شب هاي بيقراري...وقت هاييست كه ارام سرت را ميگذاري روي بالش كه خوابت ببرد.اما ...انگار افكارت فرصتطلب تر از اين حرفاهستند....منتظرند كه فارغ از هياهوي روزانه وقتي كه تازه ميخواهي كمي..فقط كميارامش داشته باشي بيايند سراغت و با اشك هايت بازي كنند.شب هاي بيقراري...وقت هايي است كه صداي غرش ابر ها و چيك چيك باران را ميشنوي و دلت پنجره ايميخواهد رو به بيكران.جايي كه فقط باران باشد و تو و ....خدا.