همه شب با دلم کسی میگفت
( سخت آشفتهای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود ،میرود ، نگهدارش )
من به بوی تو رفته از دنیا
بیخبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم میریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
میشکفتم ز عشق و میگفتم
( هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش )
آه، اکنون تو رفتهای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
آیههایی همه سیاه سیاه
#فروغ_فرخزاد