نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    كوي دوست

    اهان چه استاد اي زبر دستي بابا معلم خصوصي داري سلام سكرت خوبي چه خبر
  2. محـسن ز

    كوي دوست

    تركي ياد مي گيري اذري يا استانبولي كجا ياد ميدن كي :que:
  3. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    ياري اندر كس نميبينم ياران را چه شد دوستي كي آخر امد دوست داران را چه شد
  4. محـسن ز

    كوي دوست

    سلام الهه ممنون من خوبم تو خوبي چه خبر سلام افشين جان شما چه طوري خوبي
  5. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    مست شو تا كه نظر بازي رندانه ترا گويد اي سوخته دل ظاهر و پنهان اينجاست
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    و دوست داشتن از عشق برتر است... دوست داشت از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تاهرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست...
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تا دل هر زه گرد من رفت به چين زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند
  8. محـسن ز

    آرشیو شماره (1) سوالات مطرح شده در تالار "سوالات و مشكلات قدرت"

    سلام دوست عزيز به ادرس زير يه سر بزن ببين ميتونه كمكت كنه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=48586
  9. محـسن ز

    كوي دوست

    شبت بخير بابايي خواباي خوب ببيني اميد وارم هميشه سر حال باشي:gol:
  10. محـسن ز

    كوي دوست

    خبري نيست خدارو شكر خوبم از خانواده سلطنتي خبري نداري كجا هستن
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من سر گشته از اهل سلامت بودم دام را هم شكن از طره هندوي تو بود
  12. محـسن ز

    كوي دوست

    سلام افشين جان خوبي مگه ميشه دوست نداشته باشيم حتما بنويس
  13. محـسن ز

    كوي دوست

    سلام دنيا جان خوبي نوه گلم خدارو شكر بابا كه سر حالي چه خبر
  14. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    شبي ياد دارم كه چشمم نخفت شنيدم كه پروانه با شمع گفت كه من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه سوز باري چراست
  15. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تو در بزم من اين آوازه مستي به خود بستي تو رسوا نيستي من جام رسوا آفرين دارم
  16. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در چشم بي فروغ من از رنج انتظار غير از نگاه مانده به راهي نمانده است
  17. محـسن ز

    كوي دوست

    حسرت پرواز چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم بشکنم این قفس و بال و پری بازکنم بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم سرم ای ماه به دامان...
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من و اين همه شيدايي دارم زلب زجامي در دست تو اي ساقي پيمانه چنين بايد
  19. محـسن ز

    شعر نو

    تنهايي تو زير باران در راه تنهايي به طول عمر طول دريغايي به نابهنگام تا مرگ شبا هنگام انبوه مه از صبح اندوه شب از عصر در راه تنهايي به طول عمر در طول مجموع در ختان سبز و باهم باهم تنها... تنهايي تو زير باران تا آن دم تنها دم ناگه به نا بهنگام تا مرگ شبا هنگام
  20. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    آتش حسرت از آن برق نگاه بر دل محرم و بيگانه مريز من صراحي نيم اي سا قي عشق خون من بر در ميخانه مريز
بالا