داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

elahe.s.h

عضو جدید
در گذر جاده زندگیم خم میشوم و گل بوته های کنار آن را برای خود میچینم تا در این سفر پر از تلاطم ،آنرا در بین انگشتانم لمس کنم و استشمام بوی خوشش ایمانم را به هدف یادآوری کند.
 

mihua

عضو جدید
کاربر ممتاز
*
وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ ،
ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.

ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ، وزیر فرمانفرما ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ می دهم و بجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد.

ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وقتی پیشنهاد حسین خان را شنید ﮔﻔﺖ: من که ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم ، نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺷﻮﻩ
ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭشم.

ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ، جلوی پدر جان داد.
اتفاقا" سال بعد ، ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.

فرمانفرما ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ ، جلوی چشمان پدر جان داد.

ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وزیرش ، ﺃﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ وﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ، ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﯼ در کار ﻧﯿﺴﺖ ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنه ای ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.

ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﮔﻔﺖ ، ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ ﺭﺷﻮﻩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ
ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ.

نشو در حساب جهان ، سخت گیر
که هر سخت گیری بود ، سخت میر

تو با خلق آسان بگیر ، نیک بخت
که فردا نگیرد خدا ، بر تو سخت

سعدی
 

P O U R I A

مدیر مهندسی شیمی مدیر تالار گفتگوی آزاد
مدیر تالار
مارگیری در کوه، اژدهای افسرده و یخ زده ای را گرفت و به شهر آورد تا مردم به تماشای آن بیاییند و به این وسیله پولی جمع کند. مارگیر می پنداشت آن اژدها مرده است، آن را به یکی از شهرهای عراق آورد. اما اژدها نمرده بود، بلکه یخ زده بود. مارگیر اژدها را در شهر بر روی پلی انداخت و مردم هم برای تماشای آن جمع شدند. آفتاب تابید و این اژدهای نمرده ی یخ زده ی افسرده رفته رفته گرم شد و جان گرفت و به جمعیت حمله کرد و چندین نفر را کشت. این افسانه ای است که مولوی در مثنوی ذکر کرده است. مولوی چند نتیجه ی مهم از این افسانه می گیرد. یکی از نتایج آن، این نتیجه گیری اخلاقی – عرفانی مهم است که در اکثر انسان ها، رذیلت ها و خصلت های بد و ناپسند، حالت افسرده و یخ زده دارند و اگر خورشیدی بر آنها بتابد و گرمایی با آنها برسد، زنده می شوند. لذا بهتر است انسان هایی که خصلت های ناپسند خود را فرو نکفته اند، خود را در معرض گرما قرار ندهند. چون آن مارها و عقرب ها جان خواهند گرفت و شخص را از میان خواهند برد.

اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق
مثنوی دفتر سوم، بیت 1057
 

fkhaniki

عضو جدید
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده


✔️ عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست .
✔️ آرامش مال کسی است که صادق است .
✔️ لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند .
✔️ آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند.
 

fkhaniki

عضو جدید
اول خیال کردم یه نفر اون دورتر به دمر روی برف ها افتاده و یا احتمالا مرده و حالا جنازه اش توی این هوای برفی یخ زده .. برای همین دویدم تا شاید کمکی کرده باشم ..اما وقتی نزدیک شدم دیدم یه پالتوی بلند و سیاه افتاده و رویش داره برف می باره. به اطراف نگاه کردم ساحل همچنان خلوت بود. حتی یک پرنده هم نبود. پالتو رو برداشتم تکانی دادم . سالم بود و کاملا اندازهء من...کسی نبود تا ازش بپرسم این پالتو به قد و قوارهء من میاد یانه ؟ اما خودم گمون می کردم بهم میاد. دگمه ها رو بستم و یقه بلندش رو بالا دادم و دستمامو توی جیبهاش فرو دادم ..توی جیب سمت راست، دستم به چیزی خورده بود .. دیدم یک ورق کاغذ با خط خوش و خوانا نوشته :
پدر آلزایمر دارد. لطفا با این شماره تماس بگیرید و یا در صورت امکان به این آدرس مراجعه کنید. متشکرم.
گفتم : الو سلام. پالتوی پدرتون اینجا افتاده.. اما متاسفانه از پدرتون خبری نیست.
صدای دختری گفت : ممنون از شما..اگه براتون زحمتی نیس به اطراف با دقت نیگاه کنین..حتما همون دور و براست..راسی شما الان کجائید ؟
گفتم : کنار دریا... پارکینگ هفتم..
گفت : خواهشا جایی نرید الان میام.. در این فاصله به هرجا که امکانش بود سرک کشیدم..هیچ نشونی ازش نبود... خسته و نومید مقابل دریا ایستادم..و به موج های دور خیره شدم ..بین دریا و آسمون خط افقی نبود..داشتم به مرد بیمار فکر می کردم ..شاید در ذهنش مرز بین ساحل و دریا هم محو شده بود..لابد تو دریا غرق شده.. خلاصه..نه روی دریا اثری بود و نه ردپایی روی برف ها ...بارش برف شدت گرفت...سرما از درون و بیرون بیداد می کرد..نگاه کردم ..
دختر خانمی را دیدم که داشت به طرفم می دوید و دست تکون می داد..و همین طور که نزدیک تر می شد..چند بار با صدای بلند می گفت: خدایا شکرت..خدایا شکرت..بعد وقتی که کاملا نزدیک شد بغضش ترکید و تو بغلم گریه کرد و گفت: الهی بمیرم برات باباجون . اگه بدونی کجا ها دنبالت گشتم...بیا بریم خونه باباجون..
در اون لحظه گیج و منگ شده بودم..نمی دونستم چه باید می گفتم.... دلم می خواست از دستش فرار می کردم..دستاشو از دور کمرم باز کردم ..پالتو را در آوردم و به طرفش گرفتم ..گفتم : اشتباه گرفتین خانم.. من نه زن دارم و نه دختر..
دختر خانم از کیفش یه عکس بیرون آورد و نشونم داد و گفت:..بابا جون خوب نگاه کن ..ببین یادت میاد.؟ جشن تولد... من و تو و مادر خدا بیامرز..
توی عکس ..تصویر خودش بود و مادر خدا بیامرزش..و یه مرد که شباهت عجیبی به من داشت...هر سه نفر داشتند به دروبین لبخند می زدند..
 

Mehrdokht2000

عضو جدید
جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان

جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی​
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی​

با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند​
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی​

دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست​
کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی​

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی​
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی​

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش​
آن کش نظری باشد با قامت زیبایی​

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری​
گویم که سری دارم درباخته در پایی​

زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده​
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی​

در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست​
بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی​

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت​
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی​

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی​
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی​
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان در هر کاری میانه روی را اتخاذ میکنند. گزنفون
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان از کردار های ناپسند هرگز سخن نمیگویند. هرودت
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان اولین ملتی بودند که با زرخریدان و بردگان خود چون فرزند رفتار میکردند. هرودت
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان در معابر و انزار مردم هیچ نخورند و هیچ ننوشند. گزنفون
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان با کمال دقت و احتیاط از سخنان بیهوده و هرزه حذر می نمایند و از کردار های ناپسندیده هرگز سخن به زبان نمیرانند. هرودت
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانی با اخلاق ترین ملل دنیاست و حسن ظاهر دلیل است بر حسن باطن. سقراط
 

ayja

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایرانیان برای حفظ احترام یکدیگر هرگز در حضور هم آب دهان بر زمین نمی اندازند. هرودت
 

رییس جمهورقلبها

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
??????????????????????????????????????????

*دکتر الهی قمشه ای*

وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود !

??????هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد .
حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیت‌تر از شادی نیست .
حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند .

حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . .
هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند .

??????حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است .
کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناخته‌های آینده های نیامده ام ،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم ،
امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند .

??????حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد .

?????? هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد .
دنبال شادی باشید .
بگذارید ذهنتان نفس بکشد .
‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌
??????????????????????????????????????????
 

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به دوستی گفتم چرا خروس تان دیگر نمی‌خواند ، گفت همسایه ها گفتن مارا صبح از خواب بیدار می کند ما هم سرش را بریدیم .
آری هر کس همه را بیدار کند سرش را خواهند برید ، در دنیایی که همه از مرغ تعریف می‌کنند نامی از خروس نیست چرا ک همه بفکر سیر شدن هستند تا بیدار شدن !
 

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در دزدی از یک بانک دزد فریاد زد :
" هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است "
با این شیوه همه روی زمین به آرامی دراز کشیدند :
به این میگویند " شیوه تفکر "
******
وقتی دزدان به مخفیگاهشان رسیدن دزدی که لیسانس تجارت داشت به دزد پیر کم سواد گفت بیاین پول ها را بشمریم ، دزد پیر گفت وقت زیادی میبرد ، امشب تلویزیون اعلام میکند .
به این میگویند "تجربه"
******
بعد رفتن دزدها مدیر بانک به رئیسش گفت باید فورا به پلیس اطلاع دهیم ، اما رئیسش گفت بیاین خودمون هم یه مقداری برداریم و با رقم دزدی اعلام کنیم .
به این میگویند :
" با موج شنا کردن "
******
وقتی تلویزیون مبلغ را اعلام کرد
دزدان گفتند ما زندگی مان را گذاشتیم و ۲۰ میلیون گیرمان آمد و آنها بدون زحمت و دریک لحظه و بی‌خطر ۸۰ میلیون .
به این می گویند
" دانش بیش از طلا می لرزد "
دانایی قدرت است .
 
  • Like
واکنش ها: ayja

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پیرمردی جاسیگاریش شکست
خیلی ناراحت شد
پرسیدن چقدر قیمت داشت
گفت تمام جوانی ام را در آن سوزانده بودم
 

Similar threads

بالا