پيرمرد شروع كرد به خنده كردن و دستي به شانه پسر زد و گفت: «پسرجون! منظور من هم از قسمت كردن مال همين بود كه اون مار سياه از شكم عروست بيرون بياد، من به مال و دارايي تو احتياج ندارم، بدان و آگاه باش، من همون ماهي قرمزي هستم كه تو منو گرفتي و روي خوشقلبي و خوبي خودت در راه خدا آزاد كردي، تو به من...