شنبه باید تا قبل از دوازده بریم پیش خانم بیگی .:redface:
ببخشید مهرداد اگر سرت را درد میارم . من زیاد پرحرف نیستم ولی برای موسسه میخوام خیلی از اعتقادات و اخلاقم را زیر پا بگذارم .:surprised:
راستی داداشی گلم من به فرناز جون هم گفتم که خانم بیگی گفتن یک هواکش صنعتی میخوان به ابعاد 50 در 50 یک فاز
که فرناز جون گفتن زحمت میکشن و از دروازه دولت شنبه تهیه میکنند .
نه داداشی من هیچ کاری نکردم .
خدا خدا خدا خدا خدا
همه ی اینها توسط خدا انجام شد . اینکه ما بریم اونجا و با این اقا صحبت کنیم و من شرح حال کامل موسسه خیریه خودمون را بگم .
پس من هیچ کاری نکردم ، خدا خودش به دل این مرد انداخت که کمک کنه .
وای مهرداد من صبح از خوشحال گریه کردم .
نمیدونم چی بگم...