زوار چشمانت را هــر روز اشتیاقی دوبآره اسـ ـت ..
روی از من برمگردان ،
دلـ ـم ، طـ ـواف می خواهـ ـد قبله گاه من !
روی از من برمگردان ،
دلـ ـم ، طـ ـواف می خواهـ ـد قبله گاه من !
تمام خوبـــــی حس مالکیتـــــــ اینه کهدلم میخواست یکی رو داشتم بعضی وقتا که مردم خستم میکنن میومد
کنارمو دستاشو می گذاشت دوطرف صورتم زل میزد تو چشام
میگفت ؛ ببیـــــــــــــــن ..تو مـــــــــــــــنو داری .....
انقدر دلم تنگ است
ک گاهی اوقات دوست دارم بروم.
به شهری...
به دیاری...
به جهانی...
به دنیایی دیگر...
کاش میان اینهمه همهمه ها خدا صدایم را میشنید
کاش مرا به یک میهمانی دو نفره دعوت میکرد...
کاش مرا می برد.
تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشستلحظه هایے هست كه دلت مے خواهد آرام بنشینے و تكیه كنے
بر چیزے
بر جایے
نه بر كسے
كه مدتهاست از تكیه كردن بر آدمها پرهیز كرده اے
مے هراسے از اینكه در اوج آرامش یكے پشتت را خالے كند و روے هوا
معلق بمانے
لحظه هایے هست كه نمے توانے حتے بر باد هم تكیه كنے
شاید تند بوزد و از جا به درت كند
شاید آرام بوزد
و شاید وزیدن را متوقف كند
آموخته اے كه تكیه كردن را فراموش كنے
آموخته اے كه محكم بایستے
راسخ
قاطع
آنقدر كه اگر بادے ، گردبادے بوزد تو هیچ نفهمے
و تنها بایستے !
تنهاے تن ها
بَعضیــ چیزـها گـُفتَن ندارد
امـ ـآ ...
فـ ـهمیدن کـِ دارد
بـعضی چیزـها رآ نـگفتهـ، بـفَهمـ
لـُطفاً ...
