من بارها شماره ات را میگیرم و کسی در گوشم مدام زمزمه میکند :
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !
و من برایش از تو ، از دلتنگی ها ، از اشکهای بیصدا و از بی کسی هایم میگویم …
اما او سر حرفش میماند ؛ لعنت به بخت سیاهم !
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــد
و می شود از آنجــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــ ـ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــت
سرخ می شوی وقتی می شنوی دوستت دارم
زرد می شوم وقتی می شنوم دوستش داری....
چهارشنبه سوری راه انداخته ایم
سرخی تو از من زردی من از تو!
همیشه من می سوزم....و همیشه تو می پری....
در میان انبوه نقابها ایستاده ام
نزدیک من میایید بی نقاب بیایید
دیگر حوصله ندارم هر روز
یک نقاب جدید ببینم
نمیدانم چرا خسته نمیشوید کمی
نقابتان را پایین بیاورید
میخواهم خودتان را
در ایینه ببینید کدام یک
جاودانه میشود
نقابتان یا خودتان
انتخاب با خودتان هست
حالـــــــا حرفـــــــهایمان بمـــــــاند برای بعد.....
دلخوری هـــــــامـــــــان....
دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان.....
و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن.....
با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد
کــــــه با مـن نمی گذشت?!
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست ؛
زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛
یک نفر هست که دنیایش را ، همه هستی و رؤیایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب !
یک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور !
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار ، یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!
لحظه لحظه نفس کشیدنم را بدنبال تو میگردم در مرور خاطراتم
زندگیم تا کی بدنبالت بگردم
دیگر نفس کشیدن برایم سخت شده است...