دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربدرم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تن
آرزوهایم خام ماندند...
رویاهایمان دست نخورده............
دیگر طاقت این روزهایه بی تو را ندارم...
میفهمی؟؟ب خدا اشکی برام نمونده....................
فقط مونده یه رویا و خنده هایه بی هوااااااااااااااااااااااااااا
از خاطراتمون...
از بودن ها و
باور نکردن رفتنها...
مستی شده ام در این دوره
ک از شدت غم میخندم..........
لحظه ایی بعد بغض
من و این دنیا چگونه باهم کنار بیایم نمیدانم!!!
گاهی یه اتفاقایی تو زندگیت میفته که حتی دست خودتم نیست...
نه میتونی ازش فرار کنی ...
نه میتونی جلوشو بگیری...
بعد اون اتفاق زشت...شایدم قشنگ...تو رو قرار میده توی یه جاده که تهش بن بسته...
و تو مجبوری تا ته جاده رو بری و به بن بست بخوری و بشکنی...
گاهی...
این زندگی لعنتی تو رو محکوم میکنه بهشکستن...!!!
میدانی رفیق . . .
نه زیبایم . . . نه مهربان . . .
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست . . .
فقط برای خودم هستم . . . خوده خودم . . .
صبورم و سنگین . . .
سرگردان . . .
مغرور . . .
قانع . . .
با یک پیچیدگی ساده . . . و مقداری بی حوصلگی زیاد . . .
برای تویی که چهره را میپرستی نه سیرت آدمی را . . .
هیچ ندارم . . .راهت را بگیر و برو . . .
حوالی ما توقف ممنوع است . . .
شهر
پر است از خاطره های با تو بودن
باران که مے بارد
همه چیز
تازه مے شود
و من به زخم کهنهء نیمکتے فکر مےکنم
که بر تنش حک شده بود:
“دیگر نیستی..........”