نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    سر تا سر روز پنجشنبه براي من روزي دلهره آور بود. هر زنگ تلفني كه زده مي شد قلب من تكان مي خورد و با خود مي گفتم : خاله شهاب است كه مي خواهد جواب بگيرد. اما هرچه بيشتر منتظر بودم نااميدتر مي شدم. به خصوص كه فهميدم آن شب شام منزل عمو هستيم و مي دانستم كه پيروز هم منزل عمو مي آيد. بعد از ظهر همان...
  2. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    برای سلام کردن به پدر از پله ها پایین آمدم و به طرف آشپزخانه رفتم. پردیس هم که تازه از حمام آمده بود پشت سر من وارد آشپزخانه شد . با تردید جلو رفتم و بعد از سلام به پدر صورتش را بوسیدم . پدر با خوشحالی با من و پربدیس صحبت کرد و حالمان را پرسید . روی صندلی خودم پشت میز آشپزخانه نشستم و پدر رفت تا...
  3. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    جرات نداشتم به نويد نگاه كنم زيرا مي دانستم در حال حرص خوردن است. بدون اينكه او را نگاه كنم قدمي برداشتم. چند قدم كه رفتم صداي نويد را شنيدم كه خطاب به شهاب مي گفت : - خداحافظ رفيق. لحن نويد كنايه آميز بود اما صداي شهاب را نشنيدم كه به او پاسخ بدهد. حالا ديگر فهميده بودم كه نويد با اين طرز...
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    پرديس نفس بلندي كشيد و با قيافه گفت : - اوه اين حاج خانمم چه توقعهايي كه نداره، اول كه مي گفت تا زنده است مي خواد عروسي تنها پسرش رو ببينه، حالا هم مي خواد نوه اش رو ببينه، معلوم نيست بعد چي مي خواد. حتما عروسي نوه هاشو و نتيجه هاشو، نبيره هاشو و نديده هاشو. خيلي سياست داره با اين حرفها مي خواد...
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    10 با شرع تیر ماه کم کم زمزمه عروسی پردیس بلند شد و عمه به اتفاق عمو با توافق پدر و مادر روز بیستم شهریوز را برای مراسم ازدواج او و سروش انتخاب کردند . در این مدت یاسمن و امید هم نامزد کرده بودند و قرار بود بعد از عید آنان نیز به خانه بخت بروند . در این میان برای نیشا هم کم و بیش زمزمه های...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    به گوشت برسونه حالا تصمیم با خود توست اما دوست دارم قبل از اینکه به سرعت جواب بدی خوب فکر کنی . البته عجله ای برای دادن جواب نداری یعنی خیلی وقت داری تا خوب فکر کنی. سرم را تکان دادم و خواستم که از جایم بلند شوم که مادر گفت:نمی خوای بدونی خواستگارت کیه؟ مردد سرجایم ایستادم و سرم را به زیر...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    آن شب ياسمين شام درست كرده بود و به پرديس گفت كه شام به منزلشان برويم. نيما هم شب آزاديش بود و سروش هم كه به جمع ما اضافه شده بود. نيما زنگ زد تا پيروز را هم دعوت كند. اما او منزل نبود و نيما براي او پيغام گذاشت. درست مانند هميشه همه دور هم بوديم با اين تفاوت كه پدر و مادرهايمان نبودند. آن شب...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    بعد از بازگشت به منزل وقتي در اتاقهايمان تنها شديم پرديس مشغول تجزيه و تحليل صحبت زن عمو شد و من كه حوصله نداشتم حتي حرفش را بشنوم با ناراحتي از پرديس خواستم كه ديگر حرفش را هم بزند. با اخم در رختخوابم دراز كشيدم و پتو را روي سرم كشيدم. شايد به خاطر ناراحتي بود كه آن شب كابوس وحشتناكي ديدم در...
  9. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام محسن جان ممنون دوست مهربان. شما هم خسته نباشید . این عنوان کتابی هست که گردآورنده ی آن مسعود اسدی هست . نوشته های دکتر شریعتی و افراد سرشناس را جمع آوری کرده است . چند نمونه از نوشته های داخل کتاب را براتون اینجا میگذارم : 1- هر کجا آزادی هست ، آنجا میهن من است ، ولی آزادی خیلی زیاد...
  10. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    9 طبق هر سال با تحويل سال نو به اتفاق پوريا و پرديس از در منزل خارج شديم و پس از بستن در كوچه بلافاصله زنگ منزل را زديم. پدر طبق سنت هر ساله دوست داشت كه فرزندانش اولين كساني باشند كه در سال جديد پا به منزلش مي گذارند و هميشه مي گفت قدمهاي ما براي او خوب بوده است. تا جايي كه به ياد داشتم هر...
  11. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    پيروز كسي بود كه پدر و عمو آرزو داشتند او دامادشان باشد. ازدواج با پيروز از بزرگترين فرصتهايي بود كه براي دختري به وجود مي آمد. پيروز هم در اين مدتي كه در ايران بود نشان داده بود كه پانزده سال دوري از وطن تغييري در منش و اخلاق ذاتي او نداده است و جز خصيصه ي خوشگذراني عيب ديگري نداشت كه اين عيب...
  12. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    وقتی از در ارایشگاه بیرون امدیم هوا رو به تاریکی می رفت اما خوشبختانه بیتا از قبل با سام هماهنگ کرده بود مشکلی برای پیدا کردن وسیله نداشتیم هنگامی که از در ارایشگاه بیرون امدیم سام را منتظر دیدیم بیتا در جلوی اتومبیل را باز کرد و داخل شد و من و پردیس هم روی صندلی عقب جا گرفتیم پردیس از سام تشکر...
  13. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    آزادی ، در دامن اسارت می زاید ، در زنجیر رشد می کند ، از ستم تغذیه می کند ، با غضب بیدار میشود ... های ! این سرنوشت آزادی است ! دکتر علی شریعتی :gol:
  14. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    محسن جان و گلابتون عزیزم اگر براتون امکان داره میخواستم تاپیکی با عنوان آزادی ایجاد کنم ، نوشته های افراد نامدار را در آن قرار بدم .
  15. ملیسا

    من متوجه منظور شما نشدم ؟ ما همه در باشگاه با هم دوست هستیم .

    من متوجه منظور شما نشدم ؟ ما همه در باشگاه با هم دوست هستیم .
  16. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    دیدن ما در را باز کرد اما پیاده نشد من و بیتا جلو رفتیم سام سلام بلندی کرد وبعد رو به بیتا کرد وگفت عزیزم تو این مدت دلم حسابی برایت تنگ شده بود به بیتا نگاه کردم او با چهرهای جدی سرش را تکان داد و با همان جدیت گفت سام بریم اون طرف کارت دارم. سام از برخورد خشک بیتا جا خورد و نگاهی به من انداخت...
  17. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    به احمد که با دهانی به بزرگی یک غار مشغول خندیدن بود نگاه کردم ونفس عمیقی کشیدم احمد از خانواده محترم و بزرگی بود و ثروت قابل توجهی داشت تحصیلاتش را هم در کشور هلند به پایان رسانده بود و هم اکنون صاحب شرکتی معتبر در زمینه بازرگانی بود او از هر نظر ایده ال بود به جز یک چیز و ان اینکه چهره ای بی...
  18. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    به او نگاه کردم وسرم را تکان دادم نیشا به طرف جایی که شهاب وسام ایستاده بودند می رفت ومن با تمام وجود ارزو کردم کردم که ای کاش به جای او بودم نیشا شروع به تعارف چای به مردانی که ان قسمت حیاط بودند کرد و کم کم به شهاب نزدیک می شد بیتا دستش را روی بازویم گذاشت ومرا تکان داد. نگین می بینی؟ اره کور...
  19. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    کنار او نیما ایستاده بود و من همان لحظه به یاد اوردم که سفارش سام را به او نکرده ام میان جمعیت به دنبال سام می گشتم که با سقلمه ای که بیتا به پهلویم زد تکانی خوردم ضربه ای که او به پهلویم زده بود انقدر محکم بود که دردی داخل بدنم پیچید با تعجب به او که به گوشه ای خیره شده بود نگاه کردم وگفتم چه...
  20. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    وبا ان حالت زیبایی که داشت احتیاج به درست کردن نداشت و فقط کافی بود یک سشوار بکشد تا حالت زیبایی به موهای خرمایی و خوش حالتش بدهد. موهایم مرتب از زیر دست بیتا فرار می کردند اما او عزمش را جزم کرده بود که موهای مرا تحت کنترل در بیاورد و انها را دور بیگودی بپیچاند از فشار سوزن و کشیده شدن موهایم...
بالا