نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند با صبا گفت و شنيدم سحري نيست كه نيست
  2. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    آن عشق که دیده گریه آموخت ازو دل در غم او نشست و جان سوخت ازو امروز نگاه کن که جان و دل من جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو ابتهاج
  3. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    ما را همه شب نمي برد خواب اي خفته روزگار در ياب اي ديده عاشقان به رويت چون روي مجا وران به محراب
  4. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    خوشا آنونكه سوداي تو ديرند كه سر پيوسته در پاي تو ديرند به دل ديرم تمناي كساني كه اند دل تمناي تو ديرند بابا طاهر
  5. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند بود كه پرتو نوري به جام ما افتد
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    تو چهره ات شگفت ترین ست ای مخمل مقدس آتش ای بی خیال من در چشم های تو این مشت های بسته این شعله های بسته این شعله های پاک بلند آخر به انزوای سرد و قفس ها و فواره های منجمد روز راه خواهد یافت و طرح منفجر کننده ی آن بر گوش های محتضر مثل دو...
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    عشقبازي را تحمل بايد اي دل پايدار گر ملاي بود بود و گر خطايي رفت رفت
  8. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    عشق شوري در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تو سر گرمي كه در جمعي منم تنهاي سر گردان تو تنها نيستي من بخت تنها آفرين دارم
  10. محـسن ز

    غزل و قصیده

    خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای...
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يكشب آخر رو به صحراي عدم خواهم نهاد وين سراي غم فزا را پشت سر خواهم گرفت
  12. محـسن ز

    كوي دوست

    نه گندم و نه سیب آدم فریب نام تو را خورد از بی شمار نام شهیدانت هابیل را که نام نخستین بود دیگر این روزها به یاد نمی آوری هابیل نام دیگر من بود یوسف ، برادرم نیز تنها به جرم نام تو چندین هزار سال زندانی عزیر زلیخا بود بتها ، الهه ها و پیکر تمام...
  13. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يكشب آخر تا رهم از دست خواهش هاي دل پرده روي ديده آشوبگر خواهم گرفت
  14. محـسن ز

    كوي دوست

    مطرب دوره گرد باز آمد نغمه زد ساز نغمه پردازش سوز آوازه خوان دف در دست شد هماهنگ ناله سازش ای کوبان و دست افشان شد دلقک جامه سرخ چهره سیاه شیزی ز جمع بستاند سر خویش بر گرفت کلاه گرم شد با ادا و شوخی ی او رامشگران بازاری چشمکی زد به دختری طناز خنده یی زد...
  15. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    آنجا كه تويي غم نبود رنج بلاهم مستي نبود دل نبود شور و نوا هم اينجا كه منم حسرت از اندازه فزونست خود داني و من دانم و اين خلق خدا هم
  16. محـسن ز

    غزل و قصیده

    ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟ وان خنده ی ز عشق پیام آور تو کو ؟ ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟ ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟ ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند مجمر تو را کجا شد و...
  17. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    نسيمي كز بن آن كاكل آيو مرا خوشتر زبوي سنبل آيو چوشو گيرم خيالش را در آغوش سحر از بسترم بوي گل آيو بابا طاهر
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    درون آتش سوداي خام عشق و اميد اگر چه سوخته باشي هنوز كم داري
  19. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
  20. محـسن ز

    كوي دوست

    الهي شكر خوبم من وبدي با هم كنار نميايم:( خوش كه گذشته كجاها رفتي خوب بود سفر
بالا