امروز باید یکسر برم خیابان شیخ بهایی شمالی . از اونور هم برم شیرخوارگاه و مبلغی را که جمع کردم بدم .
بعد برمیگردم نمایندگی و از بچه های دیگه موسسه هم خبری ندارم که چیکار میخوان بکنن مهران جان .
سلام خاله . خوبی عزیزم ؟
صبح بخیر . خاله امروز جلوی در پارکینگ ماشین پارک کرده بود . تمام زنگهای کوچه را زدم ، تا برسم دیر شد و از لحظه ای که امدم هم داخل محوطه هستم . سرم شلوغ بود و الان امدم داخل دفتر .
خاله فدات من کاری از دستم برمیاد برات انجام بدم ؟
گلم اگر اجازه بدی من برم بخوابم . این هفته خیلی وحشتناک بود .
شب بخیر خاله . خوب بخوابی . فردا می بینمت .
خانومی من فردا صبح زنگ میزنم تا بگم که چه ساعتی باید بریم .
راستی امروز من با مهرداد هم صحبت کردم . بنده خدا را سه روز توی پادگان نگه داشته بودن .
ولی دیگه خبری ندارم که چقدر موجودی حساب بوده و موفق شدن برن پول از حساب بردارن یا نه ؟