فصل هشتم- 1
یک ماه از سکونتم در خانه جدید گذشت وروزها یکی بعدازدیگری می گذشتند. تنهایی را دوست داشتم واز آن لذت می بردم. مرزبان هم هرازگاهی به دنبالم می فرستادومن برای کمک به اومی رفتم. روزها خوب می گذشت ام انمی دونم به یک باره چه شد؟
وای نمی دانم چگون بنویسم. قلم به دست گرفتن از یادم رفته. مغزم...