معماری با مصالحی از جنس دل

Tybe Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تمام پروانه‌ها قاصدک بودند
به هر قاصدکی
راز چشمان تو را گفتم
پروانه شد
تمام پروانه‌ها
ادای چشمان تو را
در می‌آورند
چون بغض مرا دوست دارند
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حال این روز های من :


ولي بعضي حـرفارو، نه ميشه گفت، نه ميشـه خورد! ميمونه سردل!
ميشـــه دلتنگــــي! ميشــــه بغـــــض! ميشــــه سكـــوت!
ميشـــه همـــون وقتايــــي كه خـــودتم نمـــي دونــي چــتـه...!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی باید دروغ را راست پنداشت

و گاهی راست را دروغ !

بی فریب خوردن ،زندگی سخت است...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزهایم به "تظاهر" میگذرد تظاهر به بی‌تفاوتی ، به بی‌خیالی ، به اینکه مهم نیست . . .
وچه سخت می‌کاهد از جانم این نمایش لــعــنــتــی
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
کاش معماری افکار و دلها کمی تغییر میکرد
کاش یاد میگرفتیم
قبل از دادن امید به قلبی
قبل از دادن دستی به دستی که همیشه سرد بوده
حداقل پای حرفمان با عمل بایستیم
وگرنه حرف را همه بلدند که بزنند
کاشیاد میگرفتیم به کسی درد ندهیم
کاش یاد میگرفتیم لبخند کسی را از لبانش محو نکنیم
کاش یاد میگرفتیم وقتی دلتنگ عزیزی میشویم جای اینکه بگوییم او باید سراغمان بیاید خودمان سراغش را بگیریم
کاش یاد میگرفتیم حقیقی کسی را دوست بداریم
کاش میفهمیدیم انکه میگوییم دوست دارم عروسک بی احساس نیست بلکه انسانی هست که دل دارد
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
عشق
چه واژه ی غریبیست
وقتی دیگر کسی
عاشق کسی نیست
وقتی دیگر عشقها هر کدامشان
دروغ شده
چقدر بی تاب شده ام
در این دنیا
که عشق را
بازی میگیرند
کسانی که
حتی نمیدانند
عشق چیست
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه سکــــــــوتی دنیـــــــــــا را فـــــــــــرا می گرفت !!!

اگــــــــر هرکســــــــــــی

تنهــــا به انــــــــــدازه ی صــــــــــداقتش

سخـــــن میگــــــفت ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خوشه ای در دست خسته از تازیانه های غم
دانه دانه گندم ها را می چینم از او
غم ها رونما می خواهند
قلبم پینه بسته از پیچش های بی امان زندگی
که حتی خوشه ای غم از من دریغ می کند
آه که تاب خستگی هم ندارم
راه درویی به رویم باز نیست
آیا سهم من دانه ای غم بود و بس؟
ناله ای از جنس بی کس بود و بس؟
رویی از جنس خجالت در قفس؟
این بود عدالت بی هوای هم نفس
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به کدامین جرم زبانم را بریدند
به کدامین سود
به کدامین سود روحم را خریدند
به کدامین رسم لباسم را دریدند
من که در پیچ و خم غصه ی پر غصه خود
تک و تنها و غریبی بودم
تو چرا بند و اسارت را
سکوت و بغض شب ها
ترس از بی خانمانی
آه و ماتم را
در تقدیرم نشاندی
تو ای زندگی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیدی که چگونه دلم خسته و تنها ماند
چگونه اشک هایم راه به جاده ای بی انتها برده اند
دیدی که چه شد؟
دست هایم بی رمق و قلبم تنها
وجودم شکست و تنها شدم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در این کنج اتاقم چه آرام کز کرده ام
سوز سردی موهای دستم را بلند کرده
می لرزم و خود را تنگ در آغوش می گیرم
گوش به حرف های دلی می دهم که هیچ گوشی بدهکارش نیست
این روزها خیلی کلافه شده
خیلی بی تابی می کند
می خواهد که گاهی تنها باشد، از غصه ها شاکی است
دیگر از دست این مهمان همیشگی به ستوه آمده است
 

ماه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
کاش میدانستی

ﭼﻪ ﺣﺲ ﺗﻠﺨﯽ ﺍﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻧﺪ

ﻭ ﺩﺭ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ

ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ

ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ

ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺒﺎﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭ....
تورو خدا نباررررررر....



 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ســـــــــــــــــــخته شنیدن حرفایی که حقت نیست ســـــــــخته خیلی سخته ...............
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اجبار عجیبی ست ،
خوابت بیاید ؛ یک دنیا
اما ؛
از درد تنهایی بیدار باشی !
از سکوت نافرجام !
شاید از حبس نفس !
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ساکت نیستم

لب هایم هم نسوخته است

تنها تمام ِ من تــاول زده از آشی که نخورده ام …
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نه اینکه دل خوشم!
نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!
مدتی طولانی شکســــتم، زمین خوردددددددم،
سخــــتی دیدم، گــــریه کردم و حالا ...
برای " زنده ماندن" خودم را به "کوچه ی علی چپ" زده ام ...!
روحم بزرگ نیــــست! دردم عمیــق است ...
می خندم که جای زخــم ها را نبینی!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد
از حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نمی دانم ،
چرا می گویند :
دیوانگان ، همیشه خندانند !
من خودم گاه گاهی ...
گریه میكنم ....!!!
 
بالا