نتایح جستجو

  1. mahdi271

    وحشی بافقی

    من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری شود...
  2. mahdi271

    وحشی بافقی

    بر قول مدعی مکش ای فتنه گر مرا گر میکشی بکش به گناه دگر مرا پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست بی اعتبار کرده فلک اینقدر مرا شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی باید دوید بر سر سد رهگذر مرا برگردنم ز تیغ تو سد بار منت است زیرا که وارهاند ز سد درد سر مرا وحشی صفت ز عیب کسان دیده بستهام ای عیبجو...
  3. mahdi271

    وحشی بافقی

    خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان گر براندازد فلک بنیاد این...
  4. mahdi271

    وحشی بافقی

    خدایا این بلا و فتنه از تست ولی از ترس نتوان چخیدن اگر ریگی به کفش خود نداری چرا بایست شیطان آفریدن لب و دندان ترکان ختا را بدین خوبی نبایست آفریدن به آهو میکنی غوغا که بگریز به تازی هی زنی یعنی دویدن
  5. mahdi271

    وحشی بافقی

    منم با خاک ره یکسان غباری به کوی غم نشسته خاکساری چنین افتادهام مگذار غمناک بیا و ز یاریم بردار از خاک غبارم را فکن در رهگذاری که گاهی میکند آن مه گذاری و گردانی که آن یار مسافر غباری میرساند زان به خاطر مرا بگذار و خود بگذر به سویش بنه از عجز رو بر خاک کویش پس از ظهار عجز و خاکساری...
  6. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    عراقی بار دیگر توبه بشکست ز جام عشق شد شیدا و سرمست پریشان سر زلف بتان شد خراب چشم خوبان است پیوست چه خوش باشد خرابی در خرابات گرفته زلف یار و رفته از دست ز سودای پریرویان عجب نیست اگر دیوانه ای زنجیر بگسست به گرد زلف مهرویان همی گشت چو ماهی ناگهان افتد در شست به پیران سر، دل و دین...
  7. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    اي دوست به دوستي قرينيم تو را هر جا كه قدم نهي زمينيم تو را در مذهب عاشقان روا نيست كه ما: عالم به تو بينيم و نبينيم تو را *** زنجير سر زلف تو تاب از چه گرفت ؟ و آن چشم خمارين تو خواب از چه گرفت ؟ چون هيچ كسي برگ گلي بر تو نزد سر تا قدمت بوي گلاب از چه گرفت ؟ *** در كوي تو عاشقان...
  8. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    ناله وزاری هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد میپیمایم و بر باد عمری میدهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ چون ندارم همدمی، با باد میگویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد میجویم شفا آتش دل چون نمیگردد به آب دیده کم میدمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا تا مگر خاکستری...
  9. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    ای مطرب درد ای مطرب درد، پرده بنواز هان! از سر درد در ده آواز تا سوختهای دمی بنالد تا شیفتهای شود سرافراز هین! پرده بساز و خوش همی سوز کان یار نشد هنوز دمساز دلدار نساخت، چون نسوزم؟ سوزم، چو نساخت محرم راز ماتم زدهام، چرا نگریم؟ محنت زدهام، چه میکنم ناز؟ ای یار، بساز تا بسوزم یا با سوزم بساز و...
  10. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    خیزیدعاشقان خیزید، عاشقان، نفسی شور و شر کنیم وز های و هو، جهان همه زیر و زبرکنید از تاب سینه آتشی اندر جگر زنیم وز آب دیده سینهی تفسیده تر کنیم در ماتم خودیم، بیا، زار بگرییم خاکستر جهان همه بر فرق سر کنیم نعره ز جان زنیم، همه روز تا به شب ناله ز درد دل همه شب تا سحر کنیم تا چند چاشت ما همه از...
  11. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست بنمود رخ زیبا، گشتیم هم شیدا چون هیچ نماند از ما آمد برِ ما بنشست زلفش گرهی بگشاد، بند از دل ما برخاست جان دل ز جهان برداشت اندر سر زلفش بست در دام سر زلفش ماندیم همه حیران وز جام می لعلش گشتیم هم سرمست از دست بشد چون دل در...
  12. mahdi271

    فخرالدین عراقی

    چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری .................. شراب شوق او در کام و نامش بر زبان میری چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی .................. چو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری حیات جاودان خواهی به روی او برافشان جان .................. بقای سرمدی یابی چو پیشش جان فشان میری در...
  13. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    زندگی آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو ای شعر گرم در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده ی روزند با هزاران جوانه میخواند بوته نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به...
  14. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    سرود زیبایی شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میکشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سکوت معبد...
  15. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    از راهی دور دیده ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایه ای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم نم بوسه باران بهاران جاده ای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربه پاهای سواران تو به کس مهر نبندی مگر آن دم که ز خود رفته در آغوش...
  16. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    بازگشت عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیدم ز ره غبار آلود نگهم پیشتر ز من می تاخت بر لبانم سلام گرمی بود شهر جوشان درون کوره ظهر کوچه می سوخت در تب خورشید پای من روی سنگفرش خموش پیش میرفت و سخت می لرزید خانه ها رنگ دیگری بودند گرد آلوده تیره و دلگیر چهره ها در میان چادرها همچو ارواح...
  17. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    گره فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو میماندم من تا ابد ترانه عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مه اینه تصویر ما شکسته و بی آهنگ موی تو رنگ ساقه گندم بود موهای...
  18. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    ظلمت چه گریزیت ز من ؟ چه شتابیت به راه ؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟ مرمرین پله آن غرفه عاج ای دریغا که زما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابانست می فرومانده به جام سر به سجاده...
  19. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    دیر در چشم روز خسته خزیده است رویای گنگ و تیره خوابی کنون دوباره باید از این راه تنها بسوی خانه شتابی تا سایه سیاه تو اینسان پیوسته در کنار تو باشد هرگز گمان نبر که در آنجا چشمی به انتظار تو باشد بنشسته خانه تو چو گوری در ابری از غبار درختان تاجی بسر نهاده چو دیروز از تارهای نقره...
  20. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    عصیان خدا گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی کوهها...
بالا