نتایح جستجو

  1. ملیسا

    سلام ارش جان، ظهر بخیر . ببخشید دوست مهربونم دیر جواب دادم . بیرون از شرکت بودم . دست گلت درد...

    سلام ارش جان، ظهر بخیر . ببخشید دوست مهربونم دیر جواب دادم . بیرون از شرکت بودم . دست گلت درد نکنه عزیزم . انشالله که هرچی از خدا میخوایید خودش بهتون بده .
  2. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت6-1 وقتی مرا ساکت دید گفت: -به نظر تو الان به خانه آقا محسن رسیده اند؟ به علامت ندانستن شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : -نمیدانم بار دیگر پرسید: -مامام می گفت برنامه جشن دارند ، به نظرات چه جور جشنی است؟ خنده ام گرفت و گفتم: -خوب جشن جشن است دیگر ، چه جوری ندارد . فهمیدم مهناز به خاطر...
  3. ملیسا

    رمان امانت عشق

    و در عین حال به سیاوش نگاه کرد .در کلام مهناز طنزی بود که فقط من معنی آن را درک کردم . به سیاوش نگاه کردم . با لبخند مهناز را نگاه می کرد . خنده اش به قدری جذاب بود که ناخودآگاه من هم لبخند زدم . و وقتی بخودم آمدم متوجه شدم محو تماشای او شده ام . به شرعت نگاهم را از او گرفتم به اطرافم نگاه کردم...
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت5-1 به سمت آنان نگاه کردم رویا گرم صحبت با علی و سیاوش بود البته کنار سیاوش نشسته بود ولی نه انطور که مهناز می گفت با لبخند به مهناز نگاه کردم و گفتم : -یعنی عشق می نواند این همه آدم را حسود کند که دچار خطای دید شود . بیچاره این همه فاصله دارد . مهناز حتی لبخند هم نزد و با اخم سرش را پایین...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    سپس خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم و لبخندی موذیانه زدم و با خودم گفتم علی آقا فکر نکن خیلی تحفه ای . این بار برای خرید به خیابان ولیعصر رفتیم و پپس از این مغازه و آن مغازه کردن بسیار عاقبت لباس دلخواهم را پیدا کردم . لباس مشکی بلندی انتخاب کردم که کت حریری روی آن داشن و روی یقه لباس سنگهای...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    پنجشنبه صبح وقتی چشم باز کردم با دیدن آفتاب که از پنجره اتاق به داخل تابیده بود ، با نگرانی از جا پریدم و با صدای بلند گفتم : -وای دیرم شده. ولی همان لحظه یادم افتاد که تعطیل هستم . به ساعت نگاه کردم چند دقیقه یه ساعت نه صبح مانده بود ، خواستم دوباره بخوابم، ولی دیگر میلی به خوابیدن نداشتم خانه...
  7. ملیسا

    رمان امانت عشق

    زنگ آخر ساعت ورزش بود که مثل اکثر اوقات معلم ورزش نیامده بود و زنگ بی کاری بود . بعضی از بچه ها در حیاط وسطی بازی می کردند و بعضی والیبال و بعضی مثل من و میترا گوشه حیاط به دیوار تکیه داده بودیم و به اصطلاح حمام آفتاب می گرفتیم . باز میتزا بحث ساعت پیش را عنوان کرد و می خواست به هر طریق پاسخ...
  8. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل3-1 صبح زود با تکانهای آرام مادر بیدار شدم ، فرصت زیادی تا هنگام رفتن به مدرسه وجود داشت . کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم ، سر ساعت هر روز به دبیرستان رفتم . وقتی به حیاط وارد شدم به محل قرار همیشگی امان رفتم . میترا هنوز نیامده بود . روی پله های سکوی جلوی صف نشستم و شروع کردم به درس...
  9. ملیسا

    رمان امانت عشق

    کوسن کوچکی را که روی تخت بود برداشت و به سمتم پرت کرد که آن را توی هوا گرفتم و خندیدم . مهناز به کتابخانه اشاره کرد و گفت : -ببین علی چقدر کتاب دارد . به نظر تو همه آنها را خوانده؟ نگاهی به کتابها کردم و با شیطنت گفتم : -معلوم نیست . شاید دکور باشد مهناز با صدای بلندی خندید و من او را نگاه کردم...
  10. ملیسا

    رمان امانت عشق

    پس از شام مادر و خاله پروین و زندایی و خاله سیمین به اتاق سارا رفتند تا کارهای ناتمام را انجام دهند . مردها نیز برای صحبت و تماشای تلوزیون به پذیرایی رفتند . من و مهناز و سارا هم سفره را جمع کردیم . من و مهناز به اصرار سارا را به اتاقش فرستادیم و دو نفری ظرفها را شستیم و آشپزخانه را تمیز کردیم ...
  11. ملیسا

    رمان امانت عشق

    دستهایم را به هم کوبیدم و با خوشحالی گفتم: -چقدر خوب است . پس از چند سال حالا تند تند پشت سر هم عروسی داریم . کار ما دیگر تمام شده بود . مهناز رفت تا ظروفشام را اماده کند . من نیز با پوست خیارها بازی میکردم و به علی فکر میکردم و به حالگیری که از او کرده بودم . با خودم گفتم : ایا داستان من و او...
  12. ملیسا

    رمان امانت عشق

    البته مادر کمی اغراق میکرد چون من بعضی اوقا بذ اخلاق میشدم در صورتی که تا به حال بدخلقی سعید را ندیده بودم . پهلوی او روی مبل نشستم و در حالی که کیفش را میگرفتم تا آن را گوشه ای قرار دهم گفتم: -دایی پس کی شیرینی میدی؟با خنده سرش رو تکون داد و گفت: -اگر منظورت شیرینی لیسانسمه چند وقتی مانده سعید...
  13. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل2-1 علی مردی با شخصیت و خود ساخته بود . سال گذشته در رشته بازرگانی لیسانس گذفته بود و با شایستگی و پشتکاری که داشت توانسته بود موقعیت اجتماعی خوبی به دست آورد . البته این تنها امتیاز اونبود او زیبایی و متانت را بکجا در خود داشت . البته خوشبختانه زیبایی در فامیل ما ارثی بود و پسران و دختران...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    متوجه تمسخرش شدم اما واکنشی نشان ندادم و گفتم: -خوب دیگه این جوریه -خوب میتوانی کتابت را بیاری آنجا بخوانی ، نترس تنبل خانم به مامان سفارش میکنم کاری دستت نده . -ولی من اونجا هم نمیتوانم درس بخوانم علی با نیشخند گفت : -ولی من مطمئنم اینجا هم باشی درس بخون نیستی... از حرفش کمی...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    کمی بعد خداحافظی کرد و رفت . با اینکه از رفتن مادر حالم گرفته شده بود اما اشتهایم رو از دست نداده بودم. پس از ناهار به سراغ کیفم رفتم و کتاب شیمی را برداشتم و به آن نگاه کردم . باید کلی فرمول حفظ میکردم.از حفظ کردنی زیاد خوشم نمی آمد ولی امتحان به احساس من کاری نداشت . کنار بخاری دراز کشیدم و...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    و من نیز با گفتن خداحافظ از او جدا شدم . برای اینکه تنها نباشم و مسافت مدرسه تا منزل را زودتر طی کنم نگاه کردم تا ببینم از بچه های کلاس چه کسی را می بینم . مریم با دوستش کمی جلوتر از من بود . وقتی وقتی دیدم گرم حرف زدن با دوستش می باشد نخواستم مزاحمش شوم و تصمیم گرفتم راه را به تنهایی طی کنم ...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 1-1 دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود . ان ساعت ریاضی داشتیم . تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم . آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد : ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب خواسم رو پرت میکنی.)) پاسخی ندادم چون حقد با او بود...
  18. ملیسا

    راستی مدیرعامل با مرخصی ات موافقت کرد اتی جان ؟ اگر نکرده بگو خودم بیام به خدمتش برسم .

    راستی مدیرعامل با مرخصی ات موافقت کرد اتی جان ؟ اگر نکرده بگو خودم بیام به خدمتش برسم .
  19. ملیسا

    سلام اتوسا جون ، خوبی عزیزم . صبح بخیر . امیدوارم روز خوب و ارومی داشته باشی . نه گلم چرا...

    سلام اتوسا جون ، خوبی عزیزم . صبح بخیر . امیدوارم روز خوب و ارومی داشته باشی . نه گلم چرا شرمنده ، خوب همه درگیر کارهای روزمره هستیم گلم . بله دیروز عصر با مهرداد صحبت کردم عزیزم و ساعت 3 اینطورها بود . گلم من هیچ کاری نمیکنم که نیاز به تشکر داشته باشه . هنوز گوشه ای از زحمات شما را نگرفته...
  20. ملیسا

    اینکه بعضی ها حد خودشون را نمیدونم و فرهنگ ندارند که درش شکی نیست مهران . دیروز یک تاپیک زدم که...

    اینکه بعضی ها حد خودشون را نمیدونم و فرهنگ ندارند که درش شکی نیست مهران . دیروز یک تاپیک زدم که حدس بزن ... لباس نفر بعدی چه رنگی هست ؟ انقدر یکسری از بچه ها حرفهای نامربوط زدن که مدیر محترم تالار هم بجای اینکه به کاربرهای متخلف تذکر بده تاپیک منو بست .
بالا