من یه بعد از ظهر مدرسه پسرانه تست باهاشون کار می کنم ۲۸ نفر هستن ،خیلی ازم حساب میبرن جلسه اول ۳ نفر رو پشت در نگه داشتم دیر اومدن دیگه بعدش به موقع اومدن ،من نمیزارم سر کلاس بازیگوش باشن چون روشون زیاد میشه ولی دوستشون دارم خیلی خیلی با معرفتن،وقتی برام معاون چایی میاره، تا آخر جلسه مدام بهم میگن خانم سرد میشه ،برام آب نبات میارن تا با قند نخورم ،خیلی با معرفتن ،با اینکه حساب میبرن اگه یه هفته نتونم برم راحت بهم میگن خانم دلمون براتون تنگ شده ،خیلی با معرفتنمن بیشتر تشویقشون میکنم نویسنده بشن کنار هر شغلی دوست دارند
ولی دخترا خیلی علاقه به معلمی و پرستاری دارند
دانش آموزایی پسران شهر شما هم همه بازیگوش اند؟
چه زیبا ،مبارکشون باشهزیاد از این چیزا درست میکنم صرفا برای اینکه کاری کرده باشم
اینم یکیش هدیه دادم به دختر داییم
بافت طلایی
من برم با اجازه خیلی خوشحال شدم از هم صحبتی
مهمون داری رو دوست دارید؟![]()
جومونگدکتر چمران. بخاطر تحصیلات و استعدادش.
همین سوال
میگم ک خیلی شبیه خواهرمیشخص خاصی نیست ولی یه قانون کلی برای خودم دارم و اونم اینه که دلم میخواد جوری زندگی کنم که هر وقت در نبود من ازم صحبت شد خاطرات خوب از من به یادشون بیاد و آدمی باشم که بتونم گرهگشای بقیه باشم.
همین سوال؟
تصادف کردم زدم ب ی سگمتاسفانه من اطلاعی ندارم
عجیب ترین اتفاقی که برات افتاده چی بوده؟
خوب آخرش چی شد؟ چجوری متوقف شد این اتفاقها؟تصادف کردم زدم ب ی سگ
بعدش به مدت یک ماه همش بدبیاری
از تصادفات مکرر ماشین های شرکتم تا هر وسیله ای که سوار میشدم پنچر می شد یا تسمه میبرید ( از ملایر تا اراک سه تا اتوبوس پنچر شد و از اراک تا تهران دوبار تسمه دوتا اتوبوس پاره شد)
از خونه خاله ام کرج تا تهران هر سواری سوار میشدم ی مشکلی براش پیش میومد و پیادمون میکرد طوری که ۵ساعت طول کشید!! و نصف راه رو پیاده رفتم
پسر خاله ام دید خیلی رو ب راه نیستم با هم رفتیم کردان
زد به سرمون رفتیم شنا
ی کلاغ اومد از بین همه لباس ها لباس های منو برداشت برد انداخت تو رودخونه:|
گوشیمم سوخت :|
برگشت تا ملایر هم همینطور سه بار اتوبوس خراب شد
رسیدیم ملایر داییم گفت خدا شاهده من با تو دیگه نمیام
ماشینم برای گریت وال بود بلد نبودن اینجا تنظیمش کنند
نمایندگی فقط گلپایگان ،خرم آباد و تهران نزدیک ما داشت
صبح زود راه افتادم رفتم خرم آباد
بروجرد وایسادم ی دکه نماز خوندم
پسره اومد نشست پیشم درد و دل کردن ک دختر عموم میخواد طلاق بگیره و... پرسید تو چته اینقدر گرفته ای؟
ی کم از داستان گفتم با خنده ( البته کلا اینجوری ام هرچی ام سخت باشه شرایط من ب شوخی میگیرمش)
خلاصه تو یکی از دره های کوها تو مسیر
تو سرازیری ماشین خاموش کرد
نه ترمز میگرفت نه فرمون می پیچید و داشتم میرفتم ته دره...
لحظه آخر ناخودآگاه گفتم یا زهرا و دستی رو کشیدم
....
بعد اینکه از تعمیرگاه خرم آباد راه افتاده بودم و رسیدم بروجرد چشمم به دکه ای افتاد
گفتم برم ی فلافل بزنم
از ماشین پیاده شدم ی سواری مستقیم رفت تو دکه :|
بخدا نمیدونستم بخندم گریه کنم ؟
این عجیب ترین چیزی بوده که برام اتفاق افتاده ..
همین سوال
جالب بود خدا حفظش کنه براتونخوب آخرش چی شد؟ چجوری متوقف شد این اتفاقها؟
.
چیز خاصی یادم نیست، فقط یه بار یه ماشین راهنمایی رانندگی داشت خلاف دنده عقب میومد، زد بهم و منو پرت کرد روی زمین، هر وقت یادش میفتم خندهم میگیره.
یه بار هم وقتی دوقلوهام رو از دست دادم، یه خانومی غریبه بود، بعد از زایمان که منو بردن بخش اومد ملاقاتم،دستش رو گذاشت روی دستم و بهم گفت فکر نکن من بیغم هستم و درکت نمیکنم و دارم این حرفها رو بهت میزنم، ولی بهت قول میدم که سال بعد همین امروز، بچهت توی بغلت باشه و دقیقا سال بعد همون روز پسرم 16 روزش بود.
همین سوال؟