نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - مگه من چمه؟ - چت نیست عزیزم؟ نه خوشگلی، نه تحصیلات داری،نه.... یکتا اعتراض کردوگفت: - بسه دیگه نجمه،شوخی هم حد واندازه داره. راحله بغض کرد: -ولش کن یکتا، اون شعور نداره. - شماهم که همیشه منتظر یه فرصتی هستید که همدیگه رو تیکه پاره کنید. اصلاً نجمه تو چه کار به راحله داری؟ نجمه به من...
  2. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    به سمت سرکوچه رفتم ، آستین لباسم را کشید: - وایسا ببینم!قرار ما این نبود. ازدواج پس چی می شه؟بچه ای که قرار بود بیاریم؟ - همه اونا به خاطره پیوست! - نه من از خاطره شدن بیزارم. سرم را تکان دادم و گفتم: - تعارف رو تموم کنیم. من وتو نمی تونیم..... سخنم را قطع کرد وگفت: - به خدا می کشمش، اگه...
  3. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    تو چقدر عجیب شدی؟! سرم را تکان دادم. گفت: - پاتو بشور، برات ببندم. به سمت حوض رفتم وپایم راشستم. چه لذتی داشت!یکتا در حالی که پایم را ماساژمی داد گفت: - تو که دختر عاقلی بودی ، چرا یه دفه اینقدر عوض شدی؟ سرم را تکان دادم وگفتم: - حالا دیگه رفتارهام دست خودم نیست! - همه از بعدازظهر تا حالا...
  4. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    آخ که این صدا زیباترین صدایی بود که تابه حال شنیده بودم. چشمهایم را باز کردم. درست می دیدم. زمان بود که ربرویم ایستاده بود. با زانو به زمین خوردم واشک تمامی صورتم را پوشاند. او هم به سختی روی زمین نشست وبار دیگر صورتم را بالا آورد. - تودیوونه ای؟ سکوت کردم. باردیگر تقریباً فریاد زد: - تو...
  5. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - کی از پسر شما بهتر؟ زمان پسر خودمه. من از این که پامچال رو به آقا نایب دادم خوشحال وراضی ام. روی آقا زمان هم به اندازه نایب شناخت دارم. پس مشکلی در کار نیست. دهانم از تعجب بازمانده بود. مادر حق نداشت بدون رضایت من این قول را به شوکت خانم بدهد. پامچال دست زد ومن مثل ماتم زده ها از جا برخاستم...
  6. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    با لحنی عصبی گفتم : - مامان تو رو خدا دست بردارید، من اصلاً..... - اصلاً مرگ....اصلاً وکوفت....دختره پررو!چیه؟ نکنه خاطر خواه یه سبیل کلفت شدی ومن بی خبرم؟ - نه مامان،من فقط...... - فقط چی ؟ کم زحمت کسپشیدم و مثل بچه گربه به دندون کشیدمت و بزرگت کردم ؟ که حالا یه روز تو صورتم واستی وبگی...
  7. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    ومن به سوی دیگر پرتاب شدم. سرم به شدت درد گرفته بود. صدای جیغ وناله یکتا هم به گوشم رسید. به آرامی چشمهایم را باز کردم و زمان را دیدم که در چند قدمی ام روی زمین افتاده . همه اطراف ما جمع شده بودند. یکتا هم همان جا ایستاده بود . باردیگر به سمت زمان نگریستم و نگاهم با نگاهش تلاقی کرد واز شرم آن...
  8. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    - اما تو خیلی بداخلاقی. باز هم خندید. - وتو هم زیادی حساسی . من عادت نکرده ام با دخترهای مثل تو ترسو و تازه از خونه درآومده سر وکله بزنم. به خاطر همین....... - مگه تو بازم عاشق شده بودی؟ با صدا خندید. - نه جون تو، تو اولین عشق منی، باور کن راست می گم. باورکن، اما ارتباط با دخترهای ساده مثل...
  9. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    لحظه ای تعجب کردم اما بلافاصله با خوشحالی گفتم: - راست می گی ؟ حالا کی هست؟ یکتا دستش را زیر چانه تکیه داد: - تو اونو نمی شناسی من هم نمی شناسم. امروز وقتی سوار اتوبوس شده بودم خانمی از من خواستگاری کرد وعکس پسرش رر نشونم داد. باهیجان گفتم: - خب چطور بود؟ گونه های یکتا هم به سرخی گرائید...
  10. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    خندیدم وگفتم: - اشکالی داره؟ - نه اما آدم رو می ترسونه. - نترس ، اگه جنی هم شده باشم تو نمی خورم. - چی شده؟ - هیچی مامان،انگار پونه زده به سرش. مادر نجمه خندید و وارداتاق شد. - پونه تو ازثمین خبر نداری؟ سرم را تکان دادم: - نه ، چطور مگه؟ - آخه گل آذین می گفت که قراره مادر بشه. بی اختیار خنده بر...
  11. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    مادر به سمت طهمورث دوید ودست روی صورت او گذاشت وجیغش به هوا رفت. من هم شروع به جیغ زدن کردم. آنقدر جیغ زدم و گریه کردم که دیگر ناوتوانی نداشتم.لحن تند مادرگل آذین مرابه خود آورد: - پونه یه دقیقه ساکت شو، مثل اینکه پامچال اومده، اون نباید بفهمه. به اونگریستم: - پامچال چرا نفهمه؟ - براش...
  12. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    دستهایم را از روی صورتم برداشتم وبه صورت رنگ پریده پامچال نگریستم.پامچال به سمت مادر دوید.مادر کمال هم وارد اتاق ما شد.نگاهمم به لبهای مادر ثمین خشک شد. اولبخند برلب داشت وبه مادر که به هوش آمده بودگفت: - مبارکه عزیزم! نگاهم در همانجا خیره ماند. نه خدایا وقتش نبود.ماتازه تارا را از دست داده...
  13. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    آقامیرزا به سمت مادرم حمله برد وباعصایی که در دست داشت به دست وبال مادر کوبید وهمانطور فریاد زد - اون روز که دخترت با پسر همسایه روهم ریخته بودباید به فکر آبروت رو می کردی ، هر چند که اگه تو آبرو داشتی ده تا شوهر نمی کردی. مادر فریاد زد: - حلال کردم ، گناه که نیست. تو چی معلوم نیست خواهرو...
  14. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    آن شب واقعاً شب بی نظیری بود ومن از تنهایی اتاقم فرار کرده بودم. آن شب به مادر هم گفتم که آرزو دارم هر شب و هر روز رب پزی باشد و مادر فقط خندید. صبح با طلوع اولین اشعه آفتاب چشم گشودم واز پشت پنجره به حیاط نگریستم. مادر به همراه مرضیه خانم وچند نفر دیگر از زنها در حیاط بودند. من هم به سرعت صورتم...
  15. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    پامچال نگاهش را به زمین دوخت ومن هم به دامن پرگلش اویزان شدم. لحن تند آقامیرزا قلبم رالرزوند.پشت دامن پامچال مخفی شدم. - هنو هیچی نشده چراچادر چاقچور کردید وراه دراز کردید؟فکرکردید منم مثل شما گداگشنه ها بی آبرو هستم که دم به دقیقه کلون در خونه ام رو بکوبیدومزاحم مابشید؟ مادر با دلواپسی گفت: -...
  16. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    مادر سرش رو تکون داد: - بله بله حتماً....... میمنت خانم هم بدون گفتن هیچ تبریکی اتاق را ترک کرد. مادر به آرامی دوباره زمزمه کرد: - ببخشید آقامیرزا، خواهر شما از این وصلت راضی نیستند؟ آقامیرزا پیپش را روشن کرد ونگاه خیره اش رو به صورت پامچال دوخت: - مهم نیست . بالاخره اون معتقده که خانواده...
  17. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    همیشه دلم می خواست می فهمیدم که آب آن جوی از کجا تامین می شود، اما جواب هربار مادر مثل همیشه بود.((چه می دونم مادر! چه سئوالهایی می کنی !)) زنها ودخترها همه داخل حوضچه لباسهایی را که یک هفته انبار کرده بودند می شستند و روزهای آفتابی همان جا پهن می کردندوساعتی بعد لباسهای خشک شده را جمع آوری و به...
  18. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    عبید دبه را روی زمین گذاشت و اخمهایش را درهم کشید: - منظورت چیه؟ یعنی تو هیچ علاقه ای به من نداری؟ مادرم چشمانش را به زیر انداخت وبا بغض پاسخ داد: - حلیمه اگه این حرفها رو ......... - گوربابای حلیمه.... حلیمه سگ کیه؟ خودمن اونو به زور را می دم تو خونه ، حالا اختیاردار من شده؟ - آخه حلیمه...
  19. abdolghani

    چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی

    بار دیگر یکتا صدای پونه را شنید. چشمهایش را بست و به سخنان او اندیشید: - پونه تو عقلت رو از دست دادی ؟این غرور کاذبی که به وجودت چنگ انداخته توروبه ورطه ناودی می کشه. - اما من می خوام خوشبختی روبرای تو بیارم. مگه تو نمی گی اون پسر..... - مگه من می خوام خواستگارای تو رو تور بزنم؟ - نه به خدا...
  20. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    ممنونم می رسی اسمم رودرست گفتید فقط می خواستم بپرسم اگه موافقتا کردین پس چراتولبست رمانهای تایپ شده نیست من این رمان توسایت نودوهشتیا تمام کردم
بالا