خاطره ی خوب زیاد داشتم و دارم
.
پدرو مادرم هیچوقت نمیومدن مدرسه جویای درسم بشن
شاید خیالشون راحت بود
هنرستانی بودم و نووجونی و شرو شوراش
سبیلامم تازه زده بودم

بابام نگران شده بود ک نکنه این اواخر و نزدیک کنکور گند بزنم
اومده بود احوال درسمو جویا شه
با مدیر مشغول حرف زدن بود ک زنگ تفریح شد و منم دیدمش
مدیرمون داشت اسممو توی تابلوی اعلانات نشون میداد ک معدل بالای هنرستانو بین همه ی رشته ها گرفته بودم
ذوقو تو چشماش میدیدم کیف میکردم
دیگه از اون روز ب شلوار لی پوشیدنم گیر نمیداد
اگه بتونی چشماتو ببندی و هرجایی خواستی بری
دوست داری کجا بری؟