نتایح جستجو

  1. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آواز نگاه تو می شنوم می شنوم آشناست موسقی چشم ِ تو در گوش ِ من موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را می شنوم ، با...
  2. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    مرگ روز می رفت آفتاب و به دنبال می کشید دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان در خاک می تپید و پی یار می خزید خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟ خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است چون من بخند خرم و خوش این چه شیوناست ؟ ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست...
  3. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    شب سیاه برچید مهر دامن زربفت و خون گریست چشم افق به ماتم روز سیاه بخت وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب نالید بر درخت شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال از راههای دور رسیدند تشنه کام رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید از گوشه های بام من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب در دیده پر آبم عکس...
  4. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    شبتاب در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک در دامن سکوت شبی خسته و خموش آهسته گام می گذرد شاعری به راه مست و رمیده مدهوش می ایستد مقابل دیواری آشنا آنجا که اید از دل هر ذره بوی یار در تنگنای سینه دل خسته می تپد مشتاق و بی قرار از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد آنجا بر آن نگار خوابیده مست...
  5. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    در لبخند او دیدم و می آمد از مقابل من دوش خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش غم زده چون ماهتاب آخر پاییز دوخته برروی من نگاه غم انگیز من به خیال گذشته بسته دل و هوش ماه درخشنده بود و دریا آرام ساحل مرداب در خموشی و ابهام شب ز طرب می شکفت چون گل رویا عکس رخ مه در آبگینه دریا چون رخ ساقی...
  6. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آنا صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار می گشاید مژه و می شکند مستی خواب آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم آتش انگیخته در سینه افسرده آب آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو آتشین نیزه برآورده سر از سینه کوه صبح می اید ازین آتش جوشنده به تاب باغ می گیرد ازین شعله گل گونه شکوه آه دیری ست...
  7. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    تولدی دیگر همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن...
  8. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    ای مرز پر گهر فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران دیگر خیالم از همه سو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق جقجقه قانون ... آه دیگر...
  9. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    به علی گفت مادرش روزی ... علی کوچیکه علی بونه گیر نصف شب از خواب پرید چشماشو هی مالید با دس سه چار تا خمیازه کشید پا شد نشس چی دیده بود ؟ چی دیده بود ؟ خواب یه ماهی دیده بود یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری انگار که یه طاقه حریر با حاشیه منجوق کاری انگار که رو برگ گل لال عباسی خامه...
  10. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    گل سرخ گل سرخ گل سرخ گل سرخ او مرا برد به باغ گل سرخ و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد و سرانجام روی برگ گل سرخی با من خوابید ای کبوترهای مفلوج ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون گل سرخی دارد می روید گل سرخی سرخ مثل یک پرچم در...
  11. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    جفت شب می آید و پس از شب ‚ تاریکی پس از تاریکی چشمها دستها و نفس ها و نفس ها و نفس ها ... و صدای آب که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر بعد دو نقطه سرخ از دو سیگار روشن تیک تک ساعت و دو قلب و دو تنهایی
  12. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    آیه های زمینی آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند و ماهیان به دریا ها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به...
  13. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    در غروبی ابدی روز یا شب ؟ نه ای دوست غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهایی از دور از آن دشت غریب بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد -سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من می خواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرو می افتد دانه...
  14. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    در خیابانهای سرد شب من پشیمان نیستم من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم در خیابانهای سرد شب جفتها پیوسته با تردید یکدیگر را ترک می گویند در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست من پشیمان نیستم قلب من گویی در آن سوی...
  15. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    معشوق من معشوق من با آن تن برهنه ی بی شرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاد خط های بی قرار مورب اندامهای عاصی او را در طرح استوارش دنبال میکنند معشوق من گویی ز نسل های فراموش گشته است گویی که تاتاری در انتهای چشمانش پیوسته در کمین سواریست گویی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش...
  16. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    تنهایی ماه در تمام طول تاریکی سیرسیرکها فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک و در آن دایره سیار نورانی شبتاب دقدقه در سقف چوبین...
  17. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    عروسک کوکی بیش از اینها آه آری بیش از اینها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد...
  18. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    جمعه جمعه ی ساکت جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کشدار جمعه ی بی انتظار جمعه ی تسلیم خانه ی خالی خانه ی دلگیر خانه ی دربسته بر هجوم جوانی خانه ی تاریکی و تصور خورشید خانه ی تنهایی و تفأل و تردید خانه ی پرده ‚ کتاب...
  19. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    دیوارهای مرز کنون دوباره در شب خاموش قد می کشند همچو گیاهان دیوارهای حایل دیوارهای مرز تا پاسدار مزرعه عشق من شوند کنون دوباره همهمه های پلید شهر چون گله مشوش ماهی ها از ظلمت کرانه من کوچ می کنند کنون دوباره پنجره ها خود را در لذت تماس عطرهای پرکنده باز می یابند کنون درخت ها همه در باغ...
  20. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    پرسش سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها سلام قرمزها سبز ها طلایی ها به من بگویید ایا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید که از دیار پری های ترس و تنهایی به سوی اعتماد آجری خوابگاهها و لای لای کوکی ساعت ها و هسته های...
بالا