« من نمی تونم بیام، مادر. الاننمی تونم. شاید هیچ وقت نتونم. سعی کن بفهمی.»
« چی رو بفهمم؟ آخه اینم شدزندگی؟! من نباید بفهمم واسه چی اونجا موندی؟»
محمد بی حوصله شده بود. پرخاشکنان گفت:« نه، نباید بفهمی. نمی تونی بفهمی. من بر نمی گردم. حرف حساب سرتون نمیشه؟»
و مادرش رنجیده از پرخاشگویی او، بی آنکه...