سينه ام سرطان غربت گرفته است
من خفه تر از آنم كه جاي بيمارستاني را تنگ كنم
حواسم به يك سنگ گير ميكند...!
سرم به تاريكي ميخورد...!
و دلم!!!
...پرت ميشود روي آسفالت ....
صبح!پاي جارو ها قرمز ميشود.........!
من خفه تر از آنم كه جاي بيمارستاني را تنگ كنم
حواسم به يك سنگ گير ميكند...!
سرم به تاريكي ميخورد...!
و دلم!!!
...پرت ميشود روي آسفالت ....
صبح!پاي جارو ها قرمز ميشود.........!