دوباره کابوسها
صدای کلاغ
و همینطور صدای تپش نامنظم قلب
بغضی که هر ان میخواهد بترکد و نمیترکد
اشکی که هر ان باید بچکد تا دل کمی بی تابیش ارام گیرد ولی جای ارام شدن بیتابترت میکند
صدای هر اوی گوش به راهی
صدای پایی که هر روز دور و نزدیک میشود
نگاه چشم به راهی
دستانی که هر روز سردت میشود
قلبی که دیگر قلب نیست
دردی که انقدر عمیق شده که تا مغز استخوانت رسیده
اوی ناشنیده و ناخوانده
هر لحظه تو را میکاود و هر لحظه
در میان تمام هستی
نامش چنان طنین نواز میشود
بی انکه بخواهی که بر زمینت میزند
و هر لحظه تمام وجودت را پر از تمنا بودنش میکند
سر بر شانه ات میگذاری صدای نامزون هر از گاهی
نزدیک و دور میشود
و تو نمیدانی
قصد ان پاها چیست
هر بار نزدیک که میشود قلب تند میزند
و هر بار که دور میشود
چشمان میبارند
تو مانده ای چه کنی
تنها صدای کلاغ که با
قار قاری به تو میخندد
طنین انداز کوچههای زندگیت شده
و هر روز به اسمان مینگری
تا شاید دلت ارامتر شود
ولی لحظاتی که کابوسها به سراغت میاید
بیتابترت میکنند
بی روحت میکنند
زمینت میزنند
و تمام وجودت به رعشه میافتد
بس نمیخواهد بشود این کابوسها
بس نمیخواهد بشود این تنهایی مزمن که همه فراموش میکند خیلی راحت تو را
ولی تو هنوز در گذشته در خاطراتت مانده ای
خاطراتی که حتی انکه خاطره ساز بود برایت از یاد برده
پرنده اي كه بال وپرش ريخته باشد مظلوميت خاصي دارد. باز گذاشتن در قفس توهيني است به او، درقفس را ببند تا زندان دليل زمين گير شدنش باشد، نه پروبال ريخته اش
.
اعتراف ميکنم هر روز صبح که بيدار ميشم
با خودم تصميم ميگيرم که امروز خيلي خلاق و پر انرژي باشم
ولي بعد يه صدايي تو سرم ميگه : آره اينو خوب اومدي
و بعد جفتمون با هم ميخنديم و تصميم ميگيريم دورِهمي يه چرتي بزنيم
گاه می اندیشم چندان هم مهم نیست
اگر هیچ از دنیا نداشته باشم
همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم
و باران و انسانهایی در زندگیم باشند
که زلال تر از باران هستند …