زن گفت:«اي واي! اي واي!» و رفت كه از اجاق آتيش ورداره بلكه بتونه چراغو روشن كنه، كه يه مرتبه مرغه از بالاي اجاق بال و پري زد و چشماي زنه پر خاك و خاكستر شد. كوزه كه ديگه حالا شكمشو پر شيره كرده بود و غلتون غلتون داشت مي رفت، دم در كه رسيد كلوخ پشت در گفت:«كو سهم ما؟»
كوزه گفت:«- بذا برم،...