داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهايي ، تنها دارايي آدمها | عرفان نظرآهاري

نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
هيچكس با او گفتوگو نكرد.
و او ميان اين همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. ميدانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش كرديم و نميدانيم كه چه مدت آنجا بود.
سيصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، كمي بيش و كمي كم. او به غارش رفت و ما نميدانيم كه چه كرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نميدانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار كه بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدار كه خوابآلودگي ما برملا شد. چشمهايش دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه ظلمت ما را ميدريد.
از غار كه بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نميدانم سنگينياش را از كجا آورده بود، كه گمان ميكرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست.
از غار كه بيرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سكوت نوشيده بود.
و اين بار ما بوديم كه به دنبالش ميدويديم براي جرعهاي نور، براي قطرهاي حيرت. و او بيآن كه چيزي بگويد، ميبخشيد؛ بيآن كه چيزي بخواهد.
او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي.


عرفان نظرآهاري
 

sahar alone

عضو جدید
کاربر ممتاز
خیلی عالی بود:gol:
ساعت ها را بگو بخوابند .....بیهوده زیستن ما نیازی به شمارش نیست.....
 

سعید گروسی

عضو جدید
کاربر ممتاز
جملات زیباوبدردبخور

جملات زیباوبدردبخور

من خدا را دارم، كوله بارم بر دوش سفری می باید،سفری بی همراه، سفری تا ته تنهایی محض، سازكم با من گفت: هر كجا لرزیدی، از سفر ترسیدی، تو بگو از ته دل، {من خدا را دارم} "مهران حاتمی
 

سعید گروسی

عضو جدید
کاربر ممتاز
بعضی وقت ها سکوت میکنی چون آنقدررنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی...
بعضی وقت هاسکوت میکنی چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری...
گاه سکوت به اعتراضه...
گاهی هم به انتظار...
اما بیشتر سکوت ...واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تودر وجودت داری ... توصیف کنه...!؟............
 

mina***

عضو جدید
دلم پرواز مي خواهد

دلم پرواز مي خواهد

دلم با تو پريدن در هواي باز مي خواهد

دلم آواز مي خواهد،
...
دلم از تو سرودن با صداي ساز مي خواهد

دلم بي رنگ و بي روح است

دلم نقاشي يک قلب پر احساس مي خواهد!
 
آخرین ویرایش:

sherly

عضو جدید
از حساب و کتاب بازار عشق هیچگاه سر در نیاوردم

و هنوز نمی دانم چگونه می شود هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی
من بدهکارت می شوم . . .
 

سعید گروسی

عضو جدید
کاربر ممتاز
گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتراست،داشتن بعضی ها تنهاترت می کند...

گاه می انديشم، چندان هم مهم نيست اگر هيچ از دنيا نداشته باشم، همين مرا بس كه كوچه ای داشته باشم و باران...و انسان هایی در زندگيم باشند كه زلال تر از باران هستند...(شاملو)

نگذار ديگران نام تو را بدانند, همين زلال بيكران چشمانت, براي پچ پچ هزارساله آنان كافيست... (احمدشاملو)

هـــــــــرگز آینده ات را با کسی که برنامه ای برای آینده اش ندارد برنامه ریزی نکن

دفتر خاطره هاي تو را با يك مهر باطل شد بستم

بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید، به هیچکس اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد.


دنیای عجیب ما !!! دروغ و راست
دنیای عجیبی شده است!!!
برای دروغ هایمان،
خدا را قسم میخوریم...
و به حرف راست که میرسیم،
می شود جان تو
 

سعید گروسی

عضو جدید
کاربر ممتاز

خدایا از تو معجزه میخواهم معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی معجزه

ای که اشک شوقم را جاری کند....ناامید نیستم فقط دلتنگم..


چه تـــلـــخ است با بــــغـــض بنویسی

با خــنـــــده بخوانند

 

mina***

عضو جدید
یادت باشد،

مـــــــن اینجا

کنار همین رویاهای زودگذر

به انتظار آمدن تـــــو

خط های سفید جاده را می شمارم...

كاش بيايي عشق من

حتي دير

حتي اگراين شب به سپيده نزديك باشد

منتظرت مي مانم ومي دانم كه مي ايي

بايك بغل احساس

ومن سرمست ميشوم از حضورت♥♥
 
آخرین ویرایش:

kimiaye_hasti

عضو جدید
بعضی وقت ها سکوت میکنی چون آنقدررنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی...
بعضی وقت هاسکوت میکنی چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری...
گاه سکوت به اعتراضه...
گاهی هم به انتظار...
اما بیشتر سکوت ...واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تودر وجودت داری ... توصیف کنه...!؟............

دقیقــــــــــــــــا!!!
مثل این روزای من!
 

mina***

عضو جدید
شکستم ولی تکیه گاه توام، بیبن بی کَس اما پناه توام

یه عمره که از غصه و غم پُرَم ، به جای تو بازم شکست میخورم

همون وقت که از زندگی خسته ای ، برات باز نشد هر درِ بسته ای

میخوام توی نقش تو بازی کنم ، به هر سختی تقدیر و راضی کنم
 

meysam_ie

عضو جدید
حکایت زیبای کوروش

حکایت زیبای کوروش

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود : خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار...! پس از اتمام نیایش عده ای در فکرفرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟! فرمودند : چه باید می گفتم؟ یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید ! کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم... دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید ! پاسخ شنید : قوای نظامی را قویمیسازیم واز مرزها دفاع می کنیم... عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید ! پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم... وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند... تا این که یکی پرسید : شاهنشاها! منظور شما از این گونه نیایش چهبود؟! کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد : من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟! پس بیاییم از کسانی شویم که بهراست گویی روی آورند ودروغ را ازسرزمینمان دور سازیم که هر عملزشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آندروغ است...
 

negin:-

عضو جدید
کاربر ممتاز
شوخی با داستانهای دوران دبستان

شوخی با داستانهای دوران دبستان

گاو ما ما می کردگوسفند بع بع می کردسگ واق واق می کردو همه با هم فریاد می زدند حسنک کجاییشب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارداو کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
 

negin:-

عضو جدید
کاربر ممتاز
ماجرای طنز دو دیوانه !

ماجرای طنز دو دیوانه !

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بداین که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه........................ حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟
 

negin:-

عضو جدید
کاربر ممتاز
توهم

توهم

توهم این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.
 

Similar threads

بالا