دلم دریا به دریا از تماشای تو می گیرد دلم دریاست اما از تماشای تو می گیرد
تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی دل آیینه اما از تماشای تو می گیرد
درهرحال از تماشای تو میگیرد...
دلم دریا به دریا از تماشای تو می گیرد دلم دریاست اما از تماشای تو می گیرد
تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی دل آیینه اما از تماشای تو می گیرد
درهرحال از تماشای تو میگیرد...
بله مهم اینه که میگیره؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
بیا بزن.خشن...اوه
اصلا هم خشن نبود /البته تقصیر تو نیستا این روزا همه منظورمو نمیگیرن و این یعنی تنهایی
درهرحال از تماشای تو میگیرد...
اره خوب ولی چه ربطی داره
یطوری از تنهایی گفتی که معمولا دخترا میگن.نزن این حرفو.پسر غرورش قشنگه.محکم باش.
چشم ولی ابراز تنهایی چه ربطی به غرور داره
مهندس پسرا از غرورشونم شده از تنهایی حرف نمیزنن.
اگه من پسرم که که میزنم . حالا نکنه من غرور ندارم. خودم خبر ندارم
دقیقا همینطوره.تو یه آدم بی غروری.هه هه هه
من باید برم.غرور از دست رفتتو به دست بیار.اگه کلا غرور نداری ...نداری
دیگه.
بي خيال شوخي مي كني..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونوقت اين مطلب كجا ثبت شده؟؟؟؟؟؟؟؟![]()

کاش تو بچه مشهد بووودی ولی بازم ایول
پس چرا عکس شما را به عنوان افسرده زدن تو این تاپیک؟![]()
عالی بود..منو برد تو هوای عشقچشمانم را در برابر چشمانت، می بندم
گوشهایم را در برابر صدایت، می گیرم
راهم را از راهت ،جدا میسازم
اما
با قلبم چه کنم... ...
.
.
.
.
تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم
شاید هیچ اثری براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛
اما...
برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را
در دستانت حس کنی
.
.
.
.
تــو میگذری .. زمان ، میــگـذرد !.. چه كنم با دلـی .. كه از تو .. "توان" گذشتن اش .. نیست !!
.
.
.
.
در غروب تنهایی تو را به انتظار نشسته ام
به افق دور دست چشمانت پرواز می کنم
و نام تو را زیر لب زمزمه می کنم
و سر مست از لحظه های با تو بودن
ترانه زندگی را می سرایم
چشمانم را می بندم و با قلبم صدایت می کنم
و قلبم از عطر نگاهت لبریز می شود
می خواهم حضورت را بربوم دلم جاودانه کنم
به رقص موزون موهایت نگاه می کنم
به سویت می آیم تا خستگی هایم را
در زلال قلبت مرهم گذارم
بناگاه چون گلبرگهای گل سرخ در تند باد ابدیت
محو می شود و
من دلتنگ حضورت با گریه آسمان همنوا می شوم
.
.
.
.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیهخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
هوس هاي مورچه اي
يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسلرسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کند و بر بالاي سنگي قرار داشت و هرچه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز
مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگريک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش
مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار،من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود وممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوشزيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کند و گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چهعسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختندکه جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميانحوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند ازجايش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار
دست و پايش در عسل شد استوار
از تپيدن سست شد پيوند او
دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيريافتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يکجوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش ميدهم.»
گر جوي دادم دو جو اکنون دهم
تا از اين درماندگي بيرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد وگفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اينبار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش ازگرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و
نميتواند دوست خيرخواه او باشد.»
بابا این روزا عاشقی مثله کشکه!!!!!!!!!!!!
کشک!!!!
ففط یکم رقیق تره!!!!!!!!!
mr30
کل بد نبود!!!!!
من شعر نمیدونم جمله ومطلب اونقدر به ذهنم نمی رسه اما الهه فقط اومدم یه چیز بنویسم که دیگه اومده باشم نگی بی معرفتیم