نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    آره دیوونه من عاشق توام. - آخه اون....اون فیروزه فکر می کنه توهنوز... بهمن با نگاه عاشقانه اش به من دیده دوخت. - فیروزه علط کرده. من اگه اونو می خواستم هیچ وقت از خونه ام بیرونش نمی کردم. کسی که از خونه من بره بیرون دیگه هیچ شانسی برای برگشت نداره. باردیگر اشکم سرازیر شد واین بار با هق هق گفتم...
  2. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - چهار سال پیش رو یادته؟ - آره توگیلان. - هنوز خیلی از شبها به اون روزهای پراز خاطره فکر می کنم. این بار بهمن خندید: - تکرار اون روزها هم غیرقابل دسترس نیست. بی اختیار اشک از گوشه چشمم پائین چکید. این پدر فرزندمن بود که راحت در مقابل من سعی داشت خاطرات خوش گذشته اش را تکرارکند ای کاش به این سفر...
  3. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    کی اومدی؟ - همون صبح. باتعجب اخمهایش را درهم کشید وپرسید: - چرا؟ گوشه ای نشستم وگفتم: - کمی بی حوصله بودم حالم خوب نبود. بدون این که عصبانیتی درنگاهش ببینم به من نگریست. - یواش یواش داری تنبل می شی ها. لبخندی زدم وسکوت کردم. ادامه داد: - بلند شوساکها روببندبرای فردا عازم هستیم. - منم باید...
  4. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بهمن چشمانش را بست وفشاری به شقیه اش داد. - بهمن قضیه جورشده؟ بهمن چشمهانش را باز کرد وبه مراد نگریست. - آره به بچه هابگو برای آخر هفته آماده باشن. مراد به من نگریست وآرام زمزمه کرد: - پونه رو هم می بریم. - بهمن لحظه ای تامل کرد وبه من نگریست وگفت: - آره پونه هم می یاد. فقط به بچه ها بگو سو...
  5. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    عالیه به پله ای که در کمی اون طرف تر بود اشاره کردوگفت: - اگه نمی تونی تحمل کنی برو گوشه پله بشین. عاطفه لبخند با نمکی به من زد وبه سمت پله رفت وروی آن نشست باتاسف سرم را تکان دادم وبه عالیه نگریستم. - آخه اون خیلی کوچولوئه. هنوز یه بچه است. عالیه اشک چشمش را پاک کرد. - شاید من اشتباه...
  6. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل پنجم – 2 - پونه حسود من. عروسک حسود می دونستم این کارات واسه انتقامه اما خودت می دونی من مردم ویه مرد مختاره که توزندیگش با هرتعداد زنی که دوست داره باشه اما توزنی وباید به من وفادار بمونی . - توهمیشه برای کارهای خودت یه توجیه ای داری. - وتو هم هر روز زبیاتراز روز قبلی. خودم را کمی کنار...
  7. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل پنجم – 1 امروز صبح زود بلندشدم. بهمن رفته بود. کنارآئینه رفتم. دلم نمی خواست کارکنم خسته بودم آنقدر خسته که دلم می خواست تا شب همان جادراز بکشماما نمی شد باید زودتر آماده می شدم ومانند هر روز به کارم می پرداختم وجوانهای بدبخت را سرکیسه می کردم. بلافاصله لباسم را پوشیدم واز درخارج شدم. بادمی...
  8. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم – 7 باردیگر خندید امااین بار خنده اش با گریه همراه بود. - من به این کتک خوردنها عادت دارم. اونا منوبخشیدن وگرنه باید صورتم مثل صورت ملکه غیرقابل تحمل می شد. اشک از دیده ام پائین چکید. - توهم عاشق بهمن شدی؟ به صورت پژمرده وغمگین فیروزه نگریستم چشمانش زیرآن همه کبودی وجراحت به سختی دیده...
  9. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم - 6 سکوت کردم او بی اعتنابه من جعبه ای کادوپیچ را به سمت من گرفت. - اینا رو دوسه روز با وسواس خریدم امیدوارم خوشت بیاد. بسته را از دستش گرفتم ولبخندی زدم او برایم بارهالباس وکفش لوازم مورد نیازم راخریده بود اما این بار با همیشه فرق می کردآن بسته کادوپیچ با آن گل رزقرمز نشانه دیگری...
  10. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم - 5 سوار اتومبیل شدم. پروین هم در کنارم وبهمن کنار او نشست ودراتومبیل رابست. اتومبیل به سرعت به سمت خانه پیش رفت. بهمن شیشه اتومبیل را پایین کشیدو نفس عمیقی کشید. نگاهی به دختر کردم. اوهم به من نگریست وآرام با دست ، پایم را فشرد. منظورش را از این کار فهمیدم. او از من کمک می خواست ومن...
  11. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بالاخره من با خاطر خودت می گم . اینطوری برای خودت دردسر درست می کنی. سرم را تکان دادم وجمشید هم از کنارم گذشت. صدای یکی دیگر از پسرهای همیشه مست آنجا افکارم را پاره ساخت: - می تونی روی من حساب کنی. یه ذره خلق خوش داشته باشی خودم چاکرتم. - خفه شو! - خب اگه دوست داری همیشه زیر مشت ولگد اون...
  12. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    صدای موتوری آمد. تصمیم گرفتم فریاد بزنم، اما توان فریاد نداشتم. کلید درقفل چرخید. هر کس پشت در بود خشنود می شدم حتی اگر همان مرد راننده بود، درد معده مرا می کشت. در باز شد وبرق روشن شد. بهمن بود نفس عمیقی کشیدم. او نگاهی به من انداخت وبه سمت بالشی رفت وروی آن خوابید. با اینکه هنوز درد وگرسنگی...
  13. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم -3 دنشد...اومدی نسازی. من تو این مدت می تونستم....خودت می دونی اگه تاحالا هم مثل خواهرتو خونه ام بودی به خاطر اون قولی بود که به فرهنگ داده بودم،اما حالا گور بابای فرهنگ وکس وکارش ، تو هم دیگه ناز نکن. با التماس گفتم: - بذار یه مدت بگذره، بذار با خودم خلوت کنم. بذار با خودم کنار بیام...
  14. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    صدای گریه ام بار دیگر بلندشد. خسته بودم . خسته خسته! ای کاش می مردم. سرم را روی بالش گذاشتم وپلکهای سنگینم را روی بالش گذاشتم وپلکهای سنگینم روی هم رفت. زمانی که بار دیگر چشم گشودم ، آسمان روشن شده بود وآفتاب داغ به وسط اتاق تابیده بود. به اطراف نگریستم . گویا دیشب تمام مدت در رویا بودم. امروز...
  15. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    بچه ها سلام من می خواستم ازشما خواهش کنم این رمان روبخونید که اگه اصلاً خوشتون نیومد دیگه بقیه اش رونذارم تاحالا چهافصلش روگذاشتم
  16. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    این را گفت وتاصبح من دیگر صدایش را نشنیدم. اما لحظه ای چشمهایم برهم نمی رفت وتا روشن شدن هوا همان جا نشستم وبه او که در خواب عمیقی فرو رفته بود نگریستم. هواکاملاً روشن شده بود. شاید نزدیک ظهر بود که او از خواب برخاست وچشمهایش را مالید وبا تعجب به من نگاه کرد. - تو که هنوز بیداری؟ بابا عجب خری...
  17. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم - 2 اما اودست مرا می کشید. مردم خودرا کنار کشیده واو مرا به داخل اتومبیلی که همان گوشه پارک کرده بود انداخت. لحظات در خاطرم نمی گنجید وگیج ومنگ به او می نگریستم.نمی دانستم در چه موقعیتی قرار دارم. فقط باتمام حرصی که در وجودم داشتم به دست او چنگ می انداختم وفریاد می زدم. نمی دانم چه...
  18. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    ازعصبانیت دندانهایم را برهم فشردم واوهنوز محکم بازویم را می فشرد. باصدای بلندگفتم: -دستم رو ول کن. اخمهایش را درهم کشید. - ول نکنم چه کار می کنی؟ جیغ می زنی؟ فریاد می زنی وکمک می خوای ؟ خب فریاد بزن. اون وقت منم می دونم به مردم چی بگم،می گم که تو دختر بی پروایی هستی که.... - خفه شو! - خفه...
  19. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    تو هم بهترین زن داداش عالمی! پامچال باردیگر به گریه افتاد . دستم را روی پایش قراردادم وبا صدایی آرام گفتم: - عزیزم، به خودت مسلط باش. زمان هم بانگاه نگرانش صورت غمگین وپراز اشک پامچال را کاوید، اما علت آشفتگی اورا نفهمید. پامچال آرام زمزمه کرد: - من خیلی خوشبختم. ازاین که زن نایب شدم والان...
  20. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل چهارم - 1 دو روزبه سرعت گذشت .در ای دو روز آنقدر آشفته وپریشان حال بودم که چندبار دست خودم را سوزاندم. در این دو روز دیگر هیچ کلامی بین من وزمان ردوبدل نشده بود. فکر می کنم زمان از روی عمد خودرا از من پنهان می ساخت.دلیلش را نمی دانستم اما واضح بودکه اونمی خواست مرا ببیند. من هم خودم را از...
بالا