من گلي بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون
در شبي تاريك روئيدم
تشنه لب بر ساحل كارون
بر تنم شراب شبنم خورشيد مي لغزيد
با لب سوزنده مردي كه با چشمان خاموشش
سرزنش مي كرد دستي را كه از هر شاخه سرسبز
غنچه نشكفته اي مي چيد
پيكرم فرياد زيبائي
در سكوتم نعمه خوان لبهاي تنهائي
ديدگانم خيره در...