دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم نگاه با هم بیگانه ات را دوست دارم غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم تماشایی تو هستی دیدنت را دوست دارم دوست دارم ... دوست دارم...دوست دارم
در دشواری سخنی نهفته بود و نفسی در دماغ یکی کودک انباشته می شد ناگاه سرمایی سخت بدان زمان که گرمایی در دستی نبود آه پنجره آه پنجره از تمام مناظر گرمت عکسی به من بده وز تمام روشنی ات بی پرده با من باش در دشواری سخنی نهفته بود و نفسی در دماغ کودکی انباشته و مدادی به دفتری پیچ میخورد انگار واژه ای واژگون پهنه ای غریب می شد تبانی آسمان و خانه سکوتی شوم است و سرد آه پنجره راهی به رسوایی از آن سو به من بده پای می گیرد و افسوس در این سراب آواز قمری کوچکی انگار می کشاندم به شک در آمیزه ی دیوار و باد تصویری از رهایی و تردید خفته است آه پنجره احساس را به شانه های خمیده ام بده.
به گذشته بر بال خیال پر پرواز به فراسوی محال از توانایی تنهایی خود میگیرم به عاریت قطرات خیس سکوت در فضای بیکران وجود بی هراس از عدم بی تمنا از خواهش نفس پرواز با بال خیال بر فراز پست ترین ارتفاع به دنبال همدمی همچون خود میگردم تا بیابم و ببینم بر نخواهم گشت تا نبینم همدمی چون خود من شاید آرامش من باشد در میان قطرات خیس اشک و تنهایی
نه حوصله ی دوســـ♥ـــــت داشتن دارم …نه میخواهم کسی دوسم داشته باشـد!مثل دی ، مثل بهمن ، مثل اسفند این روز ها سَـــ√ــــردم …مثل زمستان احــــ☀̤ــــساسم یخ زده و آرزو هایم قندیل بسته …امیدم زیرِ بهمنِ سردِ احساستم دفـن شده …!نه به آمدنی دلخوشم …نه از رفتنـــی غمگــــ ــــــــین !این روزها پـُرم از :سکــــ✖ــــــوت…
به من نگاه میــــکنی دوباره زنده می شوم از حس با تـــو بودنم لبریز خنـده می شوم به من نــگاه میــکنی شبیه نــور مـی شوم در سرزمینِ قلـب تو زنده به گورمی شوم
به مــن نـگاه مـیکنی بوسه جـوانه می زند ساز دلم به شــوق تو شور تـرانه مـی زند .......................
باورم نیست که تو رفتی,گل دل نازک بارون
باورم نیست تو نباشی,همدم من گل گلدون
چجوری طاقت بیارم,شبای دلواپسی رووو؟؟! تو ندیدی سوختنم رو,تب تند بی کسی رو
چه احساس غریبی ، خوار بودن به یادش تا سحر ،بیدار بودن
گهی نالم ازاین رنج جدائی
نگاهم بر ره و بیمار بودن
پریشانم زین عشق جگر سوز
چنین در حسرت دیدار بودن
گهی فریاد بر ارم از ته دل
شود روزی ؟ کنار یار بودن
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
این خط ______
این هم نشان +
دلت برای هیچ کس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم
برای بوسیدنم
... ... برای خندیدنم
برای تمام لحظه هایی که آمدی
و شعر من شدی
روزی که نیستم
دلت
برای همه ی این ها تنگ خواهد شد.
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی
شاکی بشی ولی شکایت نکنی
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . .
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری
خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری !
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . .