با تو از نابترين لحظه سخن خواهم گفت
دوستت خواهم داشت!
هيچ ميداني چيست؟
لحظه اي نيست که در خاطر من ياد تو نيست...
کسی هست که شاید مرد نباشد
اما همیشه کنارم مردانه بود
در لحظات غم و اندوهم سر بر شانه ظزیفش میگذارم
و تنها اوست که اشکهایم را پاک میکند
شاید دوست نه از دوست هم نزدیکتر هست
خواهری مهربان اما بزرگ
که بابت تمام مهربانیهایش
کنارم بودنهایش از او سپاسگذارم
همین جا میگویم
نازنینم
بابت معرفتهایت
بابت رازداریهایت
از تو ممنونم
روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هرروزاحساس میکنمسنگینی بارش شانه هایم را خرد کردههر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنومسکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستمامید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوندباز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره هر روز با این آرزو بر می خیزم و هر شب آرزوی سوخته ام را دلم دفن می کنموای از آن روز می ترسممی ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشدنمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟
ناگفته هایم زیاد است...
ازمن می خواهی برایت همه را بگویم
اما اشتیاقت همان چند دقیقه است
حرفها بوی اندوه دارد
به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی
مثل همه...
و من می مانم
و...
تنهایی
نامهربانی
بی همزبانی
راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟
| Thread starter | عنوان | تالار | پاسخ ها | تاریخ |
|---|---|---|---|---|
|
|
معماری با مصالحی از جنس دل | ادبیات | 18252 | |
|
|
گریه کن ای دل.......... | ادبیات | 427 | |
|
|
دل نوشتههاي عرفاني | ادبیات | 430 | |
|
|
*****حرف دل***** | ادبیات | 117 | |
|
|
۩ ۞ ۩ جایی برای حرفهای دل فیدل ۩ ۞ ۩ | ادبیات | 13 |