داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
... ... ... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای...!- که می شناسی بنشینی و" فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت ...شاید...



 

ALIREZA.F.1988

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی که بدست من قلم میدادند
ایکاش یدی شکسته هم میدادند
گر آن قلم و جوهر و خودکار نبود
امروز نه غصه ام نه غم میدادند
 

ستاره 20

عضو جدید
کاربر ممتاز
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش راداد گفت طولی نکشدتونیز خاموش شوی
 

amircrash

عضو جدید
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
... ... ... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای...!- که می شناسی بنشینی و" فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت ...شاید...



بچه ها شما چتونه؟
 

گلسا2

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خو پس بيا باهم بگرييم:crying:

ای بابا جدی نمیگی که؟؟؟!!!
آخه چرا؟!!!
تو هم با اين عموت...........:weirdsmiley:

اه مگه چشه؟؟!!!
درباره عموم حرف نزنا خوشم نمیاد!!!!
:razz:

اووووووووووو شما که ناجور 1 یا 2 تا نیست:D
آقا شما میبینی چندتا دختر نشستن زارزار گریه میکنن یا همراهیشون کن یا بذار راحت باشن.دلداری دادنم آخه بلد نیستی.
آآآآآییی خدااااااااااااااا:w06::w06::crying::crying:
چیکار کنه باهتون گرهه کنه
نکنید اینکارارو بابا
 

vooroojak khanoom

عضو جدید
کاربر ممتاز
ای بابا جدی نمیگی که؟؟؟!!!
آخه چرا؟!!!

به جون شما جدي ميگم:w16:......دل كه توش غم نباشه دل نيس:w09:
اه مگه چشه؟؟!!!
درباره عموم حرف نزنا خوشم نمیاد!!!!
:razz:

اخه عموت باعث شد يه تاپيكم هوتوتو بشه:mad:.....اخ گفتي داغ دلم تازه شد...:cry:...من تاپيكمو مي خوام:crying:
اووووووووووو شما که ناجور 1 یا 2 تا نیست:D
چیکار کنه باهتون گرهه کنه
نکنید اینکارارو بابا

اونو گريه...:w20:....به جون شما نباشه به جون خودم.......الان دنبال يه مورد جديده..:w16:...داش مي پرسيد اينجا از بچه ها كه مونثن يا مذكر:w26:
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزي مردي خواب عجيبي ديد.

ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي انها نگاه مي كند .

هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نهمه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و انها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد :شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد وچرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند
:خدايا شكر
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هیچ مگو
لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور. شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.ش
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چیزی غیر ممکن نیست
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.... سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.... نتیجه: هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم. . . . هیچ چیز غیر ممکن نیست!
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خدایا شاید من بد باشم ولی:

وقتی موسی اومد مناجات کرد گفت بارون نمیاد ندا رسید موسی یه نفر بین شما خیلی سیاه و آلوده است بگو پاشه بره من رحمتم و نازل کنم... موسی اومد گفت خدای من میگه به خاطر یه نفر رحمت من نازل نمی شه، پاشه بره... تا این حرف و گفت گنه کاره سرش و آورد پایین، دلش لرزید، گفت خدا... یه عمر آبرو داری کردی حالا می خوای من و رسوا کنی؟! گفت خدایا همین یه دفعه ارو هم آبرو داری کن! تا این حرف و زد بارون شروع کرد به باریدن... مردم تعجب کردن! گفتن موسی کسی بلند نشد بره! ندا رسید موسی ما با بنده امون آشتی کردیم! یه لحظه! سوال کرد موسی: خدایا میشه به من بگی این بنده کی بود؟! ندا رسید موسی وقتی گنه کار بود آبروش و نبردم، حالا که با ما رفیق شده آبروش و ببرم؟!
 

agrin1707

عضو جدید
غروب هایم همیشه چقدر دلگیرند...

و لحظه هایم هی تو را بهانه می گیرند

دقیقه.. ثانیه... ساعت .. تمام روز و شبم
...
سکوت یک شب پاییزی و من و باران

و خاطرات تو.. انگار نه.. نمی ریزنند

شبیه حادثه از گریه هایم میگذری

غریب و خسته غرق بهانه می ریزنند..
 

*Maedeh.archi*

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است
هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است

تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند
هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

عاشقم...یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است
!
 

shidokht777

عضو جدید
کاربر ممتاز
<< اسمتــــــــــُ ببخش ب لبهامــــــــ >><< بیــــ تو خالیِ نفســـــــــــــــــهام >><< قد بکشـــــــــ رو بــــــــــــــاور من >><< زیـــــــــر سایه بونِ دستامــــــــــ >>
 

*Maedeh.archi*

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من کوهم و ماجرای عشقم کهن است
شاگرد دبستانی من کوهکن است من سنگدلم یا تو ؟ ببین ای دریا!
این رود که پیوسته به تو ، اشک من است
به دلتنگی هایمـــ دست نزن

می شكند بغضــمـــــ یك وقت !!

آنگاه غرقـــــ می شوی

در سیلابـــــ اشكهایی كه

بهانه ی روانــــــ شدنش هستی !! .
*
 

Similar threads

بالا