نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    كوي دوست

    شبت خوش افشين جان:gol: انشالله كه موفق باشي
  2. محـسن ز

    سلام مينا ي بابا خوبي كجايي كم پيدا [IMG]

    سلام مينا ي بابا خوبي كجايي كم پيدا [IMG]
  3. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دل در ميان جان و جان از تو بي خبر از تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
  4. محـسن ز

    [IMG]

    [IMG]
  5. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    واقعا سخته اره ادم دلش برا بچه هاي سايت خيلي تنگ ميشه من اين بلا سرم اومده خيلي حال ادم رو ميگيره تلتكس رو ميخوندي خوب حوصله ات ميذاشته البته فكر كنم بهتر از بيكاري باشه
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
  8. محـسن ز

    كوي دوست

    خدا رو شكر خوب چه خبر خودت خوبي سر حالي راستي اين چند روز چكار مي كردي بدون سيستم اعصابت خورد نشده بود من كه بودم قاط ميزدم
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يارب اين آينه حسن چه جور دارد كه در او آه مرا قوت تاثير نبود
  10. محـسن ز

    كوي دوست

    سلام افشين جان خوبي عجب مصيبتي اين رو ميگن بد بياري انشالله كه رفع شده
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تو با شيريني شعر من اينسان مجلس آرايي كن تو گويا نيستي من طبع گويا آفرين دارم
  12. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر كار آخر شد
  13. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب بود ايا كه فلك زين دو سه كاري بكند
  14. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    دلي دارم دلي دارم پر از غم نه يك جو از دلم غم ميشود كم نه دستم ميرسد آن گل بچينم نه اون سرو بلند سر مي كند خم
  15. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    غمم غم همدم غم مونسم غم غمم همصحبت و همراز و محرم غمم با كه بگم با كه نشينم مريزاد بارك الله مرحبا غم
  16. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    امروز كه در دست توام مرحمتي كن فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندا مت
  17. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آري شود ليك به خون جگر شود
  18. محـسن ز

    كوي دوست

    بود آيا كه خرامان به درم باز آيي گره از كار فرو بسته ما بگشايي نظري كن كه به جان آمدم از دل تنگي گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي گفته بودي كه بيايي چو به جان آيي تو من به جان آمدم اينك تو چرا مي نايي بسكه سوداي سر زلف تو پختم به خيال عاقبت چون سر زلف تو شدم شيدايي همه عالم به تو مي بينم و اين...
  19. محـسن ز

    غزل و قصیده

    بود آيا كه خرامان به درم باز آيي گره از كار فرو بسته ما بگشايي نظري كن كه به جان آمدم از دل تنگي گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي گفته بودي كه بيايي چو به جان آيي تو من به جان آمدم اينك تو چرا مي نايي بسكه سوداي سر زلف تو پختم به خيال عاقبت چون سر زلف تو شدم شيدايي همه عالم به تو مي بينم و اين...
  20. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    از غيرت آن شاهد سر مست يگانه ديار نمي گنجد در دار خرابات ايام به كام است و حريفان به مرادند از بندگي سيد و سردار خرابات
بالا