مسافر شب بودن شده عادت این دل شکسته
سال هاست درتاریکی تنهایی به دوش میکشم مسافر بودن را
تو را مقصد گرفتم......همراه نبودی!
تو بودی منتهای تمام شب های تارم.....
تو بودی آخر دلتنگی هایم.......
سال هاست که با خود می برم بیقراری چشمانت را.....
گوش کردن به تمام صدایت بدون وجودت.....
شده کابوس شباشب...
من خواندم کوه را ......
جوابی ندادو سکوت کردم......
غرق در سکوت دریا فریاد زدم.....
جوابی نشنیدم و سکوت کردم...
عرش را خواندم به فرش رسید....
ولی ...
باز جوابی نیامدو سکوت کردم...
قسم دادم شب را به روی ماهت...
غرید و نالید...
گفتم :عاشقم....
باران گرفت...
باران را گفتم خبری از چشمانت می خواهم...