می نوشم از چشمان تو جرعه به جرعه شعرنو...
می پوشم ثانیه هایم را با چشمان زیبایت...
سکوتم...
خوشا به حالت ای رفیق..
رد میکنم کوچه هارا با خاطرتت بی وجودت...
حافظه ام خالی از نبودنت ..
پر از اشکانت..
بنگر ستارگان را..
می خواهم خسته کنم چشمانت را
می خواهم بخوانی شعرم را از چشمانم...
بنگر چشمانم...
ببینید آقای محترم..این که به خودتون اجازه میدید راحت درباره دیگران نظر بدید خیلی بده...زندگی واقعیات تلخ زیاد داره ..واقعیت هایی که نمیشه با خنده یا جک یا امثال اینا توجیهش کرد ..ما بهتره اطرافیانمون رو همونجور که هستن قبول کنیم..این ها اصل هایی هستن که ربطی به مجازی یا واقعی ندارن..امیدوارم...
کجاییی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشمات میسوزم
روزو شب دنبال یه راه چاره ام که بازم پامو تو قلبت بذارم
همش کلافه مو تو فکر اینم که هرجوری شده تو رو ببینم
ببینم که بهت بگم ببخشید
دلم حرف تورو هیچوقت نفهمید
یه وقتایی میام کنارخونه
همون وقتایی که دارم بهونه
یه چند وقته بهونه تو میگیرم
حالم...
هوا خوبه...توام خوبی...
من اما ...
بد نیستم!
نه...حال خوشی ندارم...
خیره میشوم به چراغ های خیابان..
به جدول دو رنگ
به ستاره هایی که نامگذاری کردیم باهم...
خیره می شوم به تمام خاطرات ...
نه...حال خوشی ندارم..
خاطراتت سوزاند وجودم را..
نابود کردمرا...
حال از من..
باقیست...تنها یک جسم خاکی تهی...
خدای من درباره خیلی چیزای دیگه هم حرف زده...امید خیلی خوبه..اصلا می تونه زندگی آدمارو کلا عوض کنه..ولی این فقط یه طرف ماجراست...گاهی ادمی اینقدر ناراحتی هاش زیاد میشه..که وجود خدا تنها معجزه ی زندگیش میشه..مثل من