نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چشمهایی به رنگ عسل 2-4 آخرین گاز را بهم به سیب زدم و با خنده دستهایم را بهم کوبیدم : - خب......... قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید! کتی و ژاله بدون اینکه به این شیطنت بخندند، اشکهایشان را پاک کردند و یکی یکی گونه ام را بوسیدند .تازه دریافتم که خودم هم گریه کرده ام! چشمهای هر سه نفرمان...
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چقدرصدا بم و خش دار بود! توصیف اون لحظه برام مقدور نیست .شایان با ناباوری و بسرعتبطرف من دوید و با فریاد گفت: - چی گفتی؟! شیدا یه بار دیگه تکرارکن! به زحمت روی تخت نشستم: - میخوای........کجا........بری؟! با فریادی خفه من رو در آغوش گرفت و درحالیکه صدای گریه اش ، روحم رو خراش می داد گفت: - خدایا...
  3. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    بازوهای من رو گرفت و بشدت تکون داد: - تو چرا اومدی اینجا؟! مگه بهت نگفته بودم هیچوقت بدون اطلاع من نیا؟! با پریشونی دستی به موهاش کشید و ادامه داد: - پس بالاخره نوبت تو شد؟! با تمام شجاعتی که در خودم سراغ داشتم دستم رو بالا بردم وسیلی محکمی به صورتش زدم . حتی دیگه سعی نکردم خوددار و مودب باشم...
  4. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - معلومه شرکت خودم دیگه! - می دونم،ولی منظورم اینه که کجاست؟ با دستپاچگی گفت: - چه سوالهایی می کنیشیدا! توی خیابون کنار جوب! مثل همه شرکتها دیگه! باز هم سماجت به خرجدادم: - آدرس شرکت رو میخوام محسن! ما الان هفت ماهه که نامزد شدیم ولی منآدرس محل کار تو رو بلد نیستم . چنان جا خورد که کم موند بود...
  5. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    برای اینکه سر به سرش بذارم، با دلخوری مصنوعی بلند شدم و وسط اتاق ایستادم و گفتم : - اینا همه اش بهانه اس، با این حرفها نمی تونی منو گول بزنی ! محسن به خیال اینکه حسابی ناراحت شده ام با کلافگی روبروم ایستاد: - یه کمی واقع بین باش عزیزم.سعی کن موقعیت منو درک کنی .حالا اگه از پرنسس قشنگم طلب عفو...
  6. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - به همون دلیل که فکر می کنم شما نیمه گمشده من هستید! حالا با درخواست من موافقت می کنید؟ خون رگمی بسرعت توی رگهام دوید .سرم رو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم و فقط به لبخندی بسنده کردم، که البته محسن جوابش رو از همون لبخند آمیخته به خجالت گرفت . خلاصه اون روز محسن من رو به خونه رسوند .در روزهای...
  7. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    دخترهای شیطون مدرسه هرکدوم بنحوی سعی میکردند با دلبریهاشون، نگاه این پسر جذاب و شیک پوش رو به خودشون جلب کنند، ولی اون همه حواسش به من بود . روزها همینطور می گذشت و من به دیدنش عادت کرده بودم .محسن بدون کوچکترین حرکتی،فقط با یه لبخند رفت و آمد من رو می پایید.تا اینکه یک روز، فرصتی که به دنبالش...
  8. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با لبخندی مهربان به سمتم اومد: - خدای من ! خانم رها اینجا متعلق به خودتونه! من که حرفی نزدم که شما بخواهید توضیح بدید ! فقط اومدم بگم شام حاضره. این رو گفت و لبه تخت نشست .هانیه با حالتی نگران گفت: - محسن جان، واقعا شرمنده ام! همه اش تقصیر من بود .من شیدا رو مجبور کردم .اتفاقا اون گفت که داریم...
  9. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    تعجبم بیشتر شد و پرسیدم: - برای انجام چه کاری این قدر خودتون رو به زحمت انداختین؟! لبخندی زد: - میخواستم رسما شما رو به منزلمون دعوت کنم تا هم پدر و مادرم با خانواده تون آشنا بشن و هم به این وسیله از زحماتتون تشکر کرده باشم . شرمزده از اینهمه محبت و قدر دانی ، سرم رو پائین انداختم: - خواهش...
  10. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    و شروع به بازگویی قسمت هولناکی از زندگی ام کردم که یادآوری خیلی از مطالب آن و مزه مزه کردن خاطراتش ، روحم را آزار می داد .ولی باید ثابت میکردم که او، برای همیشه از ذهنم خارج شده است .لحظه ای از تصور آنچه بر من گذشت و آن حادثه شوم، لرزه ای بر اندامم نشست ! آب دهانم را بسختی قورت دادم و آغاز...
  11. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    شایان با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد : - می شه منم راه بدید؟ بابا دلم آب شد از بس شما خندیدید. مجددا ژاله جواب داد: - اینجا چیزی نیست که به درد تو بخوره برو توی اتاقت و مثل بچه ها خوب بگیر بخواب! شایان سرش را به جداره در نزدیک کرد و با حالتی لوس گفت: - بچه ها تو رو خدا، فقط یه دقیقه! اینقدر بی...
  12. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    باران ریزی باریدن گرفته بود و هوا اندکی سوز داشت .بلافاصله خود را به اتومبیلم در پارکینگ رساندم و بسرعت رهسپار خانه شدم و با خود فکر کردم که نباید اجازه دهم این موجود عجیب و غریب با آن چشمهای نافذ مرا عصبانی کند. مسلما اگر دختر دیگری به جای من بود عشق او را می پذیرفت. ظاهر و رفتار و موقعیت او...
  13. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با تعجب سرم را بعلامت مثبت تکان دادم و او ادامه داد: - توی این چند سالی که اینجا کار میکنم، هرگز ندیده بودم که آقای متین برای انجام کاری، خودش از دفتر خارج بشه! در ثانی الان که رفتم تو اتاق، اون داشت می خندید! این دیگه واقعا تعجب آوره.چون اون بقدری خشک رفتار میکنه که ما حتی فکر نمیکردیم بلد باشه...
  14. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - لوس بازی در نیار ، حوصله ندارم .در ضمن کلی هم خسته ام - اِ...... شیدا تویی؟ به به ، چه عجب! پارسال دوست امسال آشنا! تو معلوم هست کجایی؟ - آره ، خونه مون - خانم باهوش منظورم اینه که چرا سری به ما نمی زنی ؟ انگار سایه ات خیلی سنگین شده! همیشه از سر و کله زدن با او لذت می بردم .لبخندی زدم: - آره،...
  15. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    دلم در سینه فرو ریخت .تا به حال در عمرم اینقدر غافلگیر نشده بودم .از ناباوری و بهت ، چشمهایم گشاد شده و به دو برابر حد معمول رسیده بود .فرزاد متین در ذهن من مرد کوتاه قد و چاقی بود که شکم فربه اش ، جلوتر از خودش می رفت .موهای سرش کمی ریخته بود و یک دندان طلا هم داشت! این در حالی بود که حالا مردی...
  16. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    پس از صرف شام، عذرخواهی کردم و خواستم به اتاقم بروم که صدای مادر متوقفم کرد: - شیدا جان، فردا خونه خاله مهمونیه.طبق روال هر ماه ، می تونی خودتو برسونی یا نه؟ با تعجب نگاهش کردم: - مامان جان ، من دیگه شاغل شدم.نمی تونم همین اول کاری مرخصی بگیرم! در ضمن من قبلا هم چندان تمایلی برای شرکت توی این...
  17. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    پلکهایم را با صدای بلند شایان که با سرخوشی، ترانه ای را زمزمه میکرد گشودم .با نگاهی به ساعت، با عجله پائین پریدم .با همان سرعت دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم - سلام صبح بخیر! - سلام دختر قشنگم، صبح تو هم بخیر - درود و سلام بر دوشیزه سحر خیز شاغل! چه عجب امروز بدون اینکه مامان صدات کنه...
  18. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    دختری زیبا هم با ناز و عشوه از کنارش گذشت و به سمتم آمد و در حالیکه دستش را با بی میلی به سویم دراز میکرد، پشت چشمی نازک کرد و با صدای تیزش گفت : - منم ورودتون رو تبریک می گم .الهام پناهی هستم . دستش را به گرمی فشردم و پاسخش را دادم .خانم کریمی در حالیکه مرا همراه خودش می برد گفت: - بابا ول...
  19. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    هنوز سر بزیر بودم و به حرفهای دکتر گوش میکردم .او خودش می دانست چقدر به این اندرزها احتیاج دارم و فقط برای شنیدن همین سخنان امید دهنده به نزدش می روم .همچون مادری مهربان و دلسوز که کودکش را تغذیه می کند ، با حرفهای کار سازش روح مرا تغذیه میکرد و به آرامشی عمیق می رساند . سرم را بلند کردم و لبخند...
  20. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    گلابتون اجازه نوشتن این رمان روبهم میدی یانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زودتمام هم می شه
بالا