نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - کم کم دلتنگ شده بودم. بی اختیار لبخندی زدم. بهمن دیوانه بود وهمین دیوانه بازیهایش بیشتر زنها ودخترهایی را که می شناختم دلباخته اش می کرد. در این شرایط اگر هرکس به جای بهمن بود خون خونش را می خورد وحاضر بودگردن مرا ازبیخ بکند. اما حس می کردم با اتفاق امروز عشق بهمن نسبت به من فزونی گرفت این را...
  2. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل هفتم -2 برخلاف انتظارم تامدتها خبری از بهمن به گوشم نرسید.مرزبان هم در صدد انتقام از اوبرنیامد تا این که باردیگر به ماخبررسید که خسرو ودارودسته اش برنامه سرقتی ترتیب داده اند. موبه مو برنامه آنها را دنبال کردیم تابه روزموعودرسیدیم. مرزبان خیلی خوشحال به نظرمی رسید ومعتقد بودامروز بهترین روز...
  3. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    دیگه مجبوری بهم اطمینان کنی. مرزبان آرام زمزمه کرد: لعنتی. وساک را به سمت ما پرت کردبهمن بادست به پهلوی من می زد: بروجلو. کمی جلوتر رفت وگفت: - ساک روبردار. خم شدم وساک راازروی زمین برداشتم وبه مهپاره نگریستم او آهسته گریه می کرد. سیاوش هم همچنان به مامی نگریست وماتم درنگاهش موج می زد. هیچ کدام...
  4. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل هفتم – 1 بچه ها آماده ان. وایسا منم دارم میام. آخرین نگاه راداخل آئینه انداختم وبلافاصله از اتاقم خارج شدم. مهپاره پشت دراتاق به انتظار من ایستاده بود. عجله کن دیگه بچه ها دم درمنتظرن. به سرعت از پله ها پائین رفتم آسمان هنوز تاریک بود وساعت 4 بامداد را نشان می داد به سرعت از درخارج شدیم ...
  5. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بلندشدم وهمراه مهپاره به سمت در رفتیم. - نگرا ن نباش چیزمهمی نیست. مهپاره آرام درگوشم زمزمه کرد: - کاش برمی گشتی وبهمن رومی دید نمی دونی چطوری داره نگاه می کنه . آهان حالا برای رفع کنجکاویش رفت پیش مرجان. دست مراباردیگر فشردم واز دردچشمهایم را بستم وگفتم: - این بهمن همیشه برام دردوعذاب به همراه...
  6. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    حالت خوبه پونه. بهمن به من نگریست آرام گفتم: آره خوبم. آخه دیدم بهمن یوغیبش زده نگران شدم گفتم نکنه به سرش بزنه وامروز خون و خونریزی به پابشه. نه برو خیالت راحت. پس زود بیا مرزبان سراغت رومی گرفت. باشه توبرو. به بهمن نگریستم روی صندلی کنار آئینه نشست وخیره به من نگریست. آرام گفتم: بلندشو بهمن...
  7. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل ششم - 3 به هرحال برای من همه چیز تموم شده. حتی اون لحظه هایی ک هتورویاهات مردآینده ات بودم. خندیدم اما خنده ام بغضم را بیشترنمایان کرد. - بچه بودم. انقدربچه بودم که فکر می کردم نیاز به یه حامی دارم. شاید چون هیچ وقت نوازش دست پدرم رواحساس نکردم به این زودی خام نوازشهای توشدم. من به دنبال...
  8. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    توبابهمن فرقی نمی کنی. فرهنگ کمی عصبی شده بود باردیگر روبرویم قرارگرفت وگفت: - ولی من با بهم نخیلی فرق دارم من هیچ وقت به توگزندی نرسوندم. خندیدم و از او دور شدم اعصابم آنقدرخردبودکه حتی توان جروبحث کردن با اورا نداشتم. - مثل همیشه خوشگل البته بدون اغراق می تونم بگم خوشگلترازهمیشه. به پشت...
  9. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بهمن بدون این که به ادامه سخن او گوش کند به سمت من آمد. از روی صندلی بلندشدم وقدمی به عقب برداشتم ازچشمانش خشم می باریدومانندگرگر درنده ای شد هبود که آماده دریدن است. هنوز از دیدن من سردرگم وپریشان بوداما بازهم سعی کرد مشاعربه خواب رفته اش را بیدارکند وبه سختی گفت: - تو؟تو.....؟این تویی پونه؟...
  10. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل ششم -2 با دو دست شقیقه هایم رافشردم از این تعریف وتجیدهای دروغین تنفر داشتم کم کم داشتم از زمان هم متنفرمی شدم یعنی اوهم جزامیال نفسانی به چیزدیگری فکرنمی کرد؟ حقیقتاً دربرق نگاهم عشق را یافته بودو یاچون این...نه نه زمان من پاک بود اوتنهانردی بودکه مرابه خاطر خودم می خواست با این که من...
  11. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل ششم – 1 حدود ده ماه است که دردفترم چیزی ننوشته ام یعنی چیزی برای نوشتن نداشتم. من باید یک چیزرا به خودم ثابت می کردم که کردم حالا کمی حالم بهتراست نمی دانم باید این ده ماه راچگونه تعریف کنم واز کجا شروع کنم. از همان ابتدای روزهای اول بااستقبال گروه زاغ سیاه روبروشدم. تعریفهای زیادی ازم...
  12. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل پنجم – 14 نمی دانم چه شد اما یک لحظه احساس کردم دنیا برسرم ویران شد بهمن نامرد چون زلزله ای برسرم خراب شد وتا توانست کتکم زد وبه این طرف وآن طرف پرتابم کرد. نیم دانم چه هدفی داشت ام ابیشتر لگدهایش به سمت شکمم پرتاب می شد. ساعتی کتک خوردم التماس کردم به پاهایش افتادم اما اوعقلش را به یک باره...
  13. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل پنجم – 13 بهمن بلافاصله کنارایستادومن از اتومبیل پیاده شدم .وپشت به اتومبیل وروبه کوهی ایستادم که تا نزدیک آسمان امتداد داشت. سرگیجه امانم را بریده بود بی اختیار روی تکه سنگی که در کنار کوه قرار داشت نشستم. اتومبیلهای همراه هم یکی بعداز دیگری پشت اتومبیل ماتوقف کردند. هرچه باخودم مبارزه کردم...
  14. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بهمن که روی مبلی لم داده بودازجایش برخاست وباتحکم به فیروزه گفت: - همین الان این مسخرهبازی روتمومش کن. فیروزه هم چنانکه موهای نیمه بلند مستانه را می کشید باخشم فریادزد: - این دخترایکبیری می گه که اون پاپتی ننه بابا گدا ازما.... بهمن خنده ای عصبی کردوبه سمت فیروزه خیزی برداشت وسیلی محکمی به صورتش...
  15. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - حتماً تودلت به من می خندی. درست می گی تواز عشق فرهنگ می گریزی وبه نظرت اون آدم منفوری میاد اما من به همون آدم منفور دل بستم وازش گدایی محبت می کنم. چیه؟ حتماًتو دلت شماتتم می کنی که..... به میان سخنش پریدم وجمله اش را ناتمام گذاشتم وگفتم: - من هیچ وقت تو رو شماتت نیم کنم چون یه روزی خودم هم...
  16. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    باردیگر روی ماسه هایی که آرام آرام داغ می شد نشستم وبازهم به انتهای دریا نگریستم. - من با بهمن در ارتباط با ازدواج صحبت کردم حتی به اون گفتم که دوست دارم ازش صاحب بچه بشم واونم مخالفتی نکرد. فرهنگ باتعجب به من نگریست. - دیگه باورکردم که تودیوونه شدی! دخترمگه عقلت رو ازدست دادی ؟ بهمن فکرکرده که...
  17. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    پس چرا اون می تونه هرکاری دلش می خواد بکنه اما وقتی نوبت ما می شه....... این بار مرجان گفت: - عزیزم دنیا همینه دیگه. کسی که زور داره همیشه می تونه حکمرانی کنه. بهمنم این میون هم زور داره هم حسابی خرش می ره. - اینجایی؟ به فرهنگ نگریستم او از اتاق روبرویی خارج شده بود.کمی خودرا از جلوی در اتاق...
  18. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    عاطفه وعا..... نمی دانم چگونه از میان آنه ابیرون دویدم وپله ها را چگونه طی کردم وخودم را به دوگلوله آتشی که این طرف وآن طرف می دویدند رساندم. عاطفه به سمت دریا دوید وخودرا به آب زد عالیه هم کمی آن طرف تر خودرا به آب زد به سمت عاطفه رفتم وفریاد زدم: - آخه چرا توهنوز بچه بودی؟ دستم را زیرکمرسوخته...
  19. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    خودت می دونی که بیش از همه من عاشق توام. پونه به تو احتیاج داره وبه خاطر همینه که ادای عاشقا رو درمیاره اما من نه احتیاج مالی به تودارم ونه.... وای نه بهمن من صادقانه تورو دوست داشتم. تیرداد نفس عمیقی کشید. - بذاریه مدتی ه مپونه با بقیه بچه ها بپره این به نفع خودته این طوری را حت تر رام می شه...
  20. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    خوش به حالتون لااقل یه دلی به دریا زدید. هنوز چشمانم بسته بود. بهمن به مرجان که این حرف را زده بود گفت: - توهم می تونی امتحان کنی. - زود دوش بگیر سرمانخوری. صدابرایم آشنا بود چشمهایم را گشودم وبه فیروزه که چون مادری دلسوز به بهمن می نگریست نگاه کردم. - مهم نیست. هایده گفت: - امافیروزه راست می گه...
بالا