شکست مهتاب تاریکی ناب شب را...
شکست تاریکی ناب دل مرا....
شکست دلم را.....
دل من غرق سکوت تو بود و تو خود مهتابی.......
نمیرسد دلم به ماه.......
واگر میرسید.....می ساختن از آن نگینی برای انگشترت
تا زیباسازد دست مهربانت را....
دست من به آسمان نمی رسید....
واگر می رسید.....بازنمی گشتم به...
بازشروع شد شب ومن باز خیره می شوم به شب بدون تو..
باز این قفس شکست و پرکشید دل..
باز شروع دوباره ها..
باز شروع آهنگ های تلخ..
باز شروع تو...شروع من...
باز حضورت بود و بود و بود..
ومن چقدر می نازم به داشتنت..
چقدر داشتنت زیباست .زیبا !..
چقدر بودنت آرامست ..
می نویسم باز از تو...ازخودم...
از تمام...
دیشب به خداگله کردم
دیشب یک دل سیر باریدم...
دیشب قلبم سخت فشرد....
دیشب تا صبح .....
من قولی دادم ..
که برای وفای به آن...
امشب کنارگذاشتم تمام غرورم را...
منتی نیست....
من تنها وفاکردم به عهدم با دلم.....
این دل گرفت باز برای تو...
نمی دانم تا چند صح دیگر می تپد این دل خسته ام...
حال خوش...