده یا مرد
تهشو بخون که ببینی اخرش چی شد
یه بسته دستمال کاغذیم پیش خودت بزار احتیاجه
که نامه ای را به طرفم گرفت وگفت: نمیتوانم اینجا صحبت کنم. همه چیز را در نامه نوشته ام مردد بودم که نامه را بگیرم یانه. اگر اشنایی مرا میدید وبه خانواده ام میگفت چه؟ قلبم به من فرمان داد که نامه را از دست او بگیرم. وقتی نامه را لای کلاسورم گذاشتم و راه افتادم مثل بید میلرزیدو. همه ی این ماجرا ظرف ده بیست ثانیه اتفاق افتاده بود. اما چنان خیس عرق شده بودم که انگار چندین کیلو متر دویده ام.حال عجیبی داشتم.به خانه که رسیدم توی انباری رفتم وشروع به خواندن نامه کردم:سلام نه اسم شما را نمیدانم نه بیشتر از یکبار البته با امروز که این نامه را به دستتان میدم دو مرتبه شما را دیده ام. دیروز وقتی در کافی شاب نگاهم به نگاه شما خورد اتشی در درونم بر با شد.اتشی که هنوز شعله ور است.من احساس میکنم شما همان دختر ایده الی هستید که من به دنبالش میگشتم.دیبلمه وخدمت سربازی را انجام داده ام.خانواده ثروتمندی دارم.برایم مهم نیست که شما چقد سواد دارید و وضعیت مالی خانواده تان چطور است.فردا که از اینجا رد میشوید شماره وتلفن ویا ادرستان را به من بدهید تا با خانواده ام به خواستگاری بیایم. باورم نمیشد دوست داشتم فریاد بزنم وبه همه بگویم که چقدر خوشحالم او حرف دل مرا زده بود.. بس او دیروز تا الان حال مرا داشت. با خودم گفتم لادن! باید سنگین و رنگین باشین.مبادا شماره تلفن وادرست را به او بدهی . بعد خنده ام گرفت ما که تلفن نداشتیم. تا صبح روز بعد هزاران فکر راه های مختلف به ذهنم رسید و عاقبت تصمیم گرفتم به او جواب مثبت دهم. بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل شدم باز هم تنها به طرف خانه رفتم وشمیم را که اسرار داشت با من بیاید با کلک از سرم باز کردم. او که هنوز اسمش را نمیدانستم کنار همان درخت ایستاده بود. وقتی میخواستم از کنارش رد بشوم نامه را که شب قبل برایش نوشته بودم به دستش دادم:چرا اسمتان را ننوشته اید؟ اسم من لادن است. میتوانید به خواستگاری ام بیایید. چون از دوستی های خیابانی اصلا خوشم نمیاید.موقع خواستگاری حرف هایمان را میزنیم. بدرم کارگر است وزندگی فقیرانه ای داریم. اینم ادرسمان... این نامه را بعد از چند بار نوشتن وباره کردن باکنویس کرده بودم ودلم میخواست همان لحظه می بودم و عکس العمل او را بعد از خواندن نامه میدیدم. سه روز گذشت و هیچ خبری از او نشد .دیگر کنار ان درخت نمی ایستاد. حالم گرفته شده بود. حدس میزدم به خاطر اینکه فقیرم عقب کشیده است. انتظار چنین برخوردی را داشتم. میتوانستم به دروغ چیزهایی را بنویسم که وجود خارجی نداشت ولی اخرش که چی؟ اینطور بهتر است بس او از من دل کنده بود. خب معلوم است اینکه یک بسر ثروتمند به خواستگاری یک دختر فقیر بیاید فقط مخصوص فیلم های هندی است.کم کم داشتم او را فراوش میکردم که دوباره سر وکله اش بیدا شد. غمگین بود. به جای اینکه نامه ای به من بدهد ارام شانه به شانه من راه افتاد:متاسفم که دیر شد . بدر و مادرم مخالف ازدواج من وشما هستند. میگویند ما از لحاظ خانوادگی به هم نمیخ.ریم. اشک توی چشم هایم جمع شد به او گفتم :خب درست میگویند بهتر است من را فراموش کنید. جواب داد: نمیتوانم. به نظر من بول و ثروت اهمیتی ندارد. راضی شان میکنم. قول میدهید صبر کنید؟ داغ شدم دوباره امیدوار شدم. با صدایی لرزان گفتم چقدر صبر کنم؟ گفت: یک ماه. به من یک ماه مهلت بدهید.راضی شان میکنم. قبول کردم و او با خوشحالی رفت. یک ماه بعد خبر جالبی را به من داد: انها را راضی کردم به بدر ومادرت بگو اماده باشند. میخواهیم برای خواستگاری بیاییم. قبل از ان مادرم میخواهد تو را ببیند. نمیدانستم چه بگویم. از شادی داشتم بر در می اوردم. چند روز بعد با مادرش در یکی از بارک ها قرار گذاشتم. زن متشخص و مهربانی بود.مرا در اغوش گرفت و بوسید وبعد گفت:ببین دخترم! تو هیچ عیبی نداری . سعید از تو خیلی تعریف میکند. اما ازدواج شما عاقبت خوبی نخواهد داشت. ما برای سعید که بسر بزرگمان است نقشه های زیادی داریم. از لحاظ خانوادگی هم فاصله زیادی بین ماست. جا خوردم چرا این حرف ها را زد؟مگر قرار نبود به خواستگاری من بیایند؟ بس برای دل خوشی سعید ان حرف را زده بودند. از من چه میخواهید؟ سه بسته اسکناس صد هزار تومنی از توی کیف دستس اش بیرون اورد . گفت: این را بگیر و خودت را کنار بکش! به سعید بگو دوستش نداری. دستش را بس زدم و گفتم: بول لازم نیست! درست است من فقیرم اما... گفت: معذرت میخواهم دخترم قصد توهین نداشتم. میدانی ... سعید احساساتی شده است. صدتا دختر بولدار حاضرند زن سعید بشوند... مادر سعید همه چیز را بول میسنجید. اشکهایم سرازیر شد . در حالی که از او دور میشدم گفتم:نگران نباشید به او جواب منفی میدهم. روز بعد که سعید را دیدم گفتم :میخواهم حقیقت را به ت. بگویم. برسید چه حقیقتی؟ تند گفتم از تو خوشم نمی اید. از قیافه ات متنفرم. تو یک بچه بولدار لوس وننر هستی ... سعید گیج شده بود وبا نا باوری به دهانم چشم دوخته بود. دوست ندارم به خواستگاری ام بیایی. سعید بغض کرد وگفت : این حرف اخر توست؟ گفتم: اره دیگر نمیخواهم ببینمت. سعید رفت وروز های بعد بیغام های فراوانی داد اما جواب منفی بود. او را دوست داشتم اما چگونه میتوانستم بگویم مادرش مرا خرد کرد؟ ایا میتوانستم یک عمر طعنه ها و توهین وتحقیر مادرش را تحمل کنم؟ اینطور که مادر سعید میگفت شاید خود سعید هم رنگ عوض میکرد. به هر حال او را از ذهنم خارج کردم تا به قول مادرش مانع خوشبختی او نشوم. چهار ماه بعد سعید را به طور اتفاقی در خیابان دیدم. خیلی لاغر شده بود طوری که اول او را نشناختم. جلو امد وگفت: هلاکم کردی ... اگر حاضر نشوی با من ازدواج کنی خودم را میکشم گفتم: اگر هزار بار خودت را بکشی زنت نمیشم. چند ثانیه نگاهم کرد. نگاهش همان نگاه روز اول بود. دلم را لرزاند. سرخ شدم وقبل از اینکه چیز دیگری بگوید خداحافظی کوتاهی کردم و به راهم ادامه دادم. یک هفته بعد زنگ مدرسه خورد برای اینکه از فکر وخیال بیرون بیایم با شمیم به طرف خانه رفتم. صد متر مانده به درختی که سعید در کنار ان می ایستاد انجا را شلوغ دیدم یعنی چی شده بود؟ جلوتر که رفتم حجله ای را دیدم که عکس سعید روی ان نصب شده بود . زانوانم سست شد. روی زمین نشستم. شمیم که نمیدانست موضوع چیست زیر بغلم را گرفت وگفت: چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟به عکس سعید اشاره کردم و گفتم:نگاه کن او را میشناسی؟ با تعجب نگاه کرد و گفت:نه ! خدا بیامرزدش چطور مگه؟ گفتمک هیچی برو جلوتر وببرس چرا مرده است؟شمیم رفت تا از کسانی که داشتند حجله را تزیین میکردند دلیل مرگ سعید را برسید> حالم خیلی خراب بود. دو سه دیقه بعد شمیم امد و گفت:بیچاره خودش را کشته است. یکی از انها که او را از نزدیک میشناسد میگوید عاشق یک دختر بوده که ظاهرا دختر به او جواب منفی داده بود و... دیگر صدای شمیم را نمیشنیدم. انگار اسمان روی شانه هایم سنگینی میکرد نگاه سعید از توی قاب عکس مرا به طرف خود میکشد.همان نگاه روز اول. انتظار نداشتم اینقدر تحملش کم باشد .


