معماری با مصالحی از جنس دل

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم

آن قــَدر زیـاد می شود

که دنیــــا با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ می شود ...

... دلتنــگـم...

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ ِ خودَم...

خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار …

یک بار از یاد …
یک بار از دل …
و یک بار از دست...
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
من باران اشکهایم را در ابر چشمانم پنهان میکنم

و با لبخند پوچی به نشانه تایید سر تکان می دهم

اما خودم میدانم که هر گاه درون خود را میکاوم

به یک غم بزرگ میرسم

و آن غم نبودن

((((***توســــــــــــــــ♥♥ــــــــــــــــــــت***))))
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

سالها بعد یاد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست کجایی
اما آرزوی من برای خوشبختی تو, تو را در خواهد یافت ...
و احساس خواهی کرد , اندکی شادتر و اندکی خوشبخت تري و نخواهی دانست که چرا ...
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلــــــــــم یــــخ میــــزنــد گـاهی: در ایــــن سرمـــــــای تنهـــــــــایی...
شبــم قندیـل میبنـــــدد از ایـــــن یــخ هـای تنهــــــــایی...
قــلم اهستـــه میرانــــــــد بـــر ایــن خــــــــــط بلنــــــــد...
امـــــا گمـانم یـــاد میـــگیرد ز مــن انشـای تنهــایی...


 

maryam-25

عضو جدید
این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم
بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن شاید که بیایی
که خبری از بنفشه بهار بیاوری
از شکوفه سپید ماه
این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم
این کوره راها
این روزها
این سالها
هیچ کدام به تو ختم نمی شود
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قلم به دست میگیرم
تا از داغی ظهر تابستان شعری بگویم...!
اما این روزها هوای دلم
عجیب شبیه عصرهای پاییزیست!
بیصدا میان ترانه های تب آلود
میچرخم وسرک میکشم به هر کجا
شاید که ردی از رهگذاری آشنا
پریشانی واژه هایم را نوازشی بکند!
آه که من از سفیدی مطلق به تنگ آمده ام
کاش دستی بیاید و رنگی بپاشد به دفتر زندگانیم
کاش کسی کنار زمزمه های سرد و غمناکم
هیزمی بیاورد و آتشی بپا بکند
کاش نیمه شبی کسی
برای دعاهای بی اجابتم دعایی بکند...!
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
نفسم؛
دلم گرفته...
دلم برایت تنگ شده...
بااینکه از فاصله هاحست میکنم...
اما دلم لمس نگاهت را میخواهد...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همیشه منتظر بودم چیزی بشود
اتفاق کوچکی بیافتد….
مثلا سرما بخورم….؛یا دستم را ببرم
بعد…
با آب و تاب برای تو تعریف کنم…
وقتی نگران می شوی
عاشق تر می شوم

 

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید؛

بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت؛
بعضی آدم‌ها جلد زرکوب دارند؛
بعضی جلد ضخیم، بعضی جلد نازک؛
بعضی اصلاً جلد ندارند؛
بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند؛
بعضی از آدم‌ها فتوکپی آدم های دیگرند ...
«از نوشته های مرحوم قیصر امین پور»
 

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
آرزوهایت بلند بود، دست های من کوتاه؛

تو نردبان خواسته بودی، من صندلی بودم؛
با این همه، فراموشم نکن؛
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای؛
و به ماه فکر می کنی ...

 

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایـטּ روز هـــا

بیـشـتــــر از هــر زمــانــے،
כوωــﭞْ כارم خــوכم بـاشـــــم(!)
כیـگــر نـﮧ حـرصِ بـכωــﭞْ آورכטּ را כارم،
و نـﮧ هــراسِ از כωــﭞْ כاכטּ را…
هــر ڪـس مــرا مـــے خـواهـכ،بـﮧ خـاطــر خـوכم بخـواهــכ…
כلـــم هــواے خـوכم را ڪـرכه اωــﭞْ…!
همیــטּ …



 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه
یادگاری جاودانه،بر طراز بی بقای خاک

« احمد شاملو »
 

hanane1

عضو جدید
کاربر ممتاز
آنقدر فضای اتاقم هوای تو رادارد
و آن قدر نفس کشیدم این هوا را
که نفس هایم بوی خیالت را می دهند..
.
بیا از این اتاق هم محدود ترم کن......
برای زنده ماندنم
حلقه اسارت بازوان تو کافیست!!!!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
صدای بسته شدن در را که پشت سرت شنیدم ...

رفتنت باورم شد

یکی بیاید جلوی اشکهایم را بگیرد

تو رفته بودی بی خداحافظی بی دلجویی ... بی من

رفتنت را ندیدم

من فقط صدای وحشتناک در را شنیدم که پشت سرت بسته شد...

من هیچ چیزی ندیدم

نه نگاه سردت را... نه گره وا نشدنی اخم هایت را.... نه قهرت را...

نه رقیبم را... که به خاطرش رهایم کردی

نه من هیچ چیزی ندیدم

من فقط شنیدم... از همه شنیدم که ترکم کرده ای

خودم صدای لعنتی در را شنیدم و فقط حرف مادر بزرگ آرامم می کند که می گوید:

"شنیدن کی بود مانند دیدن"

نه من هیچ چیزی ندیدم
 

hanane1

عضو جدید
کاربر ممتاز
من ماندم و ۱۶ جلد
لغت نامه که هیچ کدام از واژهایشمترادف “دلتنگی” نمیشود…
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!!
درد دارد…

 
بالا