شبها میگذرند
یکی پس از دیگری
و من هنوز نشسته بر صندلی چرخدار خیره به دیوار مینگرم
نمیدانم بیدارم یا خواب
نمیدانم در جستجوی چه هستم
ولی ساکتم
سکوتم به وسعته دریا هاست
دیروز پروانه ای آزاد بودم
ولی امروز در قفس این صندلیه دو چرخ گرفتارم
دلتنگه قدم زدن در زیره بارانم
ودر ماتم از دست دادنه دو باله پروازم اشک میریزم
اشک امانم را بریده
ایکاش میدانستم که چه محتاجم
ایکاش میدانستم روزی بالهایم را میگیرند
ایکاش میدانستم روزی همدمم
دیگر لبخند هم نمیزند
واااااااای که چه تنهایم من!
چگونه انقدر ساده گذشته های شیرینم را از دست دادم
چگونه توانستم دقت نکنم که زندگی زیباست
افسوس و صد افسوس
روزهایی قدم بر میداشتم و گاهی میدویدم
ولی نمیدانستم
به چه سویی قدم بر میدارم
با چه هدف میدوم
از دویدن لذت نمیبردم
از قدم زدن احساسه شوق نمیکردم
اما امروز خوب میدانم ارزش آن دویدن ها را
خوب درک میکنم حسه غریبه همیشه دور بودن را
به خوبی حسمیکنم درجمع بودن و نبودن را
حسرت عذابم میدهد
اشک میریزم
در حسرت قدم زدن
در حسرت یک تاتی تاتی کوچک به مانند
کودکان یکساله
اما افسوس
دیشب سوزنیبه کفه پاهایم زدم
و باز آه از نهادم بلند شد
پاهایم سرد بود
اینرا با لمس دستانم حس میکردم
زخم های ریز و کوچک کف پاهایم را پر کرده بود
اما دریغ ازحتی کمی سوزش
ذره ای درد
لحظه ای درد کشیدن
واااااای که امروز چه حسرتی در دلم نشسته
حسرت درد هایی که کشیدم و قدر ندانستم
حسرت اشکهایی که بی جهت و از روی ناز ریختم
که اگر امروز درد داشتم از ته دل میخندیدم
باز شبها میگذرند.....
و من هنوز تنها به صندلیم تکیه کرده
و به دوردست خیره مانده ام
ایکاش روزی درد میکشیدم
آه...