چشمهایی به رنگ عسل 2-4
آخرین گاز را بهم به سیب زدم و با خنده دستهایم را بهم کوبیدم :
- خب......... قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید!
کتی و ژاله بدون اینکه به این شیطنت بخندند، اشکهایشان را پاک کردند و یکی یکی گونه ام را بوسیدند .تازه دریافتم که خودم هم گریه کرده ام! چشمهای هر سه نفرمان...