آن شب واقعاً شب بی نظیری بود ومن از تنهایی اتاقم فرار کرده بودم. آن شب به مادر هم گفتم که آرزو دارم هر شب و هر روز رب پزی باشد و مادر فقط خندید.
صبح با طلوع اولین اشعه آفتاب چشم گشودم واز پشت پنجره به حیاط نگریستم. مادر به همراه مرضیه خانم وچند نفر دیگر از زنها در حیاط بودند. من هم به سرعت صورتم...