نتایح جستجو

  1. abdolghani

    کتابهای رمان بافرمت جاوا

    سلام بچه ها من چندتاکتاب رمان بافرمت جاوا داشتم که دوست داشتم دراختیارتون بذارم برای دانلود امیدوارم خوشتون بیاد
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    چشمهایی به رنگ عسل فصل 1 نام کتاب: چشمهایی به رنگ عسل نویسنده: زهره کلهر تعداد فصل ها:چهارده فصل <<14>> گر دو صد منزل افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزل است *** پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو...
  3. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام گلابتون جان خسته نباشید من می خواستم اجازه بگیرم تایه رمان جدیدتوسایت بذارم اسم رمان چشمهایی به رنگ عسل امیدوارم تاامشب جوابم بدی
  4. abdolghani

    سلام ملیسا جان خوبی خسته نباشید عزیزم چرا ادامه رمان تقدیراین بودکه رو نمیذاری حتی اگه روزی...

    سلام ملیسا جان خوبی خسته نباشید عزیزم چرا ادامه رمان تقدیراین بودکه رو نمیذاری حتی اگه روزی دوخط باشه خواهش می کنم
  5. abdolghani

    بهترین رمانی که تا بحال خوندید را معرفی کنید ................

    سلام بچه ها من اگه بخوام کتاب رمان بافرمت جار بذارم باید کجا برم
  6. abdolghani

    بهترین رمانی که تا بحال خوندید را معرفی کنید ................

    رایکا ، نازنین،قصریخی ، چشمهای بارانی ، پریسا، آوارآعتراف، حس غریب ، غزل،چشمهایی به رنگ عسل، سلام عاشقانه، امتحان عاشقی، عسل بانو، نفرین زمانه،پریچهر، سیاوش، سپیده عشق، الهه عشق، حریم عشق، فصلهای زردانتظار، رعنا، زخم ردگان تقدیر
  7. abdolghani

    بهترین رمانی که تا بحال خوندید را معرفی کنید ................

    سلام نازنین جان ببخشیدها ولی کتابهایی که گفتید ومن یکیشون روخوندم همون گندم خیلی بی مزه بود حتی یلدا بی مزه ترازاین بود اما یاسمین روهنوزنخوندم بازهم معذرت می خوام
  8. abdolghani

    بهترین رمانی که تا بحال خوندید را معرفی کنید ................

    سلام بچه ها من رمانهای زیادی خوندم ولی ازکتابهای خانم فهیمه سلیمانی خیلی خوشم میاد مثل برایم بمان ، همین رمان چشمهای بارانی وقصریخی . که انشاءالله تابستان براتون تایپش می کنم همچنین کتاب غزال،پریسا، حس غریب ،چشمهایی به رنگ عسل و..............
  9. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام دوست عزیز شما گفته بودید تایپ کتابم روتمام کنم که می خواستم بهتون خبربدم امروز تمامش کردم فکرکنم بعدازاین بتونید بچه ها نظراشونو روبگن
  10. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    زمان به صورت پونه خیره شدبایدبین اوویکتایکی رابرمی گزید یابایدبه عشق زمینی اش پشت می کردیا عشق آسمانی وپاکش راازخوددورمی ساخت...... - توچی می خوای بدونی؟ - می خوام بدونم تو ویکتا...... زمان ازپونه روی گرداندوبه امواج دریا نگریست. بااین که همه لباسش خیس بود احساس سرما نمی کردبلکه احساس می کرداین...
  11. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - نه نه خانم فکرای بیهوده نکن ما فقط انتظارداریم که یه زن نجیب باشه این انتظار زیادیه؟ پونه که ازکوره در رفته بوداشک روی صورتش راپاک کرد.انقدرقلبش به دردآمده بود که نمی توانست خودش راکنترل کند خم شد وازروی زمین مشتی ماسه برداشت وبه طرف زمان پرت کردوگفت: - کثافت، حیوون، پست! اما بازهم قلبش آرام...
  12. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    زمان به آرامی چشمهایش راگشودویکتاباکمال تعجب دیدکه رنگ چشمان اوتغییرکرده. - اتفاقی افتاده؟ زمان بازهم سکوت کردیکتاکه ازنگاه یکنواخت وبی حالت اوبه حالش پی برده بودهراسان به داخل اتاق رفت وپونه پشت به درخوابید هبودیکتابه سرعت خودرابه اورساند وباصدای لرزانی گفت: - پونه. پونه بدون این که به پشت...
  13. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل آخر - چیه زیادحال خوشی نداری؟ زمان به سمت یکتا که درکناردراتاقشان ایستاد هبود نگریست. - حالم خوبه. - دروغ نگو. ازرنگ صورتت پیداست که حال خوشی نداری. زمان به خودت وبه من رحم کن من دلم نیم خواد اون سالهای تلخ تکراربشه روزهایی که به هردومون سخت گذشت. زمان چشمانش رابه آب داخل حوضچه دوخت. - دلم...
  14. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - پونه. به لبهای خشکی زده زمان نگریستم اومرا صدا زده بود آرام آرام چشمهایش گشوده می شد. دستش رامحکم دردستانم فشردم وگفتم: - بلندشو، پونه بدبخت توبه دیدنت اومده. زمان چشمانش رازاهم گشودوبه سمت من نگریست وقطره اشکی ازگوشه چشمش آرام آرام پائین چکید: - پونه تویی یادوباره مثل همیشه خواب می بینم؟ به...
  15. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - خانم پونه چندلحظه در رابازکنید. صدای ناآشنایی بودبی توجه قصد داشتم به داخل اتاق برگردم که باردیگرصدایش راشنیدم: - خانم پونه پیغامی از جانب یکتاخانم دارم. سراسیمه به سمت دردویدم علت این همه آشفتگی را نمی دانستم اما نام یکتالرزه به وجودم انداخته بود نفهمیدم چگونه داخل حیاط پریدم ودر راگشودم...
  16. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - دروغ نگورن گپریده صورتت نشون دهنده فکرمشغولته. باباتوتازه حالت خوب شده بیچاره این.... درهما نلحظه یکتا از درخارج شد. وای یکتا چقدرعوض شد هبود اوحالادیگر از تمام دخترانی که می شناختم زیباترشده بود دلم می خواست می توانستم بیرون بدوم واورا که بهترین دوست زندگی ام بود درآغوش بکشم اوراکه بعداززمان...
  17. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل هشتم- 2 باصدایی که خودم می دانستم چقدرخفه است گفتم: - برو بذارتنها باشم. بهمن باخوشحالی خودش راروبروی من رساند ومقابلم روی سنگفرش باغ نشست. -خب حالا که زبون بازکردی بگو من چکار..... - بذارتنها باشم من به تنهایی نیاز دارم. بهمن به اعتراض گفت: - پس چرا اومدی؟ خودت خوبی میدونستی درچنین مهمونی...
  18. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    می دونی پونه یه مدتیه که خیلی سربه هوا شدی. تواصلاٌ قراردیروز بعدازظهرروبه یادداری؟ با انگشت شقیقه هایم را فشردم وچشمانم راروی هم گذاشتم وباناله گفتم: - می شه مرزبان یه مدت حرفی از قراروکارنزنی؟ - آخه چرا؟ - من یه مدت نیاز به استراحت دارم. مرزبان باردیگراخمهایش را درهم کشید وگفت: - معلومع...
  19. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    فصل هشتم- 1 یک ماه از سکونتم در خانه جدید گذشت وروزها یکی بعدازدیگری می گذشتند. تنهایی را دوست داشتم واز آن لذت می بردم. مرزبان هم هرازگاهی به دنبالم می فرستادومن برای کمک به اومی رفتم. روزها خوب می گذشت ام انمی دونم به یک باره چه شد؟ وای نمی دانم چگون بنویسم. قلم به دست گرفتن از یادم رفته. مغزم...
  20. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    مرزبان باصندای بلندی خندید ومرا به یاد بهمن وقساوتهایش انداخت بی اختیار با انزجاراز روی صندلی برخاستم وقصدترک اتاق را داشتم که مرزبان خودش را باقدمهای بلندبه من رساند وگفت: - ناراحت شدی؟ - توآدم بی احساسی هستی من نمی تونم........ - باشه باباجون غلط کردم دلت خنک شد؟ من می خواستم گلدونه بفهمه...
بالا