پسرك گفت : آخرهمه مردم اين شهر مرا مي شناسند من خجالت ميكشم . عباس گفت : اونش ديگر با من . من بتو ياد ميدهم چكار كني كه خجالت نكشي . اول برو در تجارتخانه ات را ببند لباسهايت را در كن تا رخت كهنه بدهم بپوش . از فردا صبح برو سر فلان گذر كه خيلي آدم رد ميشود دركنارديوار بنشين . بديوار تكيه كن و سرت...